Monday, March 29, 2010

با سه ماه و هفت روز و بیست دو دقیقه تاخیر

با سه ماه و هفت روز و بیست و دو دقیقه و سه ثانیه تاخیر
سال نو مبارک

زمان چه اهمیتی دارد، چه اهمیتی دارد که کی تبریک بگوئیم و اس ام اس های تکراری بفرستیم. شعرهای تکراری و بوسه های کهنه تکراری در نامه ها رد و بدل کنیم. چه تفاوتی دارد که سال نو شود و ما نونوار نشویم. بمانیم همان زپلشتی که بودیم و گاس که شاید بدتر هم شویم.

کی عیدی بدهیم و بگیریم، کی دور سفره هفت سین بنشینیم، چه اهمیتی دارد که ساعت نه و سه دقیقه سال تحویل می شود یا نه و چهار دقیقه یا یک سال بعد. سال عوض می شود و ما گذران می کنیم، مهم این است که خوش باشی رفیق! اگر خوش هستی همیشه سال ات مبارک و اگر غمگینی همیشه سال بر تو ناشاد است. چه زمان تحویل چه پای سفره هفت سین، چه گل درخت.
مواظب باش که آرزوهایت تکراری نشود، آرزوهای تکراری اگر قرار بود برسد که آرزو نمی شد، بخواه و به جای آرزو عمل کن. کاری که سالهاست نکردی و سالها صبر کردی و در قالب آرزو نشاندی کنج دلت. آرزوهایت را خاک کن و عمل کن، هر چه باداباد.
اگر شد که می شود خواسته و اگر نشد در چهارچوب آرزو نگهش ندار. بیاندازش دور و خوش باش. امسال آرزوهای جدید کن! امسال آرزو کن که تفاوت در حال و احوالت متفاوت باشد آنطور که میلت است و خواستنت را عملی کن.
به هر حال و برای خالی نبودن عریضه، سال نو بر همه شما دوستان مبارک چه با سه ماه تاخیر چه با 9 روز. چه تفاوتی دارد؟

به همه شما که اس ام اس دادید، زنگ زدید، نامه نوشتید و شاید رو در رو گونه هایمان را به هم چسباندیم و تعارفی رد و بدل کردیم. مهم این است که همدیگر را دوست داریم و آنقدر برایمان اطرافمان مهم است که اگر شما نبودید، خواه که دنیا هم نبود.

Wednesday, March 03, 2010

شرم در چشم های خاکستری

در داروخانه را باز کردم که برای سینا دارویی بگیرم، وارد داروخانه شدم و دخترکی حجل پشت کانتر تبلیغاتی یک شرکت چیزی به طرفم دراز کرد و گفت : بفرمائید. چشم هایش شرمگین و صورتش ترسیده بود. گفتم: برای موهای چرب یا خشک؟ من موهام چربه، شامپوی دیگه ای به سرم نمیسازه. دخترک خجالت زده گفت: این شامپو نیست. کاغذ تبلیغاتی که در میانش یک پلاستیک شبیه اشانتیون های شامپو بود را به دستم داد. گفتم: اینکه شامپوئه خانم.
گفت: نه، این یک ژل تمیز کننده آلت تناسلی مردانه است. کاغذ را گرفتم و سریع حرکت کردم به سمت قسمت پذیرش نسخه.
از دور به دخترک و حرکاتش نگاه می کردم، پیرمردی وارد داروخانه شد و کنار کانتر دخترک ایستاد. دخترک همان توضیحات را خیلی آرام و محجوب به پیرمرد داد. نزدیک شدم ببینم پیرمرد چه می گوید ، پیرمرد با خنده ای هرز می گفت: خب، دخترم چجوری باید استفاده کنم. برای چی خوبه؟ دوا درمون هم می کنه؟ دخترک خیلی آرام و سر به زیر گفت: بروشور پشتش رو بخونین. پیرمرد خنده کنان گفت: من که چشمام سو نداره، تو برام بخون. دخترک سرش را برگرداند و مشغول مرتب کردن میزش شد. مردی دیگر وارد شد و دخترک خوشحال از یک فرد تازه که شاید باعث می شد پیرمرد از کانتر فاصله بگیرد بروشور را به سمت مرد دراز کرد و دیگر هیچ توضیحی نداد. مرد چهال سالی سن داشت و نگاهی به بروشور کرد و گفت: بهه! واسه معامله هم ژل ساختن! ایول.
دخترک شرمنده از پشت کانتر بیرون آمد و از داروخانه زد بیرون. پیرمرد هنوز منتظر دریافت سینگال مثبتی از سوی دخترک بود. دخترک به آرامی دوباره به داخل برگشت و نصف بروشورها را ریخت توی یک کیسه وگذاشت توی کیفش.
حدس می زدم که اگر می رفتم سمت کانتر بقیه بروشورها را هم می داد دست من و فرار می کرد، از شرم. از چیزی که از جنس او نبود.
توی دلم گفتم: لعنت به آن کثافتی که تو رو واسه اینکار استخدام کرد.
مسئول نسخه ها پیرمرد را دو سه بار صدا کرد، پیرمرد هنوز با چشم های برق زده اش به کانتر و جای خالی دخترک خیره شده بود.
ژل پاک کننده آلت تناسلی مردان از دست های لرزان پیرمرد به زمین افتاد، فحشی زیر لب داد و به سمت صندوق رفت.
ژل کذایی هنوز پشت قفسه عطرهایم قایم شده است، هنوز دلم نمی آید بروشورش را نگاه کنم، وقتی می بینمش یاد چشم های شرمگین دخترک می افتم که می خواست فرار کند و از چشم همه مردهای دنیا دور شود.

Tuesday, December 22, 2009

این روزهای سبز و خاکستری

رفیقی می گفت این روزها خاکستری ست، گفتم سبز است و خاکستری. سبزی اش برای این است انسجام در درون یک بات از جامعه رخ داده که مردم بعد از سالها شروع کرده اند اندیشه های خفته در ذهن شان را بیرون ریختن. چیزی که سی سال تابو بود و هرکسی حتی وقتی فکر می کرد هم خودش را مقصر می دانست! حالا راحت مردم صحبت می کنند و خالی از درست یا غلط بودن این ماجرا مردم یاد گرفته اند که حرف بزنند! تا دیروز نمی دانستی که همسایه ات و رفیقت واقعا چه در سر دارد و جز یک شب نشینی ساده و کوه و تفریحی چیزی از تراوشات فکری اش را برایت روی میز پهن نکرده بود. حالا خطوط ذهن هایمان برای همه روشن شده! جوری که غیر مذهبیون هم برای نشان دادن این خطوط در مراسم مرگ یک فرد مذهبی شرکت می کنند! خطوط سیاسی و مذهبی گره خورد! چیزی که ما روزی فکر می کردیم می توان از هم جدایش کرد. نه! این کشور چه بخواهی چه نخواهی سیاست و مذهبش در هم گره خورده و گره خورده خواهد ماند! منتظری که می میرد یادت می افتد که می توانی بروی و کمی از اهدافت دفاع کنی و شاید یاد یک مرد دینی - روشنفکر را گرامی بداری! پس نمی توان این پیوند را هیچ وقت از روح ایرانیان جدا کرد.
منتظری مرد و به هر حال مردی از ریشه و تبار اندیشه دینی که سالها در انقلاب فعالیت کرد و جزو مبدعین اصلی ولایت فقیه بود در گذشت. شاید می شد این یادبود کمی دوستان و رفقا و هم سن و سالان منتظری را به این فکر وادارد که اجل ناخواسته ترین اتفاق در دنیاست و روزی گریبان شما را خواهد گرفت، شاید ثانیه ای دیگر و شاید ده سال بعد! نه می توان تاراندش نه می توان از او انتظار گرفت تا کمی مهلت بدهد ، می میرید و جز نامی زشت و سیاه چیزی از شما باقی نمی ماند. فرصت اندکی مانده می شود این نام را کمی زیباتر کرد تا مردمان در آینده بگویند که فلانی آخر عاقبت به خیر شد. کاش شما این راه را انتخاب کنید تا لعمن آیندگان را پیران دینی ما. بدون شک ما که شاید ثلثی از سن شما را داشته باشیم آنقدر فروتنانه این نرمش و تغییر جهت را می پذیریم که انسان زاده شده است برای تغییر و مگر غیر از این است که حضرت علی گفت وای بر تو اگر امروزت مانند دیروزت باشد و وای اگر فردایت را بهتر از امروزت نبینی. پس شاید این مرگ جرقه ای باشد که فردایتان را رنگ دیگری ببینید.
مرگ منتظری فرصتی ست که اگر میان قشر سنتی بسته جامعه هنوز اندیشمندی باشد شاید به فکر واداردش که منتظری در آخر عمر قلب های بسیاری را شاد کرد و همین شادی شاید راه ورود او به بهشت برین باشد.

Sunday, September 27, 2009

چون مار عاقل نبودم و چون کبوتر بی گناه

رفیقی می گفت چرا نمی نویسی. صبح ها هنوز قهوه تلخ می خورم و غمگینم. از ته وجود غمگین و هیچ چیز تسلی ام نمی دهد. نه کار و نه سفر. غمگین از اندوه کهنه ای که یک شبه درست شد و بلای افکارم شد. ما اسیر شدیم و از غم این اسارت درها به رویمان بسته شد. افسرده تر شدیم و قلم هایمان هم بی اثر افتاد، چقدر تلخ است که بنویسی و دیگر نتوانی بنویسی. دیگر از هیچ چیز نتوانی لب به فریاد بگشایی و بنویسی که من دیگر نمی خواهم اسیر گرگها باشم، نه عاقلم چون مار و نه بی گناه چون کبوتر. گوسفندانی هستیم میان این دره نیرنگ و من از این نیرنگ هراسانم که روزی دامن ما را خواهد گرفت و همه خواهیم شد اهل نیرنگ! همه خواهیم شد اهل تظاهر و همه باور خواهیم کرد آنچه را روزی باور نداشتیم. می ترسم از روزی که من هم سینه چاک کنم، پیراهن پاره کنم و ذره ذره وجودم به چیزی معتقد شود که سالها به آن بی اعتقاد بودم. می ترسم از ظلمتی که روزی گرفتارش خواهیم شد و چقدر مانند پیرها افسوس ایام را بخوریم. گریزان به گوشه ای از دنیا بگریزیم و پیاله ها را سر بکشیم و فراموش کنیم که روزی "حر" بودیم و روزی روحمان و تنمان و چشم هایمان سبز بود! به خدایی که می پرستم می خواستم که چیزی جز گره تلخ اخم بر ابروهایتان ببینم، اما نشد!

اعتراف می کنم که من هم فریب خوردم، فریب دشت های سبزی که وجود نداشت ، فریب دست هایی که گرم نبود و فریب آن همه بنفشه در دامن اندیشه هایمان را. من به همه کرده های خود اعتراف می کنم، من از بیشه زارهای سبز آرزوی سبزی داشتم که باغبان مجال نداد و سم علف کش به سبزی چشم هایمان پاشید! من که دیگر نمی بینم، شما اگر دیدید روزی دیگر برای من بنویسید که سبز چه رنگی ست و چه حرمتی دارد. برایم از بافت های مژگان اندود باغچه هایتان بگویید ، اگر گلی دیگر مجال رستن یافت!

این همه تلخی ام را به گناهانم ببخشید که شادی من را نسزاید وقتی تو شاد نیستی و غم سزای من است چون تو را غمگین دیدم.

آلف.

Thursday, July 16, 2009

آقای الف در حین اعتراض ژورنالیست می شود

اول بگویم که اگر در وبلاگ کمتر می نویسم معنی اش این نیست که کلا نمی نویسم، شما اگر زحمت بکشید و بروید هفته نامه همشهری خانواده را بخرید و در قسمت داستان ، سری داستان های طنز عمه فردوس را بخوانید، می بینید که آقای الف کماکان می نویسد. اما کمی ژورنالیستی تر. حالا در یکی دو پست بعدی چند نمونه از داستان های هفته های قبل که چاپ شده بود را برایتان در وبلاگ می گذارم ، تا ببینید که این نشریات چه جفنگیاتی را چاپ می کنند!
بگذریم...

درباب اعتراض های اخیری که در جامعه جریان دارد، ما تصمیم گرفتیم که لاغر شویم! وان آب را پر کنیم و سه ساعت در آن چرت بزنیم تا روماتیسم مفصلی بگیریم! از حشره کش ویپ استفاده کنیم تا اوزون سوراخ شود و خودمان سرطان پوست بگیریم و بمیریم و خلاصه در انتها بدون کارت زنگ بزنیم بهاره تا آخر ماه کل درآمدمان را بدهیم مخابرات! این اعتراض های لوس و بی نمکی که دوستان و رفقای فاضل ایمیل می کنند را بدون شک یکی از همین تئوریسین های دولت نهم در دهان ها می اندازد تا شما در ساعت 9 شب هر کدام 5 کیلووات برق اضافه مصرف کنید و در نتیجه در آن چند دقیقه حدود 3 میلیارد پول اضافه به جیب دولت واریز شود! این که مردم جهت اعتراض کردن این روزها خودشان را هم آتش می زنند برای من جالب است! خواهشا دست از خودزنی بردارید، در قرن بیستم به سبک قرن 1 میلادی و حتی عقب تر حرکت نکنید!

حالا پس فردا نیائید آقای الف را تحریم کنید و بروید همه همشهری خانواده های خانه تان را آتش بزنید! یادتان باشد که قبلا پولش را داده اید! و اگر آتش بزنید ، تنها ضررش دود آن آتش است که توی چشم خودمان می رود. پس کمی این روزها به جان احساساتی شدن ريال عقل مان را بیشتر به کار بیاندازیم!

ایکاش بر می گشتیم به چهل روز قبل و شادی می کردیم. چقدر خوب بود آن روزها.... هنوز که به آن روزها فکر می کنم اشک دور چشم هایم حلقه می زند! چقدر مهربان بود همه چیز با ما

عکست را گذاشته ام توی کتابخانه و هر بار که می بینمت غمگین می شوم سید! ما باور داشتیم که این بار می شود، اما نشد. حالا که نگاه می کنم به این ماه غبارآلود ، انگار که هزار سالی از این درد می گذرد و خستگی اش هنوز از تنم نرفته است.
دیدی چه کردند با ما سید؟ دیدی؟

آقای الف


Thursday, June 18, 2009

بیست و سه خرداد را فراموش نکن رفیق

بیست و سه خرداد را فراموش نکن رفیق! این روز تلخ ترین روز کشور من است

تلخم این روزها، صدای ضجه آن مادر که خبر پرپر شدن نوجوانش را داده اند، دیوانه ام کرده است. هنوز جنازه نوجوانش خونین و سرخ به دستش نرسیده است اینگونه ضجه می زند!
خواب را از چشم هایم گرفته . تلخم ، چون زهر تلخم! ایرانی را جلوی ایرانی بسیج کردند و در پشت خانه های پوشالی شان پناه گرفتند! من هیچ از این روزها خرسند نیستم! من عزادار از دست دادن این همه هموطنم که بی گناه خونشان سنگ فرش خیابان هایم را قرمز کرده است. غزادار این همه بی عدالتی ام! برایم مهم نیست که چه کسی باعث این فتنه هاست، من تقاص خون این برادران و خواهرانم را می خواهم! من داغدار غم از دست دادن این همه جوانم. برایم مهم نیست که در غزه و فلسطین و عراق چه می گذرد، من هموطنم به دست هموطنم به ناحق کشته شده است!

کسی نیست پاسخ دهد؟ این بغض های خفته در سینه را چه کسی می تواند آرام کند! این کینه های آغشته به خون را چه؟

چه کردید با برادر و خواهرم؟

Saturday, May 30, 2009

بیائید همه سبز شویم


Wednesday, May 27, 2009

اینجا خدا عشق را تقسیم می کند


یک خانه چهار گوش با روکشی از پارچه بسیار لطیف و زیبا بر رویش با سنگی شگفت انگیز و مردمانی که بی هیچ چون و چرایی به دورش می چرخند. یک استاد دانشگاه از ام آی تی امریکا کنار یک مهندس نساجی کنار یک کارگر مصری کنار یک پزشک و کنار هزاران هزار زن و مرد و کودک از سرتاسر دنیا. همه این آدمها برای کوچکترین عملی خواستار علت آن عمل هستند. ولی بی هیچ سئوالی و بی هیچ چرا و اما و اگری دور این خانه می چرخند. اینجا خانه خداست. جایی که عشق و روح و آرامش مطلق در آن موج می


زند. همه به هم می خندند. همه از بودن در آنجا خوشحالند. همه گریه می کنند و شادند! اگر بهشتی در روی این کره خاکی باشد همینجاست. نهایت سبکی . با دو دست پارچه ساده بر روی بدنت، می شوی مانند همه. مهم نیست که چقدر می دانی و چقدر ثروت داری ، مهم این است که از نظر خدا هیچ تفاوتی با آن کارگر ساده نداری! شاید هم او از تو به مراتب بهتر باشد! نهایت سادگی و نهایت عشق. اینجا تجلی گاه مطلق هستی ست. تا نباشی ، نمی فهمی! باید باشی و بفهمی و بفهمی که روی ماه خدا را می شود در کعبه بوسید! می شود بو کشید و عطر مسحور کننده بهشت را حس کرد. اینجا همه دوستت دارند و همه با تو خوبند. چون تو هم مهمان خدایی! مهمان خانه ای که ساده ترین خانه دنیاست و با شکوه ترین خانه دنیا.

باید میهمان خوبی باشی! صاحب خانه ات کریم است و مهربان. مکه همه چیز دوست داشتنی ست. همه چیز!

مردی کنارم نشسته بود می گفت که صاحب چند کارخانه بزرگ بین المللی ست و دلش می خواست که هر سال بیاید اینجا و عشق را از نزدیک ببیند! چند ساعت لباس احرام به تن می کنی و همه چیز بر تو حرام می شود! بوی خوش، زیور آلات، زن، لباس دوخته، آزار دادن حیوانات و حشرات، کندن برگ درخت و گلها، آسیب زدن به دیگران، توهین، دروغ، غیبت، قسم، کندن مو از بدن و سرخ کردن پوست بدن، نگریستن در آینه و متفاوت بودن! باید مثل همه باشی! باید مثل همه باشی و به این خواسته تن دهی! چون از دیدگاه او مهم این نیست که تو چقدر درس خوانده ای یا چقدر ثروت داری یا چقدر علم! مهم این است که تو هم بنده ای هستی چون دیگر بنده های او و او همه را دوست دارد.

فقط اهل دل می فهمند که این خانه چقدر دوست داشتنی ست.

و چقدر دلم برای بودن در خانه او تنگ شده است. چقدر وقتی به خانه ات فکر می کنم اشک در گوشه چشمانم حلقه می زند و چقدر بی تاب حضور دوباره در خانه ات هستم!

می شود باز هم من را دعوت کنی؟ می شود؟

آقای الف

پ.ن: همیشه در سفرهایم از کشوری که به آن سفر کردم می نوشتم! ولی از مکه هیچ چیز نمی توانم بنویسم. هیچ چیز. باید دید توصیفی نیست. باید لمس کنی و بو بکشی و ببینی که چقدر همه چیز شفاف است.

Tuesday, March 10, 2009

درباب طبخ مرع

کمی از اجتماع و سیاست و اقتصاد دور بشویم و کمی به شکم برسیم! می خواهم کمی از مرغ دوست داشتنی بنویسم.
اول چند نصیحت از آقای الف درباره آشپزی داشته باشید :
وقتی سیر هستید آشپزی نکنید، یا حداقل ظرافت های چاشنی و غیره را در حالت سیری به کار نبرید. آدم سیر فقط می تواند بحث سیاسی کند. آشپزی کار آدم گرسنه است، چون خلاقیت می خواهد! هیچ آشپزی غذای امروز و فردایش عین هم نمی شود. چون ذوق انسان در هر روز متفاوت است، روحیه شما به طور مستقیم در غذای شما نفوذ می کند! اگر امروز دست پختتان عالی بوده، بدون شک صبح بسیار قشنگی داشته اید و هیچ دغدغه آزاردهنده ای هم در ذهنتان وجود نداشته! اصولا برادران فقید ایتالیایی می گویند : آدم بیخیال آشپز می شود، آدم جنجالی مافیایی!
یکی دیگر اینکه انتخاب غذا را بگذارید به انتخاب بی نظیر هوس تان! این "هوس" موجود دوست داشتنی ست! انتخاب هایش بی نقص و بدون اشکال است! جوگیر نشوید و از خودتان توقع خیلی زیاد نداشته باشید! در آشپزی یک بخشی از هنر پخت دست آشپز است و یک بخش دیگر کیفیت موادی ست که آشپز زیر دستش است! هر وقت غذای تان بد شد، بزنید توی سر مال و بگوئید که مثلا چقدر مرغش مزخرف بود و چقدر گوشتش طعم گوشت خر می داد! کیفیت موادی که با آن آشپزی می کنید خیلی در طعم غذا مهم است، یک مثال می زنم : "کرفس" سلطان عطر و طعم ها در سبزی جات است، مثل جعفری. حالا کرفس تازه (مخصوصا برگ کرفس) را بو کنید و کرفس فریزر رفته را هم بو کنید! آن بوی یخ زدگی که در مواد فریزری هستند، همان ها کار دستتان می دهد! و کیفیت غذای شما را کم می کند! آشپزهای حرفه ای می گویند که سبزیجات خشک خیلی خیلی بهتر از سبزیجات فریزری هستند! (دلیلش همان بویی ست که در فریزر مواد می به خود می گیرند!)

. حالا برویم سراغ مرغ :
اصولا یکی از ایده آل ترین حالت های پخت مرغ این است که شما یک مرغ را به صورت کامل بپزید (مهم نیست که خرد شده باشد یا نه، منظور کل اجزای مرغ بدون پوست است) دلیلش هم این است که مثلا گردن و بال بیشتر از آنکه خوشمزه باشند ماهیت مرغ را خوشمزه می کنند. مثلا اگر دو عدد سینه را جداگانه بپزید با دو عدد سینه که همراه دو عدد گردن و دو بال پخته شود کاملا طعم شان متفاوت است، دلیلش هم واضح است، سینه خشک است و گردن و بال چرب! پس اگر از این قرطی بازی های کالری و این حرفها را دارید اصلا این پست را بیخیال شوید و بروید سراغ پست های اجتماعی ما!

یک نکته دیگر اینکه پیاز داغ آنقدر هم که می گویند نقش مهمی در مرغ ندارد! من برای شما یک خوراک مرغ با پیاز و بدون پیاز می پزم و مطمئن باشید که نه تنها طعم خوراک مرغ بدون پیاز کمی بهتر است ، بلکه هیچ بوی بدی هم ندارد. اگر با سیر میانه تان خوب است، سیر خیلی بهتر از پیاز جواب می دهد! مخصوصا اگر با زنجبیل باشد! سیر و زنجبیل را کمی تفت بدهید و بعد مرغ پوست کنده شده غیر یخ زده را در داخل قابلمه بریزید! (این نکته را فراموش نکنید که مرغ و گوشت یخ زده هیچ وقت طعم خوبی در غذا نمی دهند! یک آشپز حرفه ای همیشه می فهمد که غذای شما با گوشت یخ زده و مرغ یخ زده (دیفراست نشده) پخته شده است! چند ساعت قبل از آشپزی بگذارید که مرغ و گوشت کاملا از حالت یخ زدگی در بیایند! (کاملا!) و بعد آن را درون قابلمه بریزید! (اگر سیر و زنجبیل نداشتید، از همان پیاز استفاده کنید ولی خواهشا برای یک مرغ 2 کیلو پیاز نریزید! پیاز غذا را شیرین می کند و اصلا طعم خوبی به غذا نمی دهد! برای یک مرغ کامل، یک عدد پیاز متوسط کافی ست! در ضمن اگر قصد دارید که به مرغ رب یا گوجه فرنگی بزنید به پیاز زردچوبه نزنید و اگر می خواهید که مرغتان را طلایی کنید به پیاز زردچوبه بزنید، به اندازه یک قاشق چایخوری پر)
خب ، حالا مرغ را در مخلوط سیر و زنجبیل و یا پیاز تفت بدهید تا کمی پوستش از سفیدی در بیاید. حالا یک لیوان آب داغ (ترجیحا جوشیده) به مرغ اضافه کنید و سبزیجات دلخواهتان را درون قابلمه بریزید. (هیچ وقت مرغ را با آب سرد نپزید! هم سفت می شود ، هم طعم مزه آب شیر را می گیرد_ آب کتری جوشیده خیلی بهتر است) .
چند نکته : مرغ تازه حسابی آب می اندازد. برای یک مرغ کامل تازه، یک لیوان آب جوش کافی ست! برای مرغ فریزری دو لیوان آب جوش بریزید.

چه سبزیجاتی و ادویه هایی در مرغ خوشمزه می شود:

1 – چند برگ کرفس و یا چند عدد ساقه کرفس .
2 – برای مرغ قرمز ، گوجه فرنگی خیلی بهتر از رب است. طعم و عطر گوجه فرنگی بسیار بهتر است، ترجیحا گوچه فرنگی را رنده و یا در دستگاه میکس کنید تا یک دست به آب مرغ رنگ و عطر بدهد.
3 – پودر کاری مرغ را خیلی لذیذ می کند، البته پودر کاری را اگر زیادتر از حد بریزید مزه تلخی به مرغ می دهد. برای یک مرغ کامل یک قاشق مرباخوری سرپر خوب است _ البته اگر پودر کاری به مرغ اضافه می کنید دیگر سبزیجاتی چون هویج و کدو به مرغ نزنید، در ترکیب پودر کاری و مرغ ، قارچ خیلی مکمل بهتری ست) .
4 – اگر به غذای هندی علاقه دارید پودر چیکن ماسالا که البته دستورالعملش کمی متفاوت است و در آن پیاز سرخ شده و سیر و زنجبیل و پودر چیکن ماسالا و چیلی و کمی پودر جعفری خشک شده و خلاصه اینجور چیزها درونش است. ترکیب فوق العاده ای به جناب مرغ می دهد!
5 – هویج و کدو در مرغ ساده همیشه مکمل بی نظیری هستند، سیب زمینی و گوجه فرنگی درسته هم کنارش. البته گوجه فرنگی را اگر به صورت یک سبزی می ریزید، 15 دقیقه قبل از سرو مرغ در درونش بیاندازید تا هم قبافه خوشگلش حفظ شود و هم به مرغ کمی طعم و مزه بدهد.
6 – یکی از بهترین مکمل ها به مرغ قارچ است که البته در مرغ قرمز (رب زده) طعم خوبی ندارد. قارچ را هم بهتر است 15 دقیقه قبل از سرو درون غذا ریخت که محو نشود و هم ترکیب خوشگلی در سرو غذا داشته باشد.
7 – اگر در حین پخت مرغ متوجه شدید که مرغ شما هنوز بوی بدی می دهد و جنس مرغ خیلی جنس خوش عطری نیست، از جناب دارچین مدد بگیرید و یک قاشق چایخوری دارچین و کمی پودر سیر و یک دانه هل به ترکیب اضافه کنید! این سه برادر قول می دهند که مرغ شما بوی بهتری بگیرد.

چه کارهایی باعث بدمزه شدن مرغ می شود؟

اصولا اگر می توانید مرغ را بد مزه در بیاورید، یعنی هر کاری را در دنیا می توانید بکنید! چون بدطعم در آوردن مرغ خیلی هنر می خواهد! (مثل نیمرو) ولی احتمالا چند دلیل دارد :
1 – یا مرغ را در استخر آب شناور کرده اید و با 4 لیتر آب گذاشته اید بپزد! مرغ در حین سرو آنقدر باید آب داشته باشد که رویش به عنوان سس قرار بگیرد و مقدار خیلی کمی در ظرف زیرش بماند!
2 – اگر نزدیک محل زندگی شما رب نذری می دهند، دلیل ندارد که در یک قابلمه مرغ 5 قاشق رب بریزید، رب زیاد بدون شک مزه مرغ را بدطعم و ترش می کند! رب آنقدر بریزید که رنگ مرغ را خوش رنگ کند! یکی از بهترین کارهایی که یونانی ها در طبخ مرغ می کنند این است که مرغ را به صورت طلایی می پزند و بعد سس قرمز درست می کنند می دهند روی مرغ! جواب می دهد، خیلی هم خوب!
3 – احتمالا یک خروار سبزیجات در درون مرغ کرده اید! کدو از آن موجوداتی ست که الهی دور خواصش بگردم، ولی غذا را بی مزه می کند!
4 – پیاز زیاد ریخته اید!
5 – غذا را سوزانده اید و بعد قابلمه را عوض کرده اید و پنجره ها را باز گذاشته اید تا بویش برود و بعد طعم سوختگی هنوز در مرغ باقی مانده : یک توصیه برادرانه : اگر مرغ تان سوخت دو کار کنید، تویش دو سه تا سیب زمینی حلقه حلقه کنید و کمی آب جوشیده به آن اضافه کنید و در انتها به آن رب می زنید! عمرا کسی بفهمد که مرغتان ته گرفته! (البته به شرطی که جزغاله اش نکرده باشید!) در ضمن حتما قابلمه ای که در آن مرغ سوخته را عوض کنید! با کاردک هم به جان مواد ته اش نیفتید، طعم غذای جدیدتان را خراب می کند!

یک نکته تبلیغاتی دیگر : مرغ در ظروف چدنی خیلی خوشمزه تر می شود! سعی کنید که شعله زیر مرغ زیاد نباشد، به آب مرغ سر بزنید تا آبش تمام نشود! بعضی مرغ ها خشک ترند و آب کمتری پس می دهند که باید بیشتر آب درونش بریزید و در ضمن باز فراموش نکنید که هر وقت خواستید آب اضافه کنید آب سرد به غذای داغ اضافه نکنید!

اگر با همه این چیزها باز مرغ تان بدمزه می شود، من که سهل است، مرحوم رزا منتظری هم کاری برای شما نمی تواند بکند!

چند نکته پایانی : اگر جنس مرغ شما اصولا جنس خیلی خوبی نیست و این را خودتان از رنگ پوست و بوی مرغ فهمیده اید، مرغ را 24 ساعت قبل از پخت در این ترکیب که می گویم نگه دارید : پیاز رنده شده، یک عدد نارنج یا آب لیمو، کمی روغن زیتون ، کمی زعفران و کمی ماست (ترجیحا ترش و اگردوست داشتید یک عدد فلفل دلمه ای و کمی فلفل سیاه.
باور کنید که اگر گچ دیوار را هم در این ترکیب بریزید ، فردایش راسته فیله گوسفندی تحویل شما می دهد!

در ضمن این دستور یک مرغ ساده بود. با مرغ خیلی فرم های مختلف می شود در آورد، کنتاکی، کاری، چیک استروگانف، بریان، جوجه کباب، کباب حسینی و خلاصه کلی فرم های خالص بی نظیر دارد!

اینها همه تجربیات مرغانه من بود و تقریبا هیچ سند مکتوب و غیر مکتوبی ندارد! من هیچ وقت از کتاب آشپزی برای آشپزی کردن استفاده نمی کنم : آشپزی یک تجربه است! یک تجربه شیرین...


آقای الف


Thursday, February 19, 2009

من عاشق همه چیزهای ساده ام

همیشه وقتی فرصتی پیدا می کردم دور و برم را خلوت می کردم، مثلا کمد را بیرون می ریختم و هر چیزی که احساس می کردم طی 12 ماه آینده به دردم نمی خورد بیرون می گذاشتم، بخشیدنی هایش را کنار می گذاشتم و غیره را دور می ریختم، می گذاشتم درب خانه و ظرف چند دقیقه غیب می شد. مادرم همیشه می گفت که در خانه تنها اتاقی که همیشه مرتب است اتاق من است.

بعدها هم در زندگی دیدم که این مثل یک بیماری در من رخنه کرده است، هر چیزی که حاکی از شلوغی و تشویش باشد دور می ریختم. هر چیزی! مثلا یک زمانی کلکسیون فیلم و موسیقی داشتم، بچه دار که شدم دیدم پسرم از من به این سی دی ها علاقه مندتر است. ورشان می داشت و قل می داد توی خانه. همه سی دی ها را از قاب بیرون آوردم و دادم دستش. هم خودم احساس بهتری پیدا کردم هم پسرم شادتر شده بود. همیشه درگیر یخچال، کتابخانه، آشپزخانه و هر جایی که حاکی از شلوغی بود بودم. بعدترها فهمیدم که این بیماری نیست و در شرق مکتبی ست به نام فنگ شویی که پرهیز از هرگونه شلوغی و بی نظمی در محیط را بیان می کند.

همیشه در ذهنم بهترین فضای زندگی یک پذیرایی 200 متری با یک دست مبل راحتی (واقعا راحت، نه از این مبل ها که اخیرا در خانه خیلی ها می بینی و وقتی رویش می نشینی آرزو می کنی که ایکاش نشسته بودم! ظاهرش خیلی زیباست ولی کمر و باسنت فحش های بدی به تو می دهند! که حیوان! بلند شو، این هم شد جا واسه نشستن؟) چند تابلوی ساده و یک آباژور و یکی دو گلدان گل و یک گلیم ساده. من عاشق این ترکیبم. همه چیز ساده و همه چیز برهنه. آرامم می کند. وقتی وارد یک محیط شلوغ می شوم از این خانه ها که صاحب خانه در عین ذوق از هر کجایی دنیا یک چیزی را چسبانده به در و دیوار، یک قابلمه از چک ، یک ظرف از مالزی، یک تابلو از آفریقا، بیست سی تا تابلوی کوچک، ده تا آباژور قد و نیمقد و یک عالمه شمع و شمعدان و قوری و کاسه مسی و خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنی. در نگاه اول که می بینی خوشت می آید! که ووووه! چه ترکیبی. ولی بعد انگار که تمام آن اشیاء در محیط روحت را ذره ذره می خورند و خسته ات می کند این همه شلوغی بی دلیل.

وارد آشپزخانه که می شوی 30-40 تا وسیله برقی می بینی که همه اش یک کار می کنند! "می پزند" ، یکی پاستا می پزد، یکی ساندویچ، یکی تست، یکی مایکروفر، یکی کباب، یکی پلو، یکی آرام می پزد یکی تند می پزد و هزار جور وسیله عجیب و غریب ، مثلا پیاز خرد کن، آب هندوانه گیری، آب میوه گیری، آب پرتقال گیری، خشک کن، خیس کن، اره برقی، میکسر، میکسر کودک، خردکن سبزیجات و هزار چیز دیگر که همه اش را با 3-4 تا وسیله می توانی ردیف کنی! بعد بامزه است که با این همه وسیله کدبانوی خانه آخرین افتخارش این است که ماکارونی آب کش می کند و در ساندویچ ساز، تست پنیر و ژامبون درست می کند! معمولا هیچ کدامش هم تعریفی ندارد. چقدر کسالت بار می شود وقتی که تخته و چاقو و قابلمه از آشپزی حذف شود، همه را بتپانی توی یک دستگاه و بروی سراغ کارت!

یک کمی دور و برت را خلوت کن و بعد ببین که چقدر شب ها راحت تر می خوابی. کمی زندگی ات را برهنه کن. آنوقت می بینی که چقدر سبک تر نفس می کشی و چقدر آرامش در محیطت پرواز میی کند. باور کن رفیق که هیچ چیزی زیباتر از سبکی نیست.

*
آقای الف.


Monday, January 19, 2009

زندگی یک درد بزرگ است رفیق

جلوی تاکسی یک نفر نشسته بود و من رفتم عقب تاکسی نشستم. معمولا عقب تاکسی که می نشینم با نفر دومی که سوار می شود یا توافق می کنم که دو نفری کرایه نفر سوم را بدهیم و برویم و اگر هم قبول نکند همیشه فردین وار به راننده می گویم که برویم ، من حساب می کنم . البته دلیل این قضیه فقط ابعاد کمی غیراستاندارد من است که با نفر سوم در عقب ماشین جور در نمی آید. وقتی نشستم عقب ماشین مردی که جلو نشسته بود به راننده گفت که بقیه ماشین را حساب می کند و راننده منتظر کسی دیگر نباشد. خودش هم مثل یک جنتلمن آمد و نشست عقب کنار من. من بودم و یک مرد 50 ساله آشفته و عصبانی، با موهای جو گندمی ، کت و شلوار سفید و کرواتی سیاه با رگه های قرمز و سنجاقی که بدون شک طلا بود. راننده جوانکی بود مو سیخ سیخی و مست رانندگی. موزیک آشفته ای گذاشته بود که معلوم نبود رپ است یا تکنو یا پاپ! به راننده گفتم یا موزیک را کم کند، یا بدهد روی باند جلو. ساعت 5 بعدازظهر و تکنو؟ چیز غریبی ست. مرد کنار من غرولندی به راننده موسیخ سیخی کرد و راننده هم گفت غصه نخورید، هدفون دارد ضبطم! هدفون رو چپاند توی گوشش، به او گفتم که آقا! آن گوش پاک کن را بکنی توی گوشت پس چجوری صدای بوق ماشین ها را می شنوی؟ ، گفت : نمی شنوم! اینجوری حالش بیشتر است! 27-26 سالش بیشتر نبود و خوشحال بودم که در صندلی عقب سمند نشسته ام! روی ماشین 12 میلیونی اش 3-4 میلیون تومان ضبط و باند بسته بود! و از در و دیوارش یک قلمبه ای زده بود بیرون که گویای این بود که اگر بخواهد شهر را دچار انفجار صوتی کند، بدون شک می تواند! مرد 50 ساله آشفته بود و عصبانی. دائم با موبایلش یکجایی را می گرفت و سرش را تکان می داد. معمولا مسیر محل کار تا منزل را چرت می زنم و کتاب صوتی گوش می دهم. ساعات لذت بخشی از زندگی من است و خوشحالم که جای راننده نیستم. معمولا با آدمهای کنار دستم کمتر حرف می زنم و از آدمهایی که در تاکسی حرف می زنند بیزارم. آدمهایی که وقتی شروع می کنی به پرسیدن ساعت، از گرانی گوشت می گویند و طرح نوین اقتصادی دولت! من خوشبخت ترین مرد ایرانم! روزنامه نمی خوانم، تلویزیون نمی بینم و هیچ کدام از اخبار جهان را دنبال نمی کنم! دانسته هایم فقط مبتنی برا حرف هایی ست که می شنوم و آنها هم برایم پشیزی ارزش ندارد! اینکه وزیر بهداشت کیست و وزیر نفت چه کاره بوده است برایم ذره ای اهمیت ندارد. برای من هیچ خبری ارزش خواندن ندارد، برای من هیچ خبری ارزش خریدن روزنامه و گذاشتن وقت و حرص خوردن پای چرندیات دکتر فلانی و مهندس فلانی را ندارد!

مرد 50 ساله کنار من آنقدر آشفته بود که ناخودآگاه از او پرسیدم : مشکلی پیش آمده؟ کسی اتفاقی برایش افتاده؟ مرد برگشت به سمت من و نگاهی به من کرد، چشمش به حلقه ازدواجم افتاد و گفت: تو هم خر شدی؟ . خندیدم و گفتم : شتری ست که در خانه همه می خوابد، بعضی ها تصادفا وقتی دم در هستند، شتره رویشان می خوابد و بعضی ها به استقبالش می روند که حداقل زیرش نروند! لبخند تلخی زد. گفت : زنها همه شان یک آشغالند! همه شان کثافتند و همه شان بوی تعفن می دهند. چیزی نگفتم. آدمی که در آن لحظه غرق در خشم است را نمی شود برایش وضع کرد که چنین نیست و مشت نمونه خروار نیست ، زنهایی را می شناسم که از فرشتگان داستان های کهن هم بهترند و اگر کسی درباره شان داستان بنویسد بدون شک همه گمان بر اغراق آمیز بودن داستان خواهند کرد، ولی چنین نیست. زنانی را می شناسم که هیچ مردی در نیکی و خوبی به مثالشان پیدا نمی کنم. ولی این حرفها را نمی شود به چنین مردی زد، که عصبانی ست و آشفته . گذاشتم حرف بزند. فحش می داد و از همه چیز می گفت، می گفت : زنم یک فاحشه است. یک آشغال عوضی. لباس های یقه چاکدار می پوشد و سینه هایش را برای همه به نمایش می گذارد. رفته است تتو کرده است و مینی ژوپ می پوشد! رفته است سواحل قناری و نمی دانم که سینه اش را کدام گوری برنزه کرده است! همه شان یک مشت آشغالند! یک مشت آشغال هرزه و این را از من بشنو، هیچ کدامشان ارزش ، زندگی کردن را ندارند!
آتشش کم شده بود، پرسیدم مگر چه کرده که اینقدر آَشفته ای؟ به تو خیانت کرده است؟ گفت : با یک لندهور در خیابان دیده اندش! با یک لندهور بی ام و سوار! مگر برایش کم گذاشتم؟ 70 میلیون برایش ماشین خریده ام. 2 دانگ خانه دارد و کلی پول! هنوز تشنه ... است و مرد! مردی 50 ساله را در اوج ناامیدی دیدن خیلی دردناک است! آدمی که احساس تباه شدن می کند، احساس می کند که دنیا دارد روی سرش خراب می شود، آدمی که احساس یاس تمام گلبول های خونش را آلوده کرده است و شک! دردناک ترین زهر تاریخ! گفتم که شاید آن مرد آشنایی بوده است و می خواسته برساندش. گفت : مردم از آشنایشان پشت چراغ قرمز لب نمی گیرند! یادت باشد!
نمی دانم چرا من هم دردم گرفت. برای او دردم گرفت. برای این احساس ناامیدی و ترسش. برای این غم بزرگش. گفت که می خواهد اموالش را بفروشد و از ایران برود و زن آشغالش را در ایران بگذارد تا به تک تک مردهای ایرانی یک دور بدهد! حالا 36 سالش است! 20 سال دیگه باید دنبال جوجه خروس های شوش و راه آهن بیفتد تا برای سکس با او صدها هزارتومان تلکه اش کنند! هستی اش آتش گرفته بود، خوشحال بودم که راننده موسیخ سیخی هدفون در گوشش است و نمی شنود حرفهای این مرد 50 ساله را.
پرسیدم که شغلش چیست، گفت که پیمانکار است! پیمانکار دولتی در زمینه برق و نیروگاه. گفت که آنقدر پول دارد که نمی تواند بشمردشان. پرسیدم که چقدر کار می کنی؟ گفت از 7 صبح تا گاهی 11 شب. پرسیدم که چقدر در خانه ای؟ گفت : گاهی فقط به اندازه یک شام! پرسیدم که چقدر با زنت خلوت می کنی: گفت به اندازه یک بوسه! پرسیدم که آخرین بار کی به سفر بردیش؟ ، گفت که خودش هر فصل می رود یک گوری! تنها، با ضعیفه های از خودش ذلیل تر! پرسیدم چقدر جمعه ها با خانواده ات رفاقت می کنی؟ گفت که جمعه ها معمولا حساب و کتاب هایم را رسیدگی می کنم و گاهی هم در شرکتم. ولی همیشه ظهر جمعه ها برایشان از نایب غذا می گیرم. خندیدم.. به مردی که زنش را در سال به اندازه یک روز نمی بیند، در سال به اندازه یک روز نمی بوسد، در سال به اندازه یک روز با او نیست و از این زن آشفته است. گریستم به حال آن زن! که فاحشه شده است، بدن اش را فروخته است تا با پولش محبت بخرد!
یاد کارگر انبارم افتادم که حتی با وجود اضافه کاری بسیار خوب، حاضر نیست روزهای تعطیل و حتی عصرها سرکار بماند، می گوید که آنقدر پول دارم که گرسنه نباشم، ولی جنازه ام به هیچ درد خانواده ام نمی خورد!
گریستم به حال این زن و شوهر که پس از 15 سال تازه فهمیده اند که آنقدر پول دارند که نمی توانند بشمرند و به اندازه یک روز در سال برای هم وقت ندارند... یاد دن ویتو کارلئونه کبیر افتادم : زندگی یک درد بزرگ است! که گاهی التیام می یابد، ولی همیشه یک درد بزرگ است!
یک درد بزرگ رفیق!

آقای الف
.






Tuesday, December 09, 2008

از ساحل باتوفرینگی تا ساحل پانتای تنگاه





از مالزی نوشتن سخت است، خداوند بخشی از بهشت را کنده است و به عنوان نمونه در برخی قسمت های این کشور قرار داده است! از کوالالامپور زیبا گرفته تا لنکاوی آرام و استثنایی تا پنانگ هیجان انگیز، از سانوی لاگون و پارک آبی اش تا باغ پرندگان و آکواریوم کی ال تا تریدرز هتل و برجهای دوقلو. از چیکن تندوری تا چیکن رایس و ماتن بریانی هایی که سر صبحانه می زدیم تا کی اف سی تند و پر ادویه دوست داشتنی. از آناناس و استارفروت و انبه های بی نظیر تا بیکن هایی که سر صبحانه می خوردیم. مالزی هیجان مطلق است، به شرطی که برایش برنامه ریزی کنی، تحقیق کنی و سیاحتش کنی و پایت را در مراکز خریدش نگذاری و فقط چشم هایت را سیراب سبزی این کشور باران های طلایی و نخل های زیبا کنی.

انگار که طبیعت در این کشور شوخی بامزه ای کرده است، وقتی در طبقه 34 ام تریدرز هتل در حال آبتنی هستی، باران استوایی بر سرت می بارد و درختچه های نخل کوچک بر بام کوالالامپور سیراب آب می شود. آن وقت تازه می فهمی که در ارتفاعی بیش از 100 متر از سطح زمین در مجاورت برج پتروناس همه چیز با تو سر شوخی دارد. همه چیز. سقف متحرک استخر کنار می رود و توریست های متحیر خیس از باران استوایی می شوند!

اینکه بخواهم از مالزی برایتان به جزئیات بگویم حداقل 10 پست انرژی می برد و خب اصولا شما می دانید که اگر بخواهند مسابقه ای ترتیب دهند که در آن به تنبل ترین وبلاگ نویس تاریخ ایران جایزه بدهند بدون شک من جزو مقام های بالای این جشنواره خواهم بود. پس کمی فعلا می نویسم تا اگر دوباره حس و وقتی شد برایتان بیشتر از این کشور شوخ طبع چشم سبز بنویسم.
کوالالامپور در مجموع یک شهر نیمه مدرن آسیایی است، دومین شهر بلند جهان ، و شاید سرسبزترین پایتخت جهان در کنار انبوهی از توریست ها و مالایی های رنگ و وارنگ، هندوها ، چینی ها و خلاصه ترکیبی از آسیای شرقی ها یک کشور رو به سوی رشد را نشان می دهد!

اما یک جای کار اشکال دارد، ماهاتیر مالایی ها را از بالای درخت آورد پائین، فقط یادش رفت یک سری قواعد زمینی بودن را یادشان بدهد : عزیزم! پوست موز را در سطل آشغال می اندازند! در کف خیایان!
قانون لبخند: این را یادتان باشد، مالایی ها در طراحی اولیه شان لبخند بر روی صورتشان حک شده است. اصولا مالایی اخمو، غمگین و غیره نمی بینید ولی این دلیل نیست که چون این لبخند وجود دارد دوستتان دارند! اصولا جیب برهایش هم بر عکس ایران وقتی جیب شما را می زنند لبخند ملیحی به شما تحویل می دهند و یا راننده تاکسی که مسیر 900 متری را 4 کیلومتر برای شما رانندگی می کند. همه شان لبخند می زنند، ولی اصولا هیچ کدامشان توریست را دوست ندارند.
غذا : من قبل از رفتن به مالزی شنیده بودم که غذاهای مالایی را نمی شود خورد ولی تا دلتان بخواهد ما خوردیم! عالی بودند، غذاهای مالایی، هندی، مالایی هندی بسیار بسیار فوق العاده بودند. شما اصولا در مالزی هم قیمت یک پرس چلو کباب کوبیده در تهران یک غذای مفصل می توانید بخورید! پس اصولا خیلی به حرف توریست های دیگر گوش نکنید، با جسارت غذاهای بدریخت مالایی را تست کنید، باور کنید که همه شان خوشمزه اند! ( البته اگر اصولا به غذاهای هندی علاقه مند باشید!) اگر هم نباشید که خداوند پدر کی اف سی را بیامرزد، تعداد کی اف سی در کوالالامپور از تعداد چراغ قرمزها بیشتر است! و انصافا کی اف سی شان یک شرارت هایی دارد که در کشورهای دیگر ندارد، مثل هات رابز، هات سورت ، هات پلیت و خلاصه کلی از این هات ها!

تاکسی ها دوست داشتنی: در مالزی یک قانونی در زمینه تاکسی وجود دارد و آن این است که تا حدی که بتوانم تو را می چاپم و از هیچ پلیس، مامور و یا کسی نمی ترسم! تمام تاکسی ها چانه ای هستند و اصولا تاکسی مترهایشان دست کاری شده است، یک مسیر را با تاکسی متر می روید 40 رینگیت ، بر می گردید 20 رینگیت! فقط این را یادتان باشد، که قیمت تاکسی در مالزی از ایران ارزان تر است پس اگر از تجریش تا پل رومی 10 هزار تومان دادید، دبانید که طرف شما را یک سر برده است امامزاده داوود و بعد برگشته پل رومی! اصولا تاکسی در شهر بین 1000 تا 6000 تومان می شود، نه بیشتر!

اگر درجه ای برای فاشیست بودن یک قوم بتوانیم درست کنیم، مطمئنم که مالایی ها در رتبه 5 نفر اول در دنیا قرار می گیرند، وقتی با مردم سطح بالایش گپ می زنی و حتی سطح متوسطشان چنان می گویند ما مالایی هستیم ، که انگار بچه خوانده آنجلینا جولی هستند! (خدا قسمت کند!) خیلی جدی شان نگیرید، بهشان لبخند بزنید و خوش بگذرانید!

هر میوه ای که دیدید امتحان کنید! باور کنید که تقریبا هیچ میوه بدطعمی ندارند، بعضی میوه هایشان اصولا بی طعم است! هیچ طعم خاصی ندارد، ولی بقیه شان همه ارزش یک بار امتحان و بعضی هایشان ارزش هر روز امتحان را دارند!
البته در هتل ها میوه های خاصی سرو می شود که جماعت امریکن دوست داشته باشند، ولی بروید کارفور و جیانت و خلاصه این فروشگاه جینگیل فیستون و حسابی خوراکی های خوشمزه بخرید، چیپس میگو، چیپس خرچنگ، چیپس ماهی، استارفروت، آجیل های موروکو و خلاصه صفا کنید.

در پنانگ تا جا دارید ورزش آبی کنید، آنقدر ارزان است که در ایران با 15 دقیقه ورزش آبی در پنانگ، سی ثانیه می توانید فقط به جت اسکی ذل بزنید!

یک چیزی که برای من جالب بود در هتل ما در لنکاوی تقریبا اکثر مهمان های هتل بین 15 روز تا 1 ماه قرار بود در لنکاوی بخورند و بخوابند، مگر این اروپا که می گویند مردمش دور از جان مثل اسب کار می کنند، اینقدر مرخصی به ملت می دهد؟ یک مرد آلمانی در هتل به من می گفت که وقتی من یک ماه می آیم لنکاوی خرجم در این جا تقریبا نصف خرجم در آلمان می شود! با این تفاوت که در اینجا در هتلم، آنجا در خانه ام! برای همین وقتی این همه راه می آیم دلم نمی آید یک هفته ای بیایم!

زبان انگلیسی مردم مالزی اینقدر خوب است که در آنجا افسرده می شوی! از بچه های سه ساله شان انگلیسی حرف می زنند تا مستخدم و گارسون رستوران های محلی! اصولا ما طی این 15 روز فقط با یک راننده تاکسی که آخرین بازمانده از عصر بمباران هیروشیما بود برخوردیم که انگلیسی اش افتضاح بود!

کوالالامپور شهر ست که ارزش یک بار رفتن را دارد ولی لنکاوی و پنانگ ارزش هر چند سال یک بار رفتن را دارد، آنقدر این دو شهر زیباست که چشم های شما بدون شک از این همه زیبایی سیراب می شود



آقای الف

Thursday, October 30, 2008

نگاه مضطرب تو

یک هفته نبودیم! جیتکس خوب بود، جای همه آی تی دوستان و کامپیوتر بازان خالی!
*
وقتی که برگشتم سینا هیچ عکس العملی از نبود من نشان نداد! خوشحال شدم که پسرم خیلی بهش سخت نگذشته و هفته خوبی داشته. کمی از عذاب وجدان دوری از او در درونم کاسته شد، لباس هایم را عوض کردم و سوغاتی هایش را یکی یکی آوردم. اولی را که نشانش دادم کلی ذوق کرد و خواستم دومی را بیاورم گفت :
- بابا من دیگه سوغاتی نمی خوام
: چرا بابا؟
- چون تو میری مسافرت! تو مسافرت نرو ، منم دیگه سوغاتی نمی خوام.

سورپریز سختی بود. اینکه یک پسر بچه سه ساله با روشی کاملا صریح درخواستش را مطرح کند، سورپریزت می کند! نشستیم و بازی کردیم و بازی کردیم و بازی کردیم. هنوز از من تائیدیه اینکه دیگر سفر نمی روم را نشنیده بود، شب که شد، طبق معمول برنامه هر شب چند قصه بنابه سفارش سینا به صورت پخش زنده طراحی می شود و اجرا می شود، درخواست اولین قصه اش این بود : بابا! قصه مهرداد کوچولو رو بگو که باباش تنها مسافرت نمی ره و هر جا بخواد بره مهرداد رو هم با خودش می بره"
آن شب یکی از غمگین ترین شبهای عمرم را گذراندم. تا صبح 4-5 باری از خواب بیدار شد و آمد بالای سرم و دست به صورتم کشید تا مطمئن شود که آن روز را خواب ندیده و من هنوز در خانه ام. فردایش هم نگذاشت که سر کار بروم و خانه ماندیم و بازی کردیم.

غمگین شدم، که چقدر در این یک هفته مضطربت کرده ام و خوشحال شدم که خواسته هایت را صریح بیان می کنی.


دوستت دارم رفیق سه ساله ام

Thursday, October 09, 2008

لاغر است و سکسی! بانوی درونی من

به نظر من در درون هر انسانی یک انسان دیگر با جنس مخالف وجود دارد که این انسان دیگر همان موجودی ست که یکجور شخصیت متناقض در فرد تولید می کند ، مثلا احتمالا در درون خانمهایی که از زن بودنشان بیزارند یک مرد همجنس باز وجود دارد! که آن زن هم کاملا به آن مرد حق می دهد که مگر خر است که وقتی مردها اینقدر گوگولی هستند برود و با یک زن شریک شود! این مرد درونی احتمالا خیلی هم تمیز و تحصیل کرده و باکلاس است و اصولا به مفاهیم اجتماعی خیلی اهمیت می دهد خوش گذران است و اصولا از همجنس باز بودنش اصلا ناراحت نیست، بلکه! خیلی هم به آن افتخار می کند و همه جا با افتخار پارتنرش را معرفی می کند! و اما در درون مردهایی که از مرد بودنشان دوری می کنند هم احتمالا یک زن همجنس باز است که اصولا او هم طبیعی ست که وقتی مردها اینقدر شلخته و هپلی و بوگندو هستند مگر دیوانه است یک زن تمیز و زیبا که با یک مرد شریک شود و همین داستان ادامه پیدا می کند. و خب، اصولا در درون افردا کاراکترهای بامزه ای باید وجود داشته باشد از آن جنس مخالفشان! مثلا خانمی که دوست دارد کارهای مردانه کند احتمالا مردی در درونش است که از کارهای زنانه بیزار است و هی به او نهیب می زند که "دیوانه! این کار هم شد کار؟ برو فوتبال نگاه کن که حداقل یک فایده ای داشته باشد! خورشت قرمه سبزی که نشد برای تو زندگی!" ، یا مثلا : "حیف نان! بچه بزرگ کردن هم شد کار؟ برو به جایش روزنامه گل بخر تا حداقل اگر ازت پرسیدند هافبک چپ پیام خراسان کیست بدانی! " و از اینجور قبیل دری وری هایی که آن شخصیت درونی به او نهیب می زند و خب، این بنده خدا مجبور می شود برود آن کارها را بکند و همین می شود که خیلی از مادرها از بچه بزرگ کردن بیزارند و خیلی از پدرها از کارهای مردانه! همین می شود که اصولا "کارهای مردانه" و "کارهای زنانه" شکل می گیرد! و بعد جنگ می شود که اینکار مردانه است و آن یکی می گوید : "خیر! زنانه است ، ببین من انجامش می دهم!"
حالا اینکه در درون هر کسی چه خبر است را واقعا فقط خودش می داند و بس، ولی این کاراکترها حتی می توانند بدن داشته باشند! کچل باشند، چاق باشند یا لاغر، سیاه یا برنزه یا سفید، سکسی باشند یا بهوت افسرده، تمیز باشند یا هپلی و خب هر کدامشان به طبع یک معجونی می شوند برای خودشان با شکل و شمایل های متفاوت و امر و نهی کردن های مداوم! "این کار دخترونه است خره! مثل مردها جلوه کن!" "این کار پسرونه است، زن باش"
تقریبا می شود گفت که هیچ کدام اینها اگر کفه اش سنگین نشود و فرد ماهیت درونی اش را فراموش نکند بد نیست! به شدت باعث اعتدال افراد می شود. ولی خب بعضی اوقات بعضی ها کفه مردی درون شان را خودشان دستی دستی قوی می کنند و از زن بودنشان بیزار می شوند و دلشان می خواهد مرد باشند! کارهای مردانه کنند.

زن درون من زن کدبانویی ست! خانه دار است، عاشق یخچال تمیز و خانه مرتب است. دلش غذاهای متنوع می خواهد و عاشق ابداع در آشپزی ست! عاشق ترشی و خیارشور و شور و نعنا خشک خانگی ست! نعنا و شوید خشک می کند و از اینکار لذت می برد. شور می اندازد، سس درست می کند! غذا می پزد و سبزی پاک می کند و از همه اینها لذت می برد! کفه مردانه گاهی به او طعنه می زند که این کارها زنانه است ولی چون زن به شدت کدبانویی ست، خیلی باوقار می گوید که این کارها مرد و زن ندارد! دلش کمدهای مرتب می خواهد، خانه خوشبو، لباس های تمیز و غذای گرم و جدید! ادویه ها را می چشد و بدون هیچ ترسی از ادویه های جدید آن ها را امتحان می کند. سبزی های گوناگون را می شناسد و تمام مواد غذایی پخته و خام را بو می کشد، از بو می تواند کیفیت آنها را کشف کند! و کفه مردانه گه گداری بهش طعنه می زند. قد متوسطی دارد و به شدت اهل سلامتی ست، لاغر است و ورزش می کند! به اندامش احترام می گذارد و به شدت مراقب آنهاست! در خفا عاشق سریال های خاله زنکی می شود و فیلم های رمانتیک دهه 60 دوست دارد! کفه مردانه فیلم های وحشتناک و خون و خونریزی می بیند تا کمی کفه زنانه حساب کار دستش بیاید و عقب نشینی کند! اما کفه زنانه می رود چهار تا فیلم های آدری هپ بورن دهه 60 دوبله فارسی را می گیرد و در خفا مشغول می شود تا کمی ترس فیلم های شب قبل کفه مردانه بخوابد! با این دو موجود باید مدارا کرد، هر دو را دوست داشت و به هر دو احترام گذاشت! به شدت با هم متناقضند و خب، با هم دوستشان کرده ام! مثلا وقتی کفه زنانه زیاده روی می کند و در یک روز 10 کیلو سبزی قرمه پاک می کند و می شورد و خورد می کند به کفه مردانه مان قول می دهیم که فردا برویم با یکی که حسابی اهل حرفهای مردانه است بحث سیاسی کنیم و مشکلات اقتصادی مملکت را حل کنیم و یا مثلا ببریمش تعویض روغنی و یا کمی خشن تر سر ساختمان پیش عمله ها! به کفه زنانه گفته ام که گه گداری کالباس و سوسیس و غذاهای چرک می خورم! و کفه زنانه گفته است به شرطی که آب میوه و فیبرهای مجاز را درست مصرف کنی و مواد ویتامین سی دار استفاده کنی اشکالی ندارد! زندگی ات را بکن! به کفه زنانه گفته ام که ورزش می کنم ولی اهل لاغری نیستم! او هم ناچارا پذیرفته است که من این شکلی ام! و من به او اجازه می دهم که نعنا خشک کند و خانه را پر کند از بوی سبزی خشک شده. و با ظرافت خیارشورهای قلمی را انتخاب کند و سبزی خیارشور آماده کند و با سیر و فلفل یک خیارشور جانانه درست کند! یا مثلا یک غذای جدید را امتحان کند، در این حین آقا را می فرستیم برود کمی مسابقه فوتبال نگاه کند! _ خیلی سر و صدا نکنید! هر دوی تان را دوست دارم!

آقای الف

Wednesday, September 24, 2008

کف و موج و خنکای غروب شرجی

شمال فقط یک وقت خوب است وقتی که خنک است و خلوت، آنوقت که خالی از هیاهو پایت را در آّب می کنی ، روی شن ها قلعه شنی درست می کنی و می گذاری موج ها و باد و کشمکش کف ها ترا دیوانه کنند.
دریا، هنوز نفهمیده ام که در تو چیست که اینقدر همه را مجذوب خود کرده ای
بی آرایش ترین موجود دنیایی و همه اینقدر دوست دارند که تو را نگاه کنند
خوش به حالت
جایتان خالی بود، دریا را زندگی کردیم

آقای الف.

پ.ن: حالا اینکه اوزون برون کباب کردیم و قرمه سبزی با سبزی محلی زدیم اصولا ربطی به آن حس و حال ندارد ولی آن هم چیزی بود که کمتر در تهران می شود یافتش

Sunday, August 31, 2008

من چه دارم که چه گویم و چه خوانمت ترا

دوستان عزیز ما در وبلاگ حرفهای معمولی از اینکه فرصتی ایجاد کردید فراموش نکنیم که ما هیچ تخم دو زرده ای نکرده ایم که در شهر به دنیا آمده ایم از شما متشکریم.


وبلا گ حرفهای معمولی می نویسد:
جمعه تهران بودیم و مهمان آقای الف و خانم شین و سیناجان، خانواده مهربان و دوست داشتنی. روز هیجان انگیزی بود، روزی که قرار بود بخشی از کتابها و کامپیوترهای اهدایی جمع آوری شده را بیاوریم اصفهان: بیش از چهارصد جلد کتاب و سه دستگاه کامپیوتر. واقعا که معرکه اید همه تان، همه ی شمایی که شاید اسمتان را هم ندانیم ولی این پروژه را از خودتان دانستید، بی هیچ منتی و برایش فکر و وقت و انرژی گذاشته اید. دستتان را صمیمانه از دور میفشاریم و امیدوارتریم به روزهای بهتری که حتما در پیش است، بدون شک.

این پروژه کماکان ادامه دارد و آقای الف تا روزیکه این کتابخانه سرپا باشد افتخار جمع آوری کتب در شهر تهران را دارد

Monday, August 25, 2008

روز جهانی کدو حلوایی

روز زن، روز مرد، روز دانشجو، روز دانش آموز، روز معلم، روز تولد، روز فوت، ختم، سه، هفت، چهل، سال، سالگرد، هفته هوای پاک، هفته دولت، هفته مجلس، روز جهانی کارگر، روز ترک اعتیاد، روز ایدز، هپاتیت، سل، سوزاک، سیفلیس، عصای سفید، مولانا، شمس، حافظ، فردوسی، روز ایران شناسی، روز گردشگری، روز محیط زیست، روز سرباز، روز مهندس، روز پزشک، روز پرستار، هفته سلامت، هفته زمین سالم، هفته سبز، هفته آبی، هفته شهید، روز ایثارگر، روز جانباز، روز معلول، روز انقلاب اسلامی، روز آزادی، روز صنعت، روز طبیعت و هزاران هزار روز و هفته و ماه و سال و مناسبت بیهوده! با این ها آشنا هستید؟

چقدر از این روزگردها و هفته گردها و ماه گردها را دیده اید؟ چقدر بودجه، وقت، نیرو و انرژی بابت این مناسبت های تکراری و روزمره در زندگی ما جا دارد؟ چقدر کسالت آور است این مناسبت های بیهوده در زندگی بشر. چقدر ما را از طبیعت خودمان دور می کند! چقدر سر ناسازگاری دارد این بزرگداشت ها و نکوداشت ها و زنده یادها و مرده بادها! چقدر با القاب سر ما گرم می شود و با ایام کاممان تلخ! ایکاش کمی یاد بگیریم "لحظه" را زندگی کنیم و بیخود دنبال مناسبت و زمان و مکان نباشیم! همه روزهای سال را روز سبز بنامیم و سبز زندگی کنیم! تقویم را از زندگی مان حذف کنیم و کاربردش فقط برای ما روزهای سال باشد و بس! به ما چه که روز کارگر و مهندس و دکتر چه روزی ست! ما درگیر القاب، واژه ها و چیزهایی شده ایم که ما را از همه دنیا دور می کند!

برای همین است که من از جشن تولد بیزارم! چون هرچیزی که به طور متناوب من را به چرخه تکراری زندگی وصل کند من را ناخشنود می کند! چه اهمیتی دارد که ما چند ساله شده ایم؟ مهم این است که چقدر کاربردمان از سیب زمینی، کدو و هویج بر چرخه حیات بیشتر بوده است! چه اهمیتی دارد که من 30 ساله ام یا 40 ساله؟ چه چیزی را جشن می گیریم؟ یک سال بزرگتر شدنمان را؟ هیچ وقت جشن تولد، جشن سالگرد، جشن ماهگرد، جشن یادبود من را شاد نکرده است! بر عکس من را به این فکر می اندازد که باز درگیر تکراری عبٍث شده ام! ایکاش ما برای بودن درکنار دوستانمان جشن بگیریم! برای اینکه دیگران را شاد کنیم ماه گرد و هفته گرد بگذاریم! مناسبت های تکراری و کسل کننده را دور بریزیم و برای بودن در کنار هم کیک بخریم! و به هم کادو بدهیم که چقدر شادیم که همدیگر را داریم!

کادوهای غیرمناسبتی هزاربار بیشتر آدم را شاد می کند تا ان کادوی قیمتی در روز تولد! چون آن کادوی تولد چیزی ست بر حسب وظیفه! ولی وقتی من برای تو در ظهر یک روز تابستانی هدیه ای بگیرم، یعنی "ایام" هیچ تاثیری در ابراز علاقه من به تو ندارد! من همیشه تو را دوست دارم و تو همیشه یک دوست خوب برای منی! و هیچ اهمیتی ندارد که 4 ماه دیگر روز تولد توست! چون آن روز هیچ ویژگی برای من ندارد! برای من همیشه و هر روز مهم است که تو هستی و من دوستت دارم!بیائیم تاریخ را از زندگی مان حذف کنیم! در لحظه زندگی کنیم و به دوستی هایمان افتخار کنیم! "لحظه" را زندگی کنیم.

آقای الف

Thursday, July 31, 2008

جمع آوری کتاب برای کتابخانه روستای پوده




سه نفر از بهترین دوستان من در روستایی نزدیک به اصفهان به نام پوده اقدام به راه اندازی کتابخانه ای برای کودکان و نوجوانان و در آینده جهت بزرگسالان نموده اند. پوده روستایی ست در نزدیکی شهر اصفهان که جمعیت آن حدود 2500 نفر است و جمعیت جوان آن به حدود 1000 نفر می رسد. این ده نه کتابخانه ای دارد ، نه محلی جهت کسب اطلاعات برای این 1000 نفر. حال می خواهیم که به کمک شما این کتابخانه را پربار کنیم. هر کسی ، هر تعداد کتاب مفید و کارآمدی را که در زمینه کودک، نوجوان، بزرگ سالان در خانه دارد که قصد هدیه آن را دارد برای من یک ایمیل کوچک بزند تا بتوانیم این کتابخانه را پربار کنیم. بدون شک همه شما در خانه چند جلد کتابی تکراری دارید (که در تولدی، جشنی به شما هدیه شده است) و یا کتابهایی که برای سنین نوجوانی تان بوده و اکنون برای شما آن جذابیت سابق را ندارد. پس کتابخانه هایتان را گردگیری کنید و کمکی جهت پربار کردن این کتابخانه کنید!

نکته دیگر اینکه ما نیاز به دو یا سه کامپیوتر برای این ده داریم. اگر در منزل مانیتور اضافه، سیستم قدیمی کارآمد اضافه، کیبورد و موس اضافه دارید، آن را هم در کارتون کتابهایی که قرار است هدیه دهید بگذارید و به من ایمیل بزنید : (اگر احیانا چند قطعه ای از یک سیستم هم دارید که هنوز سالم است و قابل استفاده و با ویندوز ایکس پی کار می کند، ایمیل بزنید تا چند قطعه را بتوانیم با هم جور کنیم و چند کامپیوتر هم به این کتابخانه اضافه کنیم)

mralef@gmail.com

این کتابخانه کاملا خصوصی بوده و هیچ وابستگی دولتی به هیچ ارگانی ندارد! بدون شک دولت فخیمه خدمت گذار، وقت احداث کتابخانه برای مناطق محروم را ندارد! فعلا دوره دوره انرژی هسته ای ست، نه دانش اندوزی.

افتخار جمع آوری این کتاب ها در شهر تهران به عهده من است. از هدیه دادن کتاب های پاره، بنجل، جفنگ، خط خطی اجتناب کنید! عزت نفس بچه های این روستا برای مدیران این کتابخانه بسیار ارزشمند است! پس دور ریختنی ها را دور بریزید و آنها را که می توانید به هزار دوست خوب پوده ای تان هدیه کنید، هدیه کنید!


آقای الف.


Friday, July 18, 2008

زیستن به سبک ژورژیو آرمانی

در خیابان ها قدم می زند و مثل کش تنبان هر جا که ولش کنی در پاساژها غوطه ور است! خرید می کند و از خرید کردن و پول خرج کردن سیر نمی شود، هر وقت هم که به او بگویی که "چی خریدی؟" در پاسخت می گوید که "هیچی" من که چیزی نخریده ام! "یه روسری ساده!" "یه شال بنفش!" ، آخه می دونی! شال بنفش نداشتم. یه مانتوی قرمز، یه کفش آبی، یه شلوار طوسی، یه تی شرت نارنجی و این بازی هیچ وقت تمامی ندارد! این چیزی ست که امروزه در اکثر جامعه شاهدش هستیم! "برند" ها زیاد می شوند و طالب این برندها زیادتر از خود برندها! آدم هایی که با جیوانجی از خواب بیدار می شوند و با جوردانو می خوابند، عصرهایشان را با بولگاری سر می کنند و ناهار را با دانیل هچر می گذرانند! عینک پرسول و دولچه گابانا می زنند و ساعت امگا به دست می کنند! کفش کلارک به پا می کنند و جوراب هایشان همیشه پیرکاردین است. زیرپوش های هنگ تن و شورت های پالوی به تن می کنند و چیزی جز عطر گابریلو و کنزو و فراری نمی زنند! حتی زیورآلاتشان را هم از بولگاری می گیرند! "بدل" بودنش مهم نیست، مهم مارک بولگاری ست که فلانی می شناسد و بدون شک چشم هایش از حسادت در می آید! سر تا پایشان روی سبیل برندها می چرخد و از برندبازی لذت می برند! وقتی که بهشان می گویی که پیرکاردین اصلا جنسهایش مرغوب نیست و همین کت و شلوارهای ایرانی جنسشان به مراتب بهتر از پیرکاردین است، می گویند : تا پیر کاردین نپوشی نمی فهمی که پیر کاردین چیست! بازی تلخی ست! آدمها آنقدر حقیر شده اند که با "برند"ها خودشان را بالا می کشند! ارزش واقعی تو به جیوانجی و جوردانو و دانیل هچر نیست عزیزم! ارزش واقعی تو "خودت"ی! اینکه تو آجر توی مخت خورده و یک میلیون تومان پول برای کت و شلواری داده ای که بهتر از آن را در داخل می توانستی با دویست هزار تومان بخری، تو را نه تنها بالا نمی برد! بلکه جنون "برند"سالاری ذهنت را نشان می دهد! اینکه من "انسان"م و می توانم انسان ها را شاد کنم! می توانم به آنها کمک کنم! می توانم به چرخه زندگی کمک کنم و به نوعی در جایگاه خود مفید باشم مهم است! این آشغالها را بریز دور! چیزی که تو را برتر می کند "برند" نیست! "تو"یی! به "تو"ی وجودی ات افتخار کن. اگر دوستی از مارک لباس تو شگفت زده شد و یا از قیمت لباست به وجد آمد بدان که تو کم ترین ارزش را برای او داشته ای! "مارک" توست که به تو ارزش داده است.
آقای آرمانی روزی گفت : "دنیا به سمت مصرف پیش می رود! کاسبی ما امروز آغاز می شود! دوره مصرف گراهای مد باز" روزی که آرمانی این حرف را زد ، خودش هم باورش نمی شد که مبل های 500 دلاری چینی را که در انبارهای آقای ساتی، یونو و امثالهم خاک خورده بود به خلایق جهان سومی6000 دلار بچپاند!
مبل هایی که نه راحتند، نه استانداردهای پزشکی در آن رعایت شده اند نه هارمونی رنگ دارند. و عطرهای 15 یورویی اماراتی را به قیمت 100 یورو به جهان سومی ها بفروشد! "برند"ها مردم را شاد نمی کند. حرفی ست که دکتر آلگرو مونته 15 سال پیش در مرکز تحقیقات روانشانسی پالیمونو زد!

من خوش پوشی، شیک پوشی، خوش بویی، زیبایی را جزء بهترین خصوصیات یک انسان می دانم! ولی خواهشا اگر از کت و شلوار 2500 دلاری دانیل هچر خوشت آمد، مارک روی مچش را بکن! و اگر عینک پرسول 900 یورویی زدی، در مهمانی سربسته در شب، از روی کله ات بردار! و اگر آویز گردن بولگاری به گردنت زدی، لازم نیست تا همه آن را ببینند! "تو" خودت برای "من" مهمی! برای من هیچ اهمیتی ندارد که تو چه می پوشی، چه عطری می زنی، چه عینکی به چشمت است، چه آویزی به گردنت! شخصیت تو، مهربانی تو، کمال تو، دانش تو، دوستی تو برای من مهم است! باور کن... همه "تو" را به خاطر "وجود"ت دوست دارند! نه به خاطر کت و شلوار قیمتی ات!

آقای الف.

پ.ن: در این نوشته مخاطب من هیچ فرد خاصی نیست! مخاطب من همه "تو"هایی ست که هر روز صبح "آرمانی" ها را شادتر می کنند و خودشان هنوز هم به شادی نرسیده اند

Friday, June 27, 2008

بوی بلال و عطر کره، چقدر شادم

بازی ترکیه ، آلمان یک نمونه بارز جنگیدن ترک ها بود! ترک ها آینده درخشانی در جهان مدرن امروزی خواهند داشت! بی هیچ اسلحه ای، بی هیچ دانشی و بی هیچ ثروتی پا به پای همه کشورها در همه زمینه ها حرکت می کنند! ترکیه دوستت دارم! و پریشب با تمام وجود برایت دعا کردم! بدون شک "برد" در این بازی حق ترکیه نبود! به شرطی که فیفا ناجوانمردانه قانون حذف بازیکن کارت قرمزی برای دو بازی را برای بازی های نیمه و یک چهارم (که همیشه بوده) بر نمی داشت ، توران ، آشیک ، دمیرل سه بازیکن بسیار خوب ترکیه در تیم حضور نداشتند و باز هم ترک ها جنگیدند! من دوست دارم این نوع بازی ترک ها را، هر چند که شاید برخی خشن بنامند!
*
بلال گرفته ام و بلال ها را با وسواس تمام دانه کرده ام! 10 بلال زرد و خوشبو و حالا گذاشته ام تا بپزند، بوی خوش بلال و کره و عطر ذرت در تمام خانه پیچیده است! چقدر خوشی های کوچک به آدم می چسبد! دوست دارم این ساده گی های لذت بخش زندگی را. شادی های کوچک مرا از شادی های بزرگ بیشتر به وجد می آورد! این بوی خوش و آهنگی قدیمی از خولیو ایگلسیاس دوست داشتنی و خنکای کولر. یک خوشی کوچک است، فقط جای تو خالی ست! که با هم بنشینیم و قسمت بعدی فرندزمان را ببینیم! (ما دوباره شروع کرده ایم به دیدن مجدد فرندز!)
*
پیر شده ام یا واقعا آهنگ های جدید مزخرفند؟ نزدیک به 600 آلبوم از کارهای 2008 را یکی از رفقا برایم آورد. هیچ کدام چنگی به دل نمی زد! اگر بخواهم کارهای جدید را گوش کنم ترجیح می دهم این آهنگ های رپ فارسی جدید را گوش دهم! هیچکس و تتلو و پیشرو و بی باک! حسن بزرگش این است که وقتی رپ فارسی گوش می دهی کمی بیشتر نسل فعلی را درک می کنی! کمی بیشتر با آنها حرکت می کنی. به جز آنها که فحش و حرف بی ربط می دهند چندتایی شان حرف های خوبی برای گفتن دارند! یکی شان همین هیچکس است! رپ های فارسی جواب ظلمی بود که سالیان سال امثال شجریان و ناظری و روشن روان و بقیه بانیان موسیقی سنتی ایران به موسیقی این کشور کردند! فاصله ای که بین نسل موسیقی کلاسیک و نسل جوان تولید شد ، بی هیچ نوآوری و حرکت و پویایی! (بگذریم که حسین علیزاده و پشنگ کامکار زحمت های فراوانی برای خلاصی از این بلا کشیدند! ولی آنقدر حرکت کوچک بود که محو شد!) رپ های فارسی جنبشی هستند که زیرزمینی مثل ویروس در حال گسترشند! این گسترش ها نشانه خوبی ست! نشانه یک آشوب درونی ست. چیزی که دولتمردان همیشه از آن غافل بوده اند همین نسل 14 تا 20 ساله های تینیجر بوده است.
اگر این جوانک های موسیخ سیخی و تیغ تیغی را درک نمی کنید، کمی رپ فارسی گوش کنید! برای مزاجتان خوب است!
*

آقای الف.

پ.ن: دانه های ذرت و کره و قارچ و آویشن و گلپر و نمک و فلفل سیاه با کمی دانه های درشت فلفل قرمز با آبلیموی تازه، چیزی در حد یک عروج است.
فراموش نکنید که آویشن زیادش ذرت را تلخ می کند و گلپر خیلی نباید حرارت ببیند! مزه گلپر آنقدر غوغاست که باید ترشی و عطرش زیر بینی تان رژه برود. حالا می فهمید خوشی های کوچک چیست؟
نوش جان





Saturday, June 21, 2008

واسه دخت بندری خودشو تو گل می پلکونه

دیده اید که بعضی از دوستانتان ما بهترین مواد غذایی هم نمی توانند یک غذای قابل تحمل درست کنند؟ مثلا با گوشت ماهیچه و برنج و کمی سبزیجات حتی نمی توانند یک غذای خیلی خیلی ساده درست کنند! و همان ماهیچه لذیذ هم چیزی می شود در حد تحمل! علتش فقط و فقط "عدم علاقه" به آشپزی ست! آشپزی به نظر من کمترین میزان وابستگی به دانش را دارد و همه و همه اش بر حسب ذوق است! باور ندارید؟ از مادربزرگ یا یکی از زنان مسن فامیل دستور پخت یک غذایی را بپرسید ، مثلا بگوئید آبگوشت بزباش یا مثلا قرمه سبزی چطور درست می شود، به شما اینگونه جواب می دهد: - برای قرمه سبزی ، سبزی می گیری و خرد می کنی و تفت می دهی و در گوشت و پیاز تفت داده شده می ریزی و یکی دو عدد لیمو می اندازی و می گذاری حسابی جا بیفتد! غیر ممکن است به شما بگوید : 500 گرم سبزی خوردن و 250 گرم گوشت خورشتی گوسفندی با استخوان و مثلا 3 عدد لیمو عمانی! همه چیز چشمی ست و هیچ چیزی دقت و اندازه و معیار ندارد! فقط مهم این است که شما در آشپزی بدانید که چه موادی در این غذا به کار رفته است، حالا اگر کمی ذوق به خرج دهید خودتان می توانید کشفش کنید! آقای الف بزرگ ترین لذت زندگی اش همین "کشف" است! وقتی که در آشپزخانه قدم می زند و یک غذای جدید کشف می کند! یا یک ترکیب جدیدتر. باز هم می گویم هیچ آشپزی با کتاب آشپزی یا معلم آشپز نشده است! آشپزی کردن را باید دوست داشته باشید! وقتی که غذا می پزید باید سوت بزنید و خوش باشید! آدمهای عبوس و بداخلاق آشپزهای خوبی نیستند، حتی اگر از روی بهترین دستور پخت عمل کنند! بعضی ها دست پختشان که بد می شود می روند ظروف شان را عوض می کنند و مثلا فلان ظرف مارک دار می خرند و باز هم که دردی دوا نمی کند می روند متوسل می شوند به کتاب مستطاب آشپزی و سری فیلم های آشپزی! ولی شما این را از یک علاقه مند به آشپزی بشنوید که اگر دست پختتان خوب نیست، برای این است که ذوق ندارید! باید برای غذا پختن ذوق داشت! اگر با عشق غذا بپزید بدون شک یک مکاشفه انجام داده اید! حالا من یک دستور غذای کاملا ناسالم هم به شما می دهم که ضمانت می کنم اگر ماهی یک بار بخورید سرطان نمی گیرید ، بخورید و حالش را ببرید!

دیم دیری دیم!
سوسیس بندری

حتما این غذای لذیذ بی نظیر را بارها و بارها خورده اید! حالا من با یک تغییرات کوچکی دستور این غذا را برای شما می نویسم : مقداری سوسیس کوکتل یا بلغاری و یا آلمانی را نگینی خورد کنید و مقداری هم سیب زمینی را هم به همین طریق خورد کنید، از نظر مقدار و مقیاس طوری باشد که حداقل سوسیس دو برابر حجمی سیب زمینی باشد! به اندازه دو برابر سوسیس هم پیاز خلال کنید. سیب زمینی ها را اگر می خواهید یک کمی رژیمی برگذار کنید کمی آب پز کنید و بعد در روغن سرخ کنید! از روغن خارجش کنید و پیازها را در داخل روغن بریزید و به آن زردچوبه و نمک و فلفل قرمز و پودر کاری و کمی خردل (اگر داشتید) اضافه کنید. و حسابی تفت دهید تا پیازها از سفیدی به زردی تغییر رنگ دهند! حالا سوسیس های نازنین سرطان زا را به پیازها اضافه کنید و تفت دهید تا از خامی در بیاید. (همین که زیر دندان مزه خامی ندهد کافی ست! به بهانه تست تا ته سوسیس ها را نروید بالا!) ، اگر احیانا در یخچال چند عدد گوجه نرم نرم هم دارید، در میکسر بیاندازید و به مخلوط اضافه کنید! هیچ چیزی در جهان جایگزین طعم گوجه تازه در غذا نیست! باور کنید. حالا سیب زمینی ها را به مخلوط پیاز و سوسیس اضافه کنید و بعد مقداری رب را با فلفل قرمز و خیلی کم آب جوش حل کنید (مقدار فلفل از یک قاشق چایخوری تا یک قاشق غذاخوری به ذائقه شما بستگی دارد! مثلا من در ریختن فلفل معمولا از قاشق غذاخوری استفاده می کنم!) مخلوط رب و فلفل را به مخلوط اضافه کنید و حسابی هم بزنید تا همه مواد آغشته شوند 5 دقیقه درب ماهیتابه را بگذارید و زیرش را کم کنید تا یک کمی مواد به خورد سیب زمینی و سوسیس برود! حالا درش را بردارید و اگر احیانا در حین پخت خورشت سوسیس بندری تولید کرده اید بگذارید آبش کم شود! یعنی کلا بدون آب شود!
یک نکته فراموش نشود، سوسیس بندری و کلا غذاهای تند را داغ داغ مصرف نکنید! بگذارید کمی ولرم شوند، چون مزه تندی و داغی با هم اشتباه می شوند و آنوقت لذت تندی را احساس نمی کنید! البته این غذا را بدون فلفل هم می شود درست کرد، لیکن مثل این است که با آبگوشت چرب سفارش نوشابه رژیمی بدهید!
درباره نوع سوسیس، من خودم چون عاشق سوسیس های دودی شده هستم (سرطان متحرک دودی شده!) از سوسیس کوکتل گوشت دودی استفاده می کنم! ولی اصولا هر کوفتی که اسمش سوسیس باشد در این غذا بزنید خوشمزه می شود! باور کنید....

آقای الف.

Thursday, June 19, 2008

اگر من و تو جای او بودیم چه؟



- یک فراخوان عمومی

بی سرپرست بودن یک انتخاب نیست! یتیم ، مظلوم ترین موجود روی این کره خاکی ست. کودکی که ناخواسته متولد شده است، ناخواسته در شرایطی قرار گرفته است که پدر و مادرش را از دست داده است! دو شب پیش در جشن گلریزان خیریه مهر طه شرکت کردم. خیریه ای که مشغول نگهداری دختران بی سرپرست است! از روز افتتاح تا به امروز 500 کودک را تحت پوشش قرار داده است و امروز 50 دختر را تحت پوشش کامل قرار داده است. یک یتیم خانه بسیار بسیار سطح بالا و با استانداردهای بالا. تلاش دارد که نگاه مردم را به یتیم خانه ها عوض کند! یک حرکت علمی و یک گام بسیار زیبا در جهت به سازی کودکانی که ناخواسته بی سرپرست شده اند! و حالا به مشکلی بس عظیم برخورده اند. شهرداری تهران دستور تخلیه ساختمان یتیم خانه را داده است و این دخترکان کوچک همه مضطربند! به چهره هایشان که نگاه می کردی، شادی زمینه ای کم رنگ بود بر پس غصه هایشان. اینکه تنها خانه شان بر روی کره زمین را از دست خواهند داد! چقدر تلخ است که من در زیر باد خنک کولر، در امنیت کامل نسکافه ام را می نوشم و کودکانی در این شهر هستند که مضطربند، که مبادا تنها محل امن زندگی شان از دست برود. مگر دور از ذهن بود که من جای آنها باشم و آنها بر جای من؟

خوشبختانه با مساعدت هایی که انجام شده است هیات امنای خیریه شهرداری را متقاعد کرده اند که با 40 درصد تخفیف قیمت واقعی ملک، ملک را به آنها بفروشد! (خنده دار نیست؟ در تمام دنیا امنیت اجتماعی یک شهر با شهرداری ست! و در ایران ما سر امنیت اجتماعی همنوعانمان با شهرداری می جنگیم! و شهرداری که خود یکی از بانیان عدم ثبات اجتماعی در این قشر است، منت می گذارد و تخفیف 40 درصدی به ما می دهد!) نزدیک به 400 میلیون تومان وجه خرید ملک مهیا شده است و نیمی از آن هنوز کم است! اگر در میان دوستان، اقوام و آشنایان شما کسی قصد کمک جهت خرید بنای
این خیریه را دارد خواهشمند است که یا با ایمیل من و یا با شماره تلفن های 88552823-88717318 تماس گرفته تا جهت دریافت وجه از شما اقدام کنیم. حداقل کمک نقدی که برای اینکار در نظر گرفته شده است یک صد هزار تومان است.
mralef@gmail.com ایمیل من

ناامنی.... چیزی دردناک تر از ناامنی نیست!
50 دختر بچه منتظرند، منتظر و مضطرب.

آقای الف


آدرس خیریه مهر طه (خانه دختران بی سرپرست) : خیابان مطهری - خیابان میرزای شیرازی - کوچه شهدا - شماره 19
تلفن : 88717318-88552823




Tuesday, June 17, 2008

وبلاگ من از وبلاگ تو برتر است


دهه مدرن را گذرانده ایم و به سالهای فرامدرن قدم گذاشته ایم و هنوز درگیر واژه های "ترین" های دهه سنتی هستیم! وبلاگ محبوب تر، سایت برتر، وبلاگ بهتر، سرویس دهنه بهتر و همه اینها با ملاک هایی که نه ارزش محاسباتی دارد و نه ارزش "ترین" بودن. هنوز درگیر این کلمات قدیمی و نسبی هستیم! "من از تو بهترم" و برای بهترها جشن می گیریم، جشن نکوداشت وبلاگ نویسان برتر، جشن نکوداشت خیرین مدرسه ساز، جشن نکوداشت بهترین نویسنده، جشن نکوداشت بهترین موسسه خیریه، جشن نکوداشت بهترین ها! هنوز درگیر واژه هایی هستیم که امروزه می دانیم بزرگ ترین سد پیشرفت بشر است! آن هم با ملاک هایی بسیار ضعیف و غیرقابل اتکا. جالب است بدانید که مجله فوربس که شهرت قدیمی اش به این "ترین" هایش بوده از سال 2000 تا امروز 50 درصد افت تیراژ پیدا کرده است. مردم دنیای فرامدرن امروزه می دانند که تمام این "ترین" ها واژه هایی ست بسیار نسبی و غیرقابل اتکا. چندبار فیلمی دیده اید که در "ترین" ها بوده است و پشیمان شده اید از وقتی که برای دیدن آن فیلم صرف کرده اید؟ چند کتاب خوانده اید که برنده شترمرغ بلورین و غاز طلایی شده اند و هنوز که هنوز است نمی دانید چرا نویسنده آن کتاب را نوشته است! چند موسیقی گوش کرده اید که به گفته فلان نشریه برترین موسیقی سال شده است و شما به دقیقه اول نرسیده صدایش را بریده اید! و چند کتاب خوانده اید که به چاپ اول نرسیده قطع تجدید چاپ شده است و آنقدر از خواندنش لذت برده اید که به چند دوستتان هم هدیه کرده اید! همه اینها برای همه شماها بدون شک اتفاق افتاده است و دلیلی ست بر عدم وجود واقعیت بین "ترین" های معرفی شده و "ترین" های واقعی! من وبلاگی را می شناسم که سالی 10 پست می نویسد و هر پستش به اندازه یک سال وبلاگ من ارزش خواندن دارد! هر مطلبش یک بازی ذهنی در ذهن من ایجاد می کند که مدت ها اسیر آن بازی ذهنی ام!

و اما درباره "ترین" های پرشین بلاگ، دوستان و رفقای فعال در آیتی می دانند که اصولا رای گیری های اینترنتی آخرین چیزی ست که می شود به آن اتکا کرد! عدم دقت در ثبت اطلاعات و اکتفا به کوکی ها و آی پی در ثبت اطلاعات این امکان را می دهد که یک نفر از یک کامپیوتر هزاران هزار رای بدهد! مثلا سر رای گیری انتخابات ریاست جمهوری من در یکی از سایت های رای گیری 40 بار به هاشمی رفسنجانی رای دادم! و هر 40 بار این رای تائید شد، یک فوت و فن های کوچکی دارد که اکثر دوستان فعال در این قضیه این فوت و فن ها را از بر هستند! مثلا یکی از وبلاگ هایی که حائز رتبه بسیار بالایی در این نظرسنجی بود را من باز کردم و جالب این بود که این وبلاگ در پربازدیدترین روز وبلاگش فقط 30 خواننده داشت و در روزهای عادی بین 10 تا 15 خواننده! پس اصولا در هیچ کجای دنیا امروزه "ترین" ها را بر حسب یک نظرسنجی اینترنتی برگذار نمی کنند! اخیرا چند سالی ست که جایگزین اینگونه نظرسنجی ها سیستم قابل اعتمادتری به نام اس ام اس! باب شده است، چون میزان خطا و اعتماد در آن بسیار بالاتر از سیستم نظرخواهی اینترنتی ست!

من به جشن پرشین بلاگ نرفتم، چون احساس اینکه میان این همه وبلاگ خوب و عالی ، عده ای را به عنون "محبوب ترین های ایران" معرفی کنند به من احساس خوبی نمی داد! اینکه شرکت پرشین بلاگ قصد ترویج فرهنگ وبلاگ نویسی را دارد کار بسیار زیبایی ست ولی اینگونه جشن ها سالهاست که نتیجه اش چیزی جز تخریب یک فرهنگ نبوده است! بزرگداشت، نکوداشت، گرامیداشت، برترین، بهترین، محبوب ترین، زیباترین، ملوس ترین، نازترین و همه این "ترین"ها کاری کرده است که نسل جوان امروز ما از همه این "داشت"ها و "ترین" ها بیزار شده است!

آقای الف.

Wednesday, June 11, 2008

یک درخواست همگانی

برای خیریه ایتام مان می خواهیم یک سایت بزنیم، فعلا دو چیز نیاز داریم : 1 - یک برنامه نویس وب خوش ذوق که می خواهد برای ایتام کاری کند و یک وب سایت زیبا و درخور تحسین برای خیریه طراحی کند که هم بتوانیم خدمات و فعالیت های خیریه را به صورت اعداد و ارقام واقعی در آن قرار دهیم و هم بتوانند از طریق آن سایت به خیریه کمک کنند و هم به دنبال یک نام می گردیم : اسم خیریه ما خیریه صاحب الامر است. ولی دامین با این نام چیز عجیبی از آب در می آید کسی پیشنهادی برای یک نام زیبا برای دامین یک خیریه ایتام دارد یا برای من ایمیل کند یا کامنت بگذارد! به بهترین انتخاب ها هم یک بنز کلاس اس 500 به مقیاس 1:1000 اهدا خواهد شد.

اگر کسی دوست دارد که آن دامین و هاست را هم به عنوان کمک به خیریه هدیه کند بسیار بسیار کار زیباتری ست

در ضمن یک خبر خوش به آن 10-15 نفر از دوستانی که ایمیل زده بودند که می خواهند یک یتیم را به صورت دورادور تحت سرپرستی قرار داده و مخارجش را متقبل شوند، در دست بررسی ست و به زودی این کار هم انجام خواهد شد .

سپاس

Sunday, June 01, 2008

یک نفس تا بامداد

شب سختی بود، هوا هم کمی گرگ و میش می زد و من از خستگی روی پاهایم توان ایستادن نداشتم، چشم هایم زق زق می کرد و تپش قلب برای اولین بار در زندگی ام به سراغم آمده بود. تپش قلب چیزی ست میان سکته و زندگی. همه چیز سرعت می گیرد و تو بی اختیار در این هیاهوی تپش ها گیج می شوی! طبیعی بود، در طول ساعت عمل به قاعده چند سال بر من گذشت! همسر و فرزندم قرار بود که در یک عمل از هم جدا شوند و بقای هر دو به بقای من متصل بود! ساعات سختی بود، پر از دلشوره و دل نگرانی! پر از افکار مخوف و پلید! همگی دست به دست هم داده بودند و بدترین صحنه ها را در جلوی چشمان من می رقصاندند… تنها بودم! تنهای تنها… ساعاتی که با هیچ چیز نمی توانم مقایسه اش کنم! راستش را بخواهید از فرزند دوم کمی هم به خاطر آن ساعات می ترسم… من از "ساعت" ها می ترسم! از "ساعت" هایی که قرار بود، آژیرهای قرمز تمام شوند! ساعت هایی که قرار بود، آرامش برقرار شود… ما کودکان مضطرب جنگ، از "ساعت" ها می ترسیدیم… همه چیز تمام شد، به خانه رسیدم، چند تن از دوستان قبلا تک زنگی زده بودند و "تو" زنگ نزدی! "تو" آنقدر محو تماشای پیرامونت بودی، که هیچ چیز را نمی دیدی! یادم است ساعت 9 بود، شاید هم دیرتر، صدای زنگ موبایلم آمد! شماره ای که روی تلفن افتاده بود، یک شماره یک رقمی بود! فهمیدم که احتمالا یا اشتباه است، یا اشتباه! گوشی را برداشتم! علی بود، همان مرد تگزاسی که الان می خواهد در پست دویست وبلاگش دیگر ننویسد! "علی" تو آن شب تمام خستگی من را شستی و بردی… چقدر صدایت نزدیک بود و چقدر خودت دور! چقدر گاهی یک تلفن انسان ها را شاد می کند! چقدر حقیرانه زیباست این تماس های کوچک و گپ های دوست داشتنی. ولی باز تو زنگ نزدی، از آن روز تقریبا 30 ماه می گذرد… و من دیگر نخواستم که زنگ بزنی، تو دورترین خاطره شدی و رفتی! حتی بی هیچ سرتکان دادنی!

.
آقای الف

Monday, May 26, 2008

تو عحب آدمی هستی! تو کی هستی؟

خانم شین یک سی دی داریوش در ماشین گذاشته است و چون فکرهایم در هم و برهم است یادم می رود که سی دی خودم را بگذارم، (محسن چاووشی و محسن یگانه و حامدحاکان و 0111 و هیچکس) داریوش دارد بلند بلند می خواند، آهنگ سال 2000 است، پشت چراغ قرمز میدان قدس گیر می کنم، یک ماشینی کنارم است دو دختر در آن نشسته اند، سمت شاگرد به راننده می گوید : این یارو رو ببین، داریوش گوش می کنه و بر می گردد به من می گوید : بابا! داریوش ترک کرد، تو ترکش نکردی؟ . می خندم!
*
بدون شک اگر نصف یک هندوانه را یک نفس بخورید، نخواهید مرد! چون من الان زنده ام و تقریبا 10 دقیقه ای از این قضیه گذشته است، نصفه دیگرش ، صدا می کند مرا...
*
بدون شک اگر پدیده ای به نام کولر اختراع نشده بود، من در سومین روز تابستان مرده بودم!
*
نصفه دیگر را از یخچال در آوردم و الان کنارم است! عجیب دلبری می کند و عشوه می ریزد... ترکیب کولر و هندوانه ترکیب غوغایی ست!
*
از "بد بو"یی گفته بودم، من امسال تصمیم گرفته ام که به کسانی که بو می دهند، تذکر دهم! مگر دوستی فقط مجیز گفتن است؟ حالا فلانی رفیق یا همکارتان است و هر روز از او منزجر تر می شوید، یعنی به او احترام گذاشته اید؟ یک بار به او بگوئید ، رعایت می کند و احساس نمی کند که روزی یکبار دوش گرفتن، پوستش را خراب می کند.
*
دایره زنگی فیلم خوبی بود. خیلی روان و خیلی ساده. نه کمدی، نه درام، نه اکشن، نه تریلر. یک ملغمه ساده و روان
*
آقای الف

Tuesday, May 20, 2008

حمام چیز خوبی ست، گاهی اوقات سری به آن بزن

اینجوری ست دیگر، اصولا در ایران مردم همیشه مشغولند، هیچ کسی بیکار نمی شود، مثلا یک روزی بازی برنج شروع می شود و روز دیگر بازی پودر ماشین لباسشویی ، بعد بازی پرسپولیس سپاهان ، بعد بازی گوشت برزیلی ، بعد بازی کمبود گندم، بعد بازی نبود میوه و خلاصه مردم اینجوری مشغول می شوند بازی همیشگی هم بازی مسکن است که اصولا مردم تقریبا همیشه با آن تفریح می کنند. ولی دم این دولت نهم گرم که کم کم دارد کل کابینه اش را ظرف این 2.5 سال عوض می کند! کم کم داریم می شویم عین سودان که هفته ای یکبار وزرایش برکنار می شوند و جایش یکی دیگر می آید، عجیب مشغولیم ...
*
ماجرای بوسه سی و سه پل این بود که ما در اصفهان آنقدر ماچ و بوسه علنی و نیمه علنی دیدیم که در تهران سال به سال هم رویت نمی شود! آقا عجب شهر هتلی ست این اصفهان! کلا هیچ قوه مجریه و نظمیه و عدلیه ای در این شهر رویت نکردیم...
*
کتاب صوتی کلی فعال شده است، تقریبا سه ماه از راه اندازی اش می گذرد و 25 کتاب حاصل این سه ماه بوده است (25 کتاب آمار یک سال تلاش یکی از کتابخانه های صوتی تهران بوده که کلی هم بودجه دولتی و غیر دولتی را نوشخار کرده است) حجم ویزیتور سایت هم تقریبا به 600 نفر رسیده و پهنای باند هم به 50 گیگابایت. یک هفته نامه و یک دو هفته نامه و دو برنامه رادیویی هم تا به حال از کتاب صوتی سخن گفته اند.
*
آن بالا نوشته بودم که حمام چیز خوبی ست، ولی انصافا بعضی ها به شدت در استفاده از حمام صرفه جویی می کنند و اصولا ترجیح می دهند که دوش عطر بگیرند تا روزی یکبار حمام. من در این چند وقته شاید چندبار از تاکسی فقط به خاطر خوش بویی بیش از حد کنار دستی ام پیاده شده ام! همیشه هم این خوشبو ها مرد نبوده اند، بعضی خانم ها که اصولا قضیه را با دوش عطر حل می کنند که نتیجه اش می شود چیزی توی مایه بوی جوراب در مزرعه گل سرخ
بعضی آدم ها توهین مسلم به انسانیت اند!
باور کن که آب چیز خطرناکی نیست و انسان ها زیر دوش خفه نمی شوند! شامپوی ضد سوزش چشم هم بخری دیگر چشم هایت نمی سوزد! یک دوش ساده سر جمع با خشک شدنش 5 دقیقه وقت می گیرد... خیلی سخته؟
*
آقای الف

Sunday, May 11, 2008

82/2/22

82 / 2 / 22
پنج سال گذشت...

دوستت دارم بانو!

آنقدر که از تعداد انگشتان دستم هم بیشتر است

به همین سادگی!

Wednesday, April 30, 2008

از قرمزی آلبالو تا ماچ و بوسه های سی وسه پل

ترشی آلبالو زیر دهان مزه غریبی دارد! آلبالو به اندازه کافی ترش است وقتی ترشی آلبالو را می خوری انگار که آلبالوی ترش توی صورتت نگاه می کند و یواشکی ریز ریز می خندد و از قیچ رفتن دلت خوشحالی می کند! عجیب می چسبد ترشی با آبگوشت دنده و پیاز و نان سنگک! جای شما خالی. دلم عجیب هوای آلبالوی تازه کرده است... مخصوصا وقتی که چند کیلو آلبالو می خری که مربا درست کنی و آنوقت اینها را از هسته در می آوری! یک آب ترش بی نظیری زیرش جمع می شود و آنوقت به آن آب یخ و شکر بزنی! غوغاست این فلسفه قرمز ترش کوچولو!
*
یک دوستی نوشته بود که به نابینایان چگونه می شود کمک مالی کرد، ما در وبلاگ کتاب صوتی در ستون سمت چپ بالا شماره حساب و اینها معرفی کرده ایم که این شماره حساب متعلق به یک نابیناست که خودش تقریبا یکی از بزرگترین متولیان فرهنگی-اجتماعی نابینایان در ایران است : آقای ابولفضل گیلانی که صاحب امتیاز و مدیرمسئوال نشریه گویاشقایق است و اصولا در هر جایی از ایران که گره ای برای نابینایان بسته می شود، سر و کله گیلانی باز می شود تا آن گره را باز کند! مرد عجیبی ست! اینترنت می رود، کامپیوتر دارد، تدوین صوتی ماهنامه گویاشقایق را خودش انجام می دهد و رئیس بخش نابینایان حسینیه ارشاد است! مشاور بهزیستی در زمینه نابینایان است و خلاصه آدمی ست برای خودش! اگر دوست داشتید که کمک مالی به نابینایان کنید، این حساب را ابولفضل گیلانی گذاشته است برای اینکار! مطمئن باشید که درست خرج می شود! در ضمن ابولفضل گیلانی آدم مطمئنی ست، حداقل نابینایان تهران خیلی قبولش دارند. معلم خیلی از آنها بوده و راه زندگی خیلی از آنها را عوض کرده است! من به شخصه ترجیح می دهم که کمک های نقدی ام را به او بدهم تا او به آدم مطمئن برساند!
*
راستی یک چیز جالب دیگر درباره موسسه ایتام ما، شب عید یادتان که هست که ما یک درخواست کمکی کردیم و کلی از دوستان هم لطف کردند و کمک کردند و هنوز می کنند. (چون اصولا موسسه های ایتام شب عید و غیره ندارند، کل سال باید به ایتام رسیدگی کرد) کمک های دوستان خیلی عالی بود، من به این حسن نظر و لطف و دریای پروجود شما دوستان غبطه می خورم! دوست تک تک تون رو می بوسم که اینقدر مهربونید و خوب!
*
اصفهان عالی بود! همه روزهایش خوب بود، همه جایش زیبا. سینا در تست های روانشناسی مختلف یک اصفهانی اصیل از آب در آمد : عاشق گرمک (گرمک یک میوه ای ست شبیه طالبی ولی شیرین تر و تیزی و تندی طالبی را ندارد) ، بریانی دوست داشت، گز می خورد و با چای پولکی می خورد! تنها مشکلش این است که هنوز خورش ماست دوست ندارد! خانم نفر اول، آقای نفر دوم، بهارجان به ما در کنار شما خیلی خوش گذشت! شاهکار بودید شما سه نفر! شاهکار...
*


آقای الف

Monday, April 28, 2008

از ادبیات جنسی تا آموزش اروتیسم

ما ایرانی ها خصلت جالبی داریم که وقتی از یک مسئله ای رنج می بریم به چیزهای دیگری گیر می دهیم. دقیقا مثل حکومتی که در آن زندگی می کنیم، مثلا وقتی مرغ گران می شود می رویم به آمریکا فحش می دهیم! یا مثلا وقتی مسکن گران می شود دنبال مافیا می گردیم، یا مثلا وقتی فلان آخوند مشکلی درست می کند می رویم بی دین می شویم! اصولا یک مدلی هستیم مخصوص خودمان. حالا هم گیر داده ایم که روشنفکر شویم، اینترنت هم به این قضیه ما کمک کرده است و ما خیلی خیلی زود باید مدرن شویم! ما باید عقب نمانیم و زود زود مدرن شویم تا پس فردا بچه هایمان به ما افتخار کنند. مشکل مان جای دیگری ست ، آنوقت فکر می کنیم دوای درد ما در مدرن شدن است. طبق آمار سازمان حقوق زنان از هر 10 زن در دنیا 1 نفرشان هیچ وقت در زندگی ارگاسم نمی شود. و از هر 5 زن در دنیا 2 نفرشان زندگی جنسی خوبی ندارد. دلیلش هم نه کمبود وبلاگ های جنسی نویس است نه مشکلات آموزشی! دلیلش خود انسان ها هستند و بس! دلیلش این است که زن ها شکایتی ندارند و مردها کم توجه هستند! با چهار تا پورنو نویس و داستان اروتیک نویس هم هیچ وقت مساله حل نمی شود، اگر حل می شد در این 7 میلیارد جمعیت کره زمین که کلی اش کشورهای مدرن و آزاد هستند و سالهای سال است داستان های اروتیک و پورنو آزاد است این مشکل حل می شد! همین و بس.
حالا برویم سراغ کامنت های پست قبل.

اول اینکه لعنت بر پدر و مادر کسی که بگوید س.ک.س چیز بدی ست! آدمی که چنین حرفی بزند یا دیوانه است یا بیمار. جز این دو حالت هم نیست. س.ک.س اگر چیز بدی بود، که خداوند وسیله اش را در یک متری مغز قرار نمی داد! اما ما ایرانی ها اصولا دوست داریم که برای هر چیز جدیدی هورا بکشیم، مثلا چند وقت پیش یک شاعره دیوانه ای درباره ریدن اش شعر گفته بود! کلی از رفقا و ادبا هم برایش کف زدند و هورا کشیدند! اینجوری هستیم، می خواهیم روشنفکر شویم و نمی دانیم چگونه، با هر چیزی که در دنیای مدرن بیرون از ماست بدون تعقل موافقت می کنیم، چون از چیزی رنج می بریم که درمانش را نمی دانیم! ما خلاء داریم و این خلاء با شعری در رثای دفع مدفوع یا هرزه نگاری در باب رخوت بعد از س.ک.س درمان نمی شود! ما مغزهایمان پر شده است از توهم! توهم اینکه عقب مانده ایم، توهم اینکه دنیای بیرون از ما خیلی بهتر است، کلی از این بدبختی هم به همت دوستان ساکن خارج از ایران بر سر ما آمده است که هر چه در خیابان و بیابان دیدند در رثایش مدح نوشتند و ستودند! یک سری هم که اصولا پرچمشان همیشه هواست، تا کسی لخت شود و قری بدهد برایش هورا می کشند و کف می زنند! دمدمی مزاج و سست عنصریم!

بعید نیست که چند وقت دیگر هم یک بانویی وبلاگی بزند و در رثای مقعدش بنویسد! که چه ها کرده است و از همنشینی اش چه لذت هایی برده است و یک سری آدم هرهری و توخالی هم برایش کف بزنند و بگویند آفرین! تو به فمینیسم خدمت کرده ای و اصولا چه دلیلی دارد که زن ها از مقعدشان ننویسند و این چه تابویی است که در جامعه است که زن نباید از مقعدش بنویسد! مسئله من نه زن است و نه مرد! مسئله من حریم شخصی ست که اگر شکسته شود دنیا می شود دنیای لختی ها! همه برهنه اند و هیچ کسی احساس امنیت نمی کند، برای من فرقی ندارد که مردی از تن بنویسد یا زنی، هر دو عریان شده اند در میان یک جامعه! یک اعلان عمومی بر سر در وبلاگ زده است که آی مردم من لخت شده ام، بیائید من را ببینید!

دوستان ، بستری که در آن زندگی می کنیم، آماده یک آتشفشان است، این که در اینترنت میلیون ها سایت پورنو است، نشانه ای از خوب بودن پورنو نیست، اینکه در دنیا میلیون ها باند مواد مخدر است دلیلی بر خوب بودن مواد مخدر هم نیست! اینکه این بدتر است یا آن حرف بی ربطی ست، زشت زشت است! عریان شدن در ملاء عام زشت است، می خواهد اینترنت باشد یا خیابان ولیعصر یا کوچه پس کوچه های لندن! فرقی ندارد، کسی که در وبلاگش شرح ماجرای جنسی اش را می نویسد در جلوی چشمان من س.ک.س می کند! هیچ بار ارزشی هم ندارد، چیزی نیست جز ضد ارزش! ضد اخلاق!

کسی نوشته بود که سالهاست با همسرش زندگی می کند و ارضا نشده است، و ایکاش همسرش این وبلاگ را می خواند و تمایلش را می فهمید! تو مشکلت نه با این سایت ها حل می شود نه با این نوشته ها! مشکل شما ، خود شمایی! مشکل هر زنی که ارضا نمی شود خودش است، زن شریک زندگی مرد است! زنی که در زندگی اش ارضا شدن را نخواهد، مطالبه نکند، بابتش طلبکار نباشد، خودش مشکل دارد! هیچ وبلاگ و وب سایتی هم به او کمک نمی کند که مشکلش حل شود! مشکلش با خودش است، با درون پر حجب و حیای خودش. آقای دکتر آرلن یک س.ک.سولوژیست است، کسانی که کمی مطالعه داشته باشند می شناسندش، کلی از این سایت های معروف را اداره می کند، یک جایی نوشته بود که خواندن داستان های تحریک آمیز جنسی نه تنها به ارتباط بین دو شریک جنسی کمک نمی کند بلکه شرکای جنسی را دچار شک می کند که چرا طرف مقابل من اینگونه نیست! همه شرکای جنسی در دنیا زندگی جنسی مشابهی ندارند، بعضی ها از نظر فیزیکی دچار کمبودهایی هستند و این دلیلی بر عدم لذت بردنشان نیست، سایت های ادبیات اروتیک نه تنها کمکی به این آدمها نمی کند بلکه شبهاتی برایشان ایجاد می کند که مانند همان فیلم های پورنو است.

ذهن انسان سراسر پر از فانتزی ست، کلی از نوشته های روی وبلاگ ها نشانه ای از هیجانات بیش از حد انسان هاست. شاید شما ساعتی را در خیابانی از خیابان های پاریس قدم بزنید، لذت ببرید و شاد باشید. ولی بعدها که می خواهید از آن خیابان تصویری ذهنی را به قلم بکشید، می توانید چنان بنویسید که هر خوانند ه ای آرزوی دیدن یک بار آن خیابان را داشته باشد. دنیای نوشته ها گاهی خیلی از واقعیت پیرامون ما فاصله دارند. در ورطه ادبیات اروتیک هم قضیه همین است، شما می توانید معاشقه ای 10 دقیقه ای را به متنی 10 صفحه ای تبدیل کنید، با آب و تاب، با جزئیاتی دقیق و گاهی خارج از واقعیت. این عدم تناسب بین حقیقت و رئالیسم جادویی قلم ، بسیار زیان بارتر از بار آموزشی این گونه ادبیات است.

یکی از دوستان هم پرسیده بود که سینما پر از صحنه های قتل است، پس چرا بچه های ما قاتل نمی شوند! دلیلش این است که قتل زیبا نیست ولی س.ک.س زیباست. دلیلش این است که قتل با فطرت انسان همخوانی ندارد، اکثر کسانی که قتل می کنند خودشان را به دست قانون می سپارند! نمی توانند با خواب راحت بخوابند، ولی شما بعد از س.ک.س خواب راحتی دارید، خوابی راحت تر از همیشه! فرقش همین است که بچه های ما قاتل نمی شوند ولی به س.ک.س تمایل دارند.

و در آخر، خدا را شکر مشکل بانوان وبلاگ نویس حل شد، فمینیست های وبلاگ نویس دیگر با خیال آسوده می توانند بخوابند، چون تمام مشکلات زنان در ایران با نوشتن جزئیات زندگی جنسی چند وبلاگ نویس حل شده است. فقط من یک سئوال دارم : در این دنیای مجازی که اصولا هیچ مدرک و شهودی بر مرد بودن یا زن بودن یک وبلاگ نویس نیست، دوستان برای چه کسی هورا می کشند؟ از کجا می شود تشخیص داد که یک وبلاگ نویس زن است یا مرد؟ از کجا می شود فهمید که آقای الف یک مرد است و مثلا یک پیرزن 79 ساله خانه نشین نیست؟ یا مثلا همین خانم پیاده رو که ما اصولا از ایام شباب می شناسیمشان! از کجا می دانید که یک مرد سبیل کلفت اردبیلی نیستند؟ شاید دوستانی که عمر اینترنت گردی شان به ایام شبکه های اطلاع رسانی برسد یادشان باشد که در هر شبکه ای حداقل 30-40 مرد با شناسه خانم ها مطلب می نوشتند و بر عکسش هم گاهی اتفاق می افتاد. چه ضمانتی ست که این معجزه قرن 21 باز هم یک مرد نباشد و شما قلم پراکنی های یک مرد بیمار را نمی خوانید؟ دنیای مجازی یعنی همین! یعنی شما نمی دانید که آقای الف مرد است یا زن! کسی که نویسنده زیردستی باشد می تواند از ادبیات به نفع خودش استفاده کند، دوستان شبکه پیام یا ماورا حتما یادشان هست که چه داستان نویس های زن-نمایی در همان شبکه ها خط خطی می کردند و بعدها فهمیدیم که سبیل هایشان از بناگوش در رفته است.

مدرن بودن و فرامدرن شدن بسیار عالی ست، کودکان ما باید یاد بگیرند که دنیای پیرامون شان پر از بیمارانی ست که دوست دارند برهنه شوند، انسان هایی ست که مواد مخدر می فروشند، آدمهایی ست که قتل می کنند و چیزهای دیگر، همه این ها را باید یاد بگیرند، ما باید به آنها آموزش بدهیم، و فرامدرن تربیت شان کنیم، ولی فرامدرن به این معنی نیست که برهنگی را برایشان یک عمر عادی جلوه دهیم!

آقای الف

Sunday, April 20, 2008

از آموزش جنسی تا ادبیات اروتیک

بحث سکس در وبلاگ ها رو حتما دنبال می کنید، حسابی هم نظرات عجیب و غریب است، مثل خیلی چیزهای دیگر بین ما. من خیلی نمی خواهم وارد این بحث شوم! به نظر من آموزش جنسی با نوشته های پورنو یک تفاوت 180 درجه ای دارد و نمی شود با هم در آمیختش! آموزش جنسی بخشی از واجب ترین خوراک های اساسی یک انسان است! از کودکی با مراحل خاص باید شروع شود و در سن بلوغ باید کامل شود. هیچ کسی هم این را رد نمی کند. اینکه پدر و مادرها از این قضیه فرار می کنند بلایش بعدها گریبانگیر خودشان می شود، پس آگاهی شرط حرکت است! و کسی به سکس اشراف داشته باشد، بدون شک انسان موفقی ست! مرد باید مو به مو بدن زن را بشناسد! بفهمد که ارگاسم چیست، معاشقه چیست، زن از چه چیز بیزار است و از چه چیز لذت می برد. دانش علمی پیدا کند و بیماری ها را بشناسد، ایدز، سوزاک، سفلیس، عفونت کلوواژن و دیگر عفونت ها را بشناسد! بهداشت جنسی را رعایت کند و تلاش کند که سکس مثل بخش های دیگر زندگی در جهت یک زندگی سالم و شاد به او کمک کند. همه اینها عالی ست! بر منکرش هم لعنت! زن باید مو به مو بدن مرد را بشناسد، بفهمد که ارکشن چیست! نقاط حساس بدن مرد را بشناسد و درک کند و دو شریک جنسی تلاش کنند که یک آمیزش بسیار بسیار عالی داشته باشند! مثل بخش های دیگر زندگی. زن و مرد هر دو باید دانش جنسی بالایی داشته باشند، تا بهترین نتیجه را بگیرند ، اما! من وبلاگ هایی که خانم شین و زهرا معرفی کرده بودند را دیدم، من در این وبلاگ ها فقط به چند نکته برخوردم که تقریبا نه بار آموزشی داشت، نه بار علمی داشت، نه بار دانش عمومی! بیشتر یک سری وبلاگ اروتیک بود برای تحریک خواننده! اگر هم خواننده ای با خواندن این وبلاگ ها تحریک نشود، حتما به یک روانپزشک مراجعه کند، چون بدون شک دچار سردمزاجی ست!

من در 5 پست یک وبلاگ این بندها را گلچین کردم :

1 – سیگار با سکس خیلی لذت بخش است.
2 – اگر یک بار قبل از سکس اصلاح نکردید شرمنده باشید.
3 – اولین دخول برای زن درد ندارد
4 – پرده بکارت کلا چیز مزخرفی ست،
5 – برای سکس خیلی مهم نیست که یک آدمی را دوست داشته باشی، هوس هم می تواند مفید باشد.
و ....

یک جوان 14 ساله این وبلاگ ها را می خواند و بدون شک اینها هم بخشی از خوانده های اوست، کدام سطر یا پاراگراف در این وبلاگ ها آموزش جنسی بود؟ حتی آموزش سکس هم نبود! من در 10 پست اخیر وبلاگ هم خوابگی حتی آموزش سکس هم ندیدم، بیشتر شرح حال عریان یک نویسنده زن بود، شرح هم خوابگی هایش و بس.

من به منظر دینی و اخلاقی و فرهنگی و غیره هیچ کاری ندارم! تمام این وبلاگ ها ادعا دارند که با این کار یک حرکت فرهنگی در جهت سالم سازی سکس می کنند! من نه قسمت حرکت فرهنگی اش را پیدا کردم، نه قسمت سالم سازی اش را! بیشتر جنبه پورنوی قضیه برایم ملموس بود!

و یکی از نکات جالب هم این بود که اکثر خواننده های این وبلاگ ها و بالطبع مدافعان این وبلاگ ها آقایان هستند! (اگر در نظر بگیریم که به طور مساوی خانم ها و آقایان کامنت می گذارند)

باز هم می گویم تابوی سکس چیز بسیار بدی در جامعه ماست! از دید دین هم پسندیده نیست، ولی این روش شکستن این تابو نیست! این روش تخریب یک ذهن است، ذهن یک جوان 14-15 ساله ای که در اوج جنون جنسی است (چه دختر و چه پسر) . دوست دختر یا دوست پسر ندارد! هنوز سکس نکرده است و نوشته های این وبلاگ ها را می خواند، آیا از این وبلاگ ها درس یاد می گیرد؟ آیا روش سکس بهتر یاد می گیرد؟ آیا یاد می گیرد که بیماری ها چیست و چگونه باید مراقبت کرد؟ آیا یاد می گیرد که سکس تابو نیست و زن و مرد از چه چیز لذت می برند؟ راستی یک آمار هم بدهم، جنون جنسی در خیلی از آدمها ریشه ژنتیکی دارد، برای همین است که بعضی از اقوام تمایلات جنسی شان بیشتر از بعضی قوم های دیگر است! شرایط آب و هوایی و خوراک هم فاکتورهای دیگرند. پس اصولا یک جوان به سن بلوغ رسیده 14 ساله خیلی طبیعی ست که دچار جنون جنسی شود، برای همین است که در همه دنیا در این سن تجاوز برادر به خواهر، مرد به محارم درجه دو و استمناء های بیش از حد دیده می شود! دختر ها هم دچار افسردگی سن بلوغ می شوند! هیچ ارتباطی هم به نوع تربیت ندارد، این قضیه در همه دنیا شایع است.

من هیچ نکته آموزشی در هیچ سطری از این وبلاگ ندیدم! جز سطرهایی در جهت تحریک جنسی انسان. همین.


آقای الف.



Friday, April 18, 2008

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

من امروز در جمع چند نابینا بودم، در کتابخانه صوتی نابینایان حسینیه ارشاد، دو زن نابینا و یک مرد نابینا. مثل یک جوجه در خودم جمع شده بودم و به حقارت درونی ام نگاه می کردم. از دور، از پشت پرده ای از شرم و حیا ، به انسانهایی که نمی دیدند ولی خیلی بیشتر از من می دیدند. چیزهای مهمی می دیدند که من نمی دیدم! چیزهایی که من می دیدم خیلی چیزهای مهمی نبودند. پیراهن راه راه و شلوار طوسی و یک کفش مشکی با کیفی بزرگ و دو کامپیوتر و دو کیبورد بریل و یک پرینتر بریل و دو زن با مانتو، مقنعه طوسی روشن، تلفن، سه عدد گوشی موبایل، چند میز و صندلی. قفسه هایی که پر بودند از کتابهای بریل، سی دی ها و کاست های قدیمی. بیچاره ام کردید دوستان نابینا! دیدید چقدر چیزهایی که من دیدم بی ارزش بودند؟ اما آنها مرا بو می کشیدند، حس می کردند، همه جا را لمس می کردند و خیلی آهسته قدم می گذاشتند. وقتی که من دست پاچه میان راه همیشگی شان بودم و آنها به من برخورد می کردند، شرمنده تر می شدم! از اینکه چقدر حقیرم! با چشم هایم چیزهایی بی ارزش می بینم و آنها بدون چشم هایشان چیزهای باارزشی می بینند که من نمی بینم! چقدر حقیر بودم در آن دو ساعت گپ دوستانه درباره کتاب صوتی و راوی و بچه های اینترنتی مان. وقتی با آنها حرف می زنی، گوش می کنند! ولی وقتی من با "تو" تویی که می بینی حرف می زنم، اول مرا نگاه می کنی و بعد اگر دلت خواست گوش می دهی و شاید بیشتر ببینی تا گوش بدهی. آنها می شنوند و چقدر شنیده شدن زیباست. از دریچه نگاه یک انسان که قرار است به جای آنکه تو را ببیند، تو را دو برابر بشنود! مثل یک جوجه اردک ترسو در درونم کز کرده ام و نمی دانم که کجای این هستی قرار گرفته ام. دلم می خواهد بزنم بیرون و هوا بخورم، هوا را بچشم! یک دی وی دی به دست مدیرشان می دهم "این شامل 15 کتاب است" می خندد. پاسخ می دهد که گوش می کنم و نتیجه اش را به شما می گویم. امیدوارم که کیفیت کارها خوب باشد، ما کارهایمان خیلی با کیفیت است، ما کارهایمان را ادیت می کنیم و سعی می کنیم که به گوش های دوستان مان احترام بگذاریم! من، حقیرم. نه به گوش نه به چشم نه به زبان ، به هیچ چیز احترام نمی گذارم! ولی آنها به گوش های دوستان شان احترام می گذارند! کائنات مرا در سلسله ای از کهکشان های نامعلومش مرا گیر انداخته است! به من لبخند می زند و آنچنان از دریای اطلاعاتش برایم رودی روان می کند که ناگزیر بلند می شوم و به او تعظیم می کنم! نمی بیند ولی حس می کند ، من به مردی تعظیم کردم که "چشم" نداشت، ولی قلبش بزرگ بود و روحش بی کران بود! آنقدر بزرگ که چشم های من شرمنده به کاشی های کف زمین نگاه می کرد! باز ذهن مرا درگیر کرد، تو حقیری! تو حتی وقتی به زمین نگاه می کنی به کاشی ها چشمت می افتد، ولی او "کاشی" و "لباس" و "میز و صندلی" را لمس می کند! نیازی به دوباره دیدنش ندارد.

می خواهم جور دیگری ببینم، دنیا را لمس کنم ، حس کنم و بو بکشم لحظه ها را.

آقای الف

Thursday, March 20, 2008

سال نو مبارک

سال نوی همه تون مبارک . امسال سال بسیار خوبی بود، موسسه ایتام مون رو گسترش دادیم، کتاب صوتی رو با کمک همه شما راه انداختیم، اتفاق تلخی توی زندگیم افتاد که باعث شد نگرش ام به خیلی چیزها توی زندگی تغییر کنه. از خیلی ها خیلی چیزها امسال یاد گرفتیم و خیلی انسان ها در اطراف ما انقلابی در ما بوجود آوردند. مثلا همین پسر دو سال و نیمه من، کوچک ترین چیز و مهم ترین چیزی که به من یاد داد : ساده نگاه کردن به پیرامون بود. ارتفاع تان را کم کنید و از دید یک کودک دو ساله به دنیا نگاه کنید، زیبا نیست؟ خیلی با شکوه است. اگر امشب که آخرین شب سال است احساس می کنید که از کسی چیزی یاد نگرفته اید، دو حالت دارد، یا سال خیلی بدی داشته اید، یا برای تغییر کردن خیلی پیر شده اید. در هر صورت اتفاق خوبی برای شما نیافتاده است.

امسال برای من در کنار شما خیلی زیبا بود. اگر برای شما در کنار من خیلی زیبا نبود اصلا مهم نیست!!!! تحمل کنید! اگر از من چیزی یاد نگرفتید باز هم هیچ اهمیتی ندارد!!! مشکل خودتان است! من عملیات های ژانگولر، آکربات، بندبازی و خیلی کارهای دیگر بلدم که می توانستید امسال از من یاد بگیرید! به هر حال من برای همه تون بهترین آرزوها رو می کنم!

سال نوی همه تون مبارک. دوستتون دارم.

آقای الف.

پ.ن:
خب، راستش را بخواهید بحث قبلی بحث زیبایی بود. هم برای من هم برای خیلی از دوستان، ولی چون هم خودم هم خیلی از دوستان وارد در بحث احتمالا در سفر نوروزی هستند، بهتر است بحث را بگذاریم برای بعد از تعطیلات. پس از همین جایی که بودیم را در ذهن هایتان سیو کنید تا بعدا نیازی به مرجع و رفرنس نباشد. یک نکته ای را هم بگویم اصولا در بحث های اعتقادی یکی از بهترین جنبه ها، تعدد افکار است. شما هیچ دو فکر مشابهی را در کامنت ها نمی دیدید، همه یک جایی با بخشی از تفکر فردی دیگر مشکل داشتند! خب، پس باشد تا بعد از تعطیلات.

Thursday, March 13, 2008

بی دینی مد شده است

بی دینی مد شده است! اتئیست بودن یک افتخار جدید جوامع نوظهور در دنیاست، خیلی چیز عجیبی نیست، الان برای اینکه بتوانی بگویی که صاحب تفکرم و چشمم کور از یک مسلکی پیروی نمی کنم، بهتر است بگوئی بی دینم! برای اینکه دانش و خردت را هم به رخ دیگران بکشی، باز هم بهتر است که بگویی علم پرستم! این از غرور بشر است، بشر فکر کرده است که پخی شده است! فکر کرده است که پیشرفت علم به عددی تبدیلش کرده است، همین بشر دانشمند امروزی هنوز نمی تواند یک قلب درست و حسابی بسازد! هنوز نمی تواند چهار تا مویرگ از پرده چشم را بردارد و جا به جا کند! یا مثلا به لال ها قدرت سخن گفتن بدهد! یا حتی قرصی به تو بدهد که بیماری های روانی ات، درمان شود! آنوقت می گوید : جهان در تصادف ایجاد شده است! اولین بشر هم احتمالا سوسک بوده است که وقتی از زیر لایه اوزون رد شده است، جهش ژنتیکی کرده است و شده است پدر آدمیان!
"تصادف" همیشه بهترین توجیه بشر است. وقتی که کودکیم وقتی کار بدی می کنیم ، از ترس مان می گوییم تصادفی بود! وقتی که بزرگ هم می شویم و مثلا تصادف می کنیم یا در امتحان رد می شویم، باز می گوییم تصادفی بود! حالا وقتی دوست نداریم خدا باشد، می گوییم تصادفی ست! چون ما "دوست نداریم" خدا باشد! همین و بس.

می دانی چرا؟ چون "مد شده است" چون اگر بگویی خدا پرستم، املی! بی سوادی و بعد برای تو آمار رو می کنند که تحصیل کرده ها آتئیست اند! میلیون ها دانشمند بزرگ در قرون گذشته خداپرست بوده اند! و امروزه ما به خاطر آمارها و برای اینکه جلوی رفقا کم نیاوریم، "کافر" می شویم! شرایط جبر زمانه است! اینجوری اقتضا می کند. دوستی می گفت : اگر خدا پرست باشی، در جمع باحال ها راهت نمی دهند! آنروز به این حرفش خندیدم! امروز می بینم همه مردم جوگیر شده اند! از "بی خدا"یی شان راحت سخن می گویند و این را نشانه دانش والای شان می دانند! بالا بروید، پائین بیائید کره زمین بزرگترین مردانی که تا به امروز به چشم دیده است : خدا پرستان بوده اند! اگر 100 دانشمند و فیلسوف و اندیشمند کافر نشانم بدهید میلیون ها دانشمند و اندیشمند و کاشف خداپرست نشان تان می دهم! "علم" اندکش غرور می آورد! ولی وقتی که اسم ت بشود "دانشمند" می شوی ادیسون، نورت، داوینچی، نیوتون، فارابی، ارسطو و خیلی های دیگر! "خدا" اگر ماده بود و قابل نشان دادن که این همه قرن ها میان ملحدان و خداپرستان درگیری نبود! "خدا" چیزی ست که باید باورش کنی، به شرطی که تابع "مد"روزگار خویش نباشی.
*
درباره پست آقای بولتس اول از همه من آمار خداپرستان و غیرخداپرستان را با ماخذ غیر ویکیپدیایی برایشان می گذارم :
http://www.adherents.com/Religions_By_Adherents.html

1. Christianity: 2.1 billion
2. Islam: 1.5 billion
3. Secular/Nonreligious/Agnostic/Atheist: 1.1 billion
4. Hinduism: 900 million
5. Chinese traditional religion: 394 million
6. Buddhism: 376 million
7. primal-indigenous: 300 million
8. African Traditional & Diasporic: 100 million
9. Sikhism: 23 million
10. Juche: 19 million
11. Spiritism: 15 million
12. Judaism: 14 million
13. Baha'i: 7 million
14. Jainism: 4.2 million
15. Shinto: 4 million
16. Cao Dai: 4 million
17. Zoroastrianism: 2.6 million
18. Tenrikyo: 2 million
19. Neo-Paganism: 1 million
20. Unitarian-Universalism: 800 thousand
21. Rastafarianism: 600 thousand
22. Scientology: 500 thousand
پس معلوم شد که نیمی از کره زمین بی دین نیستند! تقریبا 14 درصد کره زمین بی دین هستند! که البته آن 1 میلیارد شامل سکولار و آتئیست ها و ماتریالیست ها هم هست! درباره آن تصاویری که نشان داده اید، دوست دارید من هم تصاویر برادران آتئیست روس را وقتی که کودکان مسلمان را زیر تانک له می کردند در وبلاگ بگذارم؟ چهارتا عکس و چهار تا خانواده و چند نوع انسان نشانگر یک تفکر نیست! از شما بعید است که با چهار تا عکس قمه زنی و این ها که خودتان هم می دانید عمده مسلمانان با آن مخالفند بخواهید یک "واژه" را زیر سئوال ببرید! انسان برای مباحثه از حربه های خرد استفاده نمی کند.

و درباره تربیت کودک. یک سئوال آقای بولتس عزیز : شما اگر صاحب فرزند شوید و اگر فرزند شما از شما پرسید که خدا چیست؟ به او چه می گوئید؟ می گوئید خدا هست یا نیست؟ می گوئید کائنات را یک تصادف تولید کرده است یا می گوئید خدایی هست، یا می گذاریدش سرکار؟ اصولا چه جوابی به سئوال کودکتان می دهید؟ واضح است که به او نمی گوئید خدا هست! چون خدا را باور ندارید! پس عملا می گوئید که خدا نیست! پس شما هم تفکرات مذهبی تان را به کودک تان منتقل کرده اید! این ناخواسته یک اتفاق است که در همه جوامع می افتد! فرزند شما شانس بسیار کمی خواهد داشت که "خدا پرست" شود! چون شما ناخواسته جلوی دانستن ش را خواهید گرفت. پست خانم شین هم از زبان یک خدا پرست بود! خانم شین به عنوان یک آتئیست روزنگار نمی نویسد! به عنوان یک خداپرست می نویسد. پس اصولا کسی که به خدا اعتقاد دارد، "تز" فکری اش خداپرستی ست. مگر چیزی غیر از این است؟
*

و اما درباره 60 کامنت پست قبلی:

درباره آن آیه سوره نساء چند نکته را یادآور می شوم و بحث آن آیه را می بندم. 1 – در زمان عرب تمکین میان زنان بسیار رواج داشته، عرب بسیار موجود مردسالاری بوده، پیامبر در میان این قوم بدوی تکوین قوانین الهی رو تبئین کرده، پس اصولا نمی توانسته در اون اوضاع قوانین زن سالارانه رو تکوین کنه. در عوض پیامبر دخترش رو تکریم می کرده. بارها و بارها دست دخترش رو می بوسیده و بارها در میان امت اعلام می کرده که "دختران شما نور خانه های شمایند" ، شاید این جمله برای شما ساده بیاد، ولی اگر به کتاب "تاریخ عرب" نوشته جرجی السالم که زندگی عرب شهری رو نشون میده مطالعه کنید متوجه می شین که اسلام در چه شرایط بحرانی و در چه مکان خاصی نازل می شه. 2- آیات شرایط خاص خودشون رو دارند، همونطور که در پست قبل هم گفتم، هر آیه ای پیشینه ای داره و اینکه شما هزارجای دیگه این آیه رو تکرار کنید، نشانگر اینکه امروز این آیه کارکرد داره نیست! قوانین بشری تکمیل می شه و دین پشتوانه اصلی بشره. امروز اگر شما توی صورت همسرتون بزنید (حتی اگر تمکین نکند) شما طبق قانون مجرم شناخته می شوید! پس اصولا دین به صورت پله کانی تقویت می شه و به دانش روز مجهز می شه! در اون زمان چون قانون گذار نبوده، اسلام از این روش استفاده کرده (تازه در واژه فعل ضرب توی اون آیه کلی تفسیر هست، چون "اضرب" به معنی تشدیده و "ضرب" به معنی ملایمت. خود اسلام هم میگه اگر همسرتون رو زدید و جایی از بدنش از رنگ پوستش تیره تر شد ، یعنی حتی نمی گه سرخ، می گه جای عضو زننده روی عضو مذکور باقی بمانه _ شما موظفید دیه بدهید و رضایت کسب کنید، این در کدام دین وجود داره؟ ) حالا این آیه در امروز و جامعه امروزی تکمیل می شه، امروز دادگاه هست، هم زن می تونه از مرد شکایت کنه هم مرد از زن، مگر قوانین ایران برگرفته از کره ماهه؟ با قوانین دنیا پیش میره.

و اما درباره تبعیت، مگر مسیحی ها به طور کامل از دین شان تبعیت می کنند؟ در همین کتاب مقدس چندین و چند جا در مذمت شراب و زنا سخن گفته شده :

کتاب هوشع، فصل 4، شماره 11:
«زنا و شراب و شیره، دل ایشان را می رباید»
1 کتاب اشعیای نبی، فصل 5، شماره 11 و 12:
وای بر آنانی که صبح زود برمی خیزند تا در پی مسکرات بروند و شب دیر می نشینند تا شراب، ایشان را گرم نماید، و در بزم های ایشان عود و بربط و دف و نای (چند تا از لوازم موسیقی) و شراب می باشد، اما به فعل خداوند نظر نمی کنند ...»
*کتاب امثال سلیمان، فصل 23، شماره 20 و 21 و 29 تا 33:
« از زمره می گساران (شراب خواران) مباش، و از آنانی که بدن های خود را تلف می کنند. زیرا که می گسار و مسرف، فقیر می شود... وای از آن کیست و شقاوت از آن که؟! ... آنانی را است که شرب مدام می نمایند و برای چشیدن شراب ممزوج داخل می شوند. به شراب نگاه مکن وقتی که سرخ فام است، حینی که حباب های خود را در جام ظاهر می سازد و به ملایمت فرو می رود اما در آخر مثل مار خواهد گزید و مانند افعی نیش خواهد زد. چشمان تو چیزهای غریب را خواهد دید و دل تو به چیزهای کج تنطق خواهد نمود. (میل پیدا خواهد کرد)...«
*کتاب اشعیای نبی، فصل 28، شکترخ 7 . 8»
«... و لکن اینان نیز از شراب گمراه شده اند و از مسکرات سرگشته گردیده اند، هم کاهن و هم نبی! از مسکرات گمراه شده اند و از شراب بلعیده گردیده اند، از مسکرات سر گشته شده اند و در رویا گمراه گردیدند و در داوری مبهوت گشته اند. زیرا که همه سفره ها از قی و نجاست پر گردیده و جایی نمانده است»
* کتاب دانیال نبی، فصل 1، شماره 8: « اما دانیال در دل خود قصد نمود که خویشتن را از طعام پادشاه و از شرابی که او می نوشید نجس نسازد.»

واما درباره اینکه قبل از دین اسلام حقوق زن بالاتر بوده، شما 3 جلد اول کتاب تاریخ تمدن آقای ویل دورانت را که مربوط به هند و ایران و مصر و یونان است رو مطالعه کنید و آنوقت شاخ در می آورید که با زنان چه برخوردی قبل از اسلام می شده است! در مصر فاحشه ها بعد از 50 سالگی مثل گاو سرشان قطع می شده است! و یا مثلا در یونان زنان زشتی که بارور نمی شدند را آتش می زدند! (من در پست بعدی چندین نمونه دیگر از فجایعی که قبل از اسلام در حق زنان می شده را برایتان ذکر می کنم) حقوق زنان در قبل از اسلام آنقدر نازل بوده است که یک مرد در هند می توانسته بیش از 100 زن داشته باشد!

و اما درباره حضرت خدیجه و عایشه، بر عکس تمام اطلاعات غلطی که در کتب درسی ما داده شده است، حضرت خدیجه نه تاجر بوده است، نه فرد مشهور در جامعه خویش. حضرت خدیجه به علت فوت پدر، در قیادت عموی خود بوده است که عموی ایشان با ارثی که ایشان از پدر برده بودند تجارت می کردند! پدر حضرت خدیجه هم سرشناسان عرب بوده است. عایشه هم دختر یکی از رجال زمان خود بوده (ابوبکر) و اصولا در همان زمان هم در مذمت عایشه بسیار سخن ها که گفته نشده است (مراجعه شود به صحیحه بخارایی ، نوشته شیخ بخارایی از علمای اهل سنت)
در همان زمان برعکس تمام سنن عرب، پیامبر با زنی 10 سال بزرگ تر از خودشان ازدواج می کنند! (در عرب رسم بوده که مردان اصولا با زنی بیشتر از 14 سال ازدواج نمی کردند. دختر در 19 سالگی ترشیده لقب می گرفته). عرب در اون زمان اگر یک پسر به دنیا می آورد، می توانست صاحب دختر شود. ولی اگر صاحب فرزند پسر نمی شد، موظف بود طبق قوانین دخترانش را زنده به گور کند!

و اما درباره "اخلاق" که خانم انار اشاره کردند، یکی از دوستان در کامنت دقیقا چیزی که می خواستم بنویسم رو نوشت : اگر اخلاق قرار بود مانع از انجام خیلی از اتفاقات باشه، پس چرا در غرب تجاوز به کودک، قتل، فساد، شبکه های پورنو، باندهای مخوف و ... روز به روز بیشتر می شه و این "اخلاق" نمی تونه جلوی این حرکت رو بگیره؟ چرا همین الان بالاترین میزان خشونت جنسی در دنیا متعلق به ایالت متحده امریکاست؟ چرا بالاترین تجاوز به کودکان در شمال اروپا ، یعنی مهد اخلاق و بی دین یه! پس آقای اخلاق چطور نمی تونه درست عمل کنه؟
"دین" تفاوت ش با اخلاق اینه که ، دین درست که تفسیر و تدبر داره! ولی دین مثل "قانون"ه! مثل دوربین های اتوبون هاست که سرعت بیش از حد رو ضبط می کنه و انسان رو جریمه می کنه. من قبل از اینکه اخلاق بهم توصیه کنه که 100 میلیون رشوه نگیرم (که اصولا شهوت اخلاق رو توجیه می کنه) ، "دین" جلوی من رو میگیره! دین و اخلاق تو اهرم موازی بشر هستند! بشر "اخلاق" گرا می شود چیزی مثل مدینه فاضله امریکا و فرانسه. یک کمی به میزان فساد در جوامع اخلاق گرا نگاه کنید! میزان تجاوز به کودکان، باندهای مواد مخدر، میزان تجاوز به عنف، سرویس های پورنو، قمارخانه ها! اینجاست که اخلاق هیچ کاری از دستش بر نمیاد!

یادم تو کتاب خاطرات مک نویل ، جاییش نوشته بود که رئیس ارتش اسرائیل وقتی که می خواست دستور حمله به نوار سرخ رو بده، چون اونجا کلی زن و بچه بودند، تمام یهودی های دو آتشه رو از صف سربازها خارج می کنه. وقتی که ازش می پرسند چرا ، میگه : نمی خوام وقتی صدای ضجه مادران را زیر لاستیک های تانک می شنوند، نوشته های تورات توی گوششون وزوز کنه!
*
متاسفانه مردم "دین" را با تفسیرهای غلطی که از "دین" می شه اشتباه می گیرند! "دین" به نوبه خودش قابل نقد نیست! تفسیرهایی که از دین می شه قابل نقده. که اون تفسیرها اصولا چون تابع فکر یک بشره و بشر ناقصه، بهشون ایراد می شه وارد کرد. و الا اگر ما به اصل "خدا" اعتقاد داشته باشیم، معتقدیم که "دین" چیزی ست از طرف او. ولی ما مفسر این "دین"یم ، پس گاهی با برداشت غلط و تحریف آمیز، این "نام" رو لکه دار می کنیم.

من از چند تا از کامنت ها خیلی ناراحت شدم، ولی پاک شون نکردم! یکی اینکه حرمت هر انسانی دست خودشه، مهم نیست که توی نام کامنت ها اسم خودتون رو غلط اعلام می کنید و مثلا به جای رضا ، می زارین کتی! مهم اینه که انسان حتی اگر دین هم نداشته باشه، باید پیرو اخلاقیات باشه. "اخلاق" که مکتب پدر ما افلاطون ه، به ما حکم می کنه ادب رو شرط زندگی کنیم و احترام بگذاریم.

آقای الف.

Labels: