<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514</id><updated>2011-07-28T18:17:41.911+04:30</updated><category term='Islam'/><category term='Travel'/><category term='Istanbul'/><category term='Turkey'/><title type='text'>.....    روزنگار آقای الف     .....</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>498</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2161297706872595548</id><published>2010-03-29T13:50:00.002+04:30</published><updated>2010-03-29T14:02:29.635+04:30</updated><title type='text'>با سه ماه و هفت روز و بیست دو دقیقه تاخیر</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;با سه ماه و هفت روز و بیست و دو دقیقه و سه ثانیه تاخیر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سال نو مبارک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;زمان چه اهمیتی دارد، چه اهمیتی دارد که کی تبریک بگوئیم و اس ام اس های تکراری بفرستیم. شعرهای تکراری و بوسه های کهنه تکراری در نامه ها رد و بدل کنیم. چه تفاوتی دارد که سال نو شود و ما نونوار نشویم. بمانیم همان زپلشتی که بودیم و گاس که شاید بدتر هم شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کی عیدی بدهیم و بگیریم، کی دور سفره هفت سین بنشینیم، چه اهمیتی دارد که ساعت نه و سه دقیقه سال تحویل می شود یا  نه و چهار دقیقه یا یک سال بعد. سال عوض می شود و ما گذران می کنیم، مهم این است که خوش باشی رفیق! اگر خوش هستی همیشه سال ات مبارک و اگر غمگینی همیشه سال بر تو ناشاد است. چه زمان تحویل چه پای سفره هفت سین، چه گل درخت.&lt;br /&gt;مواظب باش که آرزوهایت تکراری نشود، آرزوهای تکراری اگر قرار بود برسد که آرزو نمی شد، بخواه و به جای آرزو عمل کن. کاری که سالهاست نکردی و سالها صبر کردی و در قالب آرزو نشاندی کنج دلت. آرزوهایت را خاک کن و عمل کن، هر چه باداباد.&lt;br /&gt;اگر شد که می شود خواسته و اگر نشد در چهارچوب آرزو نگهش ندار. بیاندازش دور و خوش باش. امسال آرزوهای جدید کن! امسال آرزو کن که تفاوت در حال و احوالت متفاوت باشد آنطور که میلت است و خواستنت را عملی کن.&lt;br /&gt;به هر حال و برای خالی نبودن عریضه، سال نو بر همه شما دوستان مبارک چه با سه ماه تاخیر چه با 9 روز. چه تفاوتی دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همه شما که اس ام اس دادید، زنگ زدید، نامه نوشتید و شاید رو در رو گونه هایمان را به هم چسباندیم و تعارفی رد و بدل کردیم. مهم این است که همدیگر را دوست داریم و آنقدر برایمان اطرافمان مهم است که اگر شما نبودید، خواه که دنیا هم نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2161297706872595548?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2161297706872595548/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2161297706872595548&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2161297706872595548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2161297706872595548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2010/03/blog-post_29.html' title='با سه ماه و هفت روز و بیست دو دقیقه تاخیر'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4262902175897998955</id><published>2010-03-03T20:48:00.004+03:30</published><updated>2010-03-03T21:34:29.433+03:30</updated><title type='text'>شرم در چشم های خاکستری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;در داروخانه را باز کردم که برای سینا دارویی بگیرم، وارد داروخانه شدم و دخترکی حجل پشت کانتر تبلیغاتی یک شرکت چیزی به طرفم دراز کرد و گفت : بفرمائید. چشم هایش شرمگین و صورتش ترسیده بود. گفتم: برای موهای چرب یا خشک؟ من موهام چربه، شامپوی دیگه ای به سرم نمیسازه. دخترک خجالت زده گفت: این شامپو نیست. کاغذ تبلیغاتی که در میانش یک پلاستیک شبیه اشانتیون های شامپو بود را به دستم داد. گفتم: اینکه شامپوئه خانم.&lt;br /&gt;گفت: نه، این یک ژل تمیز کننده آلت تناسلی مردانه است. کاغذ را گرفتم و سریع حرکت کردم به سمت قسمت پذیرش نسخه.&lt;br /&gt;از دور به دخترک و حرکاتش نگاه می کردم، پیرمردی وارد داروخانه شد و کنار کانتر دخترک ایستاد. دخترک همان توضیحات را خیلی آرام و محجوب به پیرمرد داد. نزدیک شدم ببینم پیرمرد چه می گوید ، پیرمرد با خنده ای هرز می گفت: خب، دخترم چجوری باید استفاده کنم. برای چی خوبه؟ دوا درمون هم می کنه؟ دخترک خیلی آرام و سر به زیر گفت: بروشور پشتش رو بخونین. پیرمرد خنده کنان گفت: من که چشمام سو نداره، تو برام بخون. دخترک سرش را برگرداند و مشغول مرتب کردن میزش شد. مردی دیگر وارد شد و دخترک خوشحال از یک فرد تازه که شاید باعث می شد پیرمرد از کانتر فاصله بگیرد بروشور را به سمت مرد دراز کرد و دیگر هیچ توضیحی نداد. مرد چهال سالی سن داشت و نگاهی به بروشور کرد و گفت: بهه! واسه معامله هم ژل ساختن! ایول.&lt;br /&gt;دخترک شرمنده از پشت کانتر بیرون آمد و از داروخانه زد بیرون. پیرمرد هنوز منتظر دریافت سینگال مثبتی از سوی دخترک بود. دخترک به آرامی دوباره به داخل برگشت و نصف بروشورها را ریخت توی یک کیسه وگذاشت توی کیفش.&lt;br /&gt;حدس می زدم که اگر می رفتم سمت کانتر بقیه بروشورها را هم می داد دست من و فرار می کرد، از شرم. از چیزی که از جنس او نبود.&lt;br /&gt;توی دلم گفتم: لعنت به آن کثافتی که تو رو واسه اینکار استخدام کرد.&lt;br /&gt;مسئول نسخه ها پیرمرد را دو سه بار صدا کرد، پیرمرد هنوز با چشم های برق زده اش به کانتر و جای خالی دخترک خیره شده بود.&lt;br /&gt;ژل پاک کننده آلت تناسلی مردان از دست های لرزان پیرمرد به زمین افتاد، فحشی زیر لب داد و به سمت صندوق رفت.&lt;br /&gt;ژل کذایی هنوز پشت قفسه عطرهایم قایم شده است، هنوز دلم نمی آید  بروشورش را نگاه کنم، وقتی می بینمش یاد چشم های شرمگین دخترک می افتم که می خواست فرار کند و از چشم همه مردهای دنیا دور شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4262902175897998955?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4262902175897998955/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4262902175897998955&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4262902175897998955'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4262902175897998955'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='شرم در چشم های خاکستری'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-9136077045003819523</id><published>2009-12-22T07:43:00.002+03:30</published><updated>2009-12-22T07:56:45.135+03:30</updated><title type='text'>این روزهای سبز و خاکستری</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;رفیقی می گفت این روزها خاکستری ست، گفتم سبز است و خاکستری. سبزی اش برای این است انسجام در درون یک بات  از جامعه رخ داده که مردم بعد از سالها شروع کرده اند اندیشه های خفته در ذهن شان را بیرون ریختن. چیزی که سی سال تابو بود و هرکسی حتی وقتی فکر می کرد هم خودش را مقصر می دانست! حالا راحت مردم صحبت می کنند و خالی از درست یا غلط بودن این ماجرا مردم یاد گرفته اند که حرف بزنند! تا دیروز نمی دانستی که همسایه ات و رفیقت واقعا چه در سر دارد و جز یک شب نشینی ساده و کوه و تفریحی چیزی از تراوشات فکری اش را برایت روی میز پهن نکرده بود. حالا خطوط ذهن هایمان برای همه روشن شده! جوری که غیر مذهبیون هم برای نشان دادن این خطوط در مراسم مرگ یک فرد مذهبی شرکت می کنند! خطوط سیاسی و مذهبی گره خورد! چیزی که ما روزی فکر می کردیم می توان از هم جدایش کرد. نه! این کشور چه بخواهی چه نخواهی سیاست و مذهبش در هم گره خورده و گره خورده خواهد ماند! منتظری که می میرد یادت می افتد که می توانی بروی و کمی از اهدافت دفاع کنی و شاید یاد یک مرد دینی - روشنفکر را گرامی بداری! پس نمی توان این پیوند را هیچ وقت از روح ایرانیان جدا کرد.&lt;br /&gt;منتظری مرد و به هر حال مردی از ریشه و تبار اندیشه دینی که سالها در انقلاب فعالیت کرد و جزو مبدعین اصلی ولایت فقیه بود در گذشت. شاید می شد این یادبود کمی دوستان و رفقا و هم سن و سالان منتظری را به این فکر وادارد که اجل ناخواسته ترین اتفاق در دنیاست و روزی گریبان شما را خواهد گرفت، شاید ثانیه ای دیگر و شاید ده سال بعد! نه می توان تاراندش نه می توان از او انتظار گرفت تا کمی مهلت بدهد ، می میرید و جز نامی زشت و سیاه چیزی از شما باقی نمی ماند. فرصت اندکی مانده می شود این نام را کمی زیباتر کرد تا مردمان در آینده بگویند که فلانی آخر عاقبت به خیر شد. کاش شما این راه را انتخاب کنید تا لعمن آیندگان را پیران دینی ما. بدون شک ما که شاید ثلثی از سن شما را داشته باشیم آنقدر فروتنانه این نرمش و تغییر جهت را می پذیریم که انسان زاده شده است برای تغییر و مگر غیر از این است که حضرت علی گفت وای بر تو اگر امروزت مانند دیروزت باشد و وای اگر فردایت را بهتر از امروزت نبینی. پس شاید این مرگ جرقه ای باشد که فردایتان را رنگ دیگری ببینید.&lt;br /&gt;مرگ منتظری فرصتی ست که اگر میان قشر سنتی بسته جامعه هنوز اندیشمندی باشد شاید به فکر واداردش که منتظری در آخر عمر قلب های بسیاری را شاد کرد و همین شادی شاید راه ورود او به بهشت برین باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-9136077045003819523?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/9136077045003819523/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=9136077045003819523&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/9136077045003819523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/9136077045003819523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title='این روزهای سبز و خاکستری'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7027353665099307413</id><published>2009-09-27T09:18:00.002+03:30</published><updated>2009-09-27T09:20:36.327+03:30</updated><title type='text'>چون مار عاقل نبودم و چون کبوتر بی گناه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;رفیقی می گفت چرا نمی نویسی. صبح ها هنوز قهوه تلخ می خورم و غمگینم. از ته وجود غمگین و هیچ چیز تسلی ام نمی دهد. نه کار و نه سفر. غمگین از اندوه کهنه ای که یک شبه درست شد و بلای افکارم شد. ما اسیر شدیم و از غم این اسارت درها به رویمان بسته شد. افسرده تر شدیم و قلم هایمان هم بی اثر افتاد، چقدر تلخ است که بنویسی و دیگر نتوانی بنویسی. دیگر از هیچ چیز نتوانی لب به فریاد بگشایی و بنویسی که من دیگر نمی خواهم اسیر گرگها باشم، نه عاقلم چون مار و نه بی گناه چون کبوتر. گوسفندانی هستیم میان این دره نیرنگ و من از این نیرنگ هراسانم که روزی دامن ما را خواهد گرفت و همه خواهیم شد اهل نیرنگ! همه خواهیم شد اهل تظاهر و همه باور خواهیم کرد آنچه را روزی باور نداشتیم. می ترسم از روزی که من هم سینه چاک کنم، پیراهن پاره کنم و ذره ذره وجودم به چیزی معتقد شود که سالها به آن بی اعتقاد بودم. می ترسم از ظلمتی که روزی گرفتارش خواهیم شد و چقدر مانند پیرها افسوس ایام را بخوریم. گریزان به گوشه ای از دنیا بگریزیم و پیاله ها را سر بکشیم و فراموش کنیم که روزی "حر" بودیم و روزی روحمان و تنمان و چشم هایمان سبز بود! به خدایی که می پرستم می خواستم که چیزی جز گره تلخ اخم بر ابروهایتان ببینم، اما نشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتراف می کنم که من هم فریب خوردم، فریب دشت های سبزی که وجود نداشت ، فریب دست هایی که گرم نبود و فریب آن همه بنفشه در دامن اندیشه هایمان را. من به همه کرده های خود اعتراف می کنم، من از بیشه زارهای سبز آرزوی سبزی داشتم که باغبان مجال نداد و سم علف کش به سبزی چشم هایمان پاشید! من که دیگر نمی بینم، شما اگر دیدید روزی دیگر برای من بنویسید که سبز چه رنگی ست و چه حرمتی دارد. برایم از بافت های مژگان اندود باغچه هایتان بگویید ، اگر گلی دیگر مجال رستن یافت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این همه تلخی ام را به گناهانم ببخشید که شادی من را نسزاید وقتی تو شاد نیستی و غم سزای من است چون تو را غمگین دیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آلف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7027353665099307413?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7027353665099307413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7027353665099307413&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7027353665099307413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7027353665099307413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='چون مار عاقل نبودم و چون کبوتر بی گناه'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8696891985246085055</id><published>2009-07-16T23:24:00.003+04:30</published><updated>2009-07-16T23:45:06.678+04:30</updated><title type='text'>آقای الف در حین اعتراض ژورنالیست می شود</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اول بگویم که اگر در وبلاگ کمتر می نویسم معنی اش این نیست که کلا نمی نویسم، شما اگر زحمت بکشید و بروید هفته نامه همشهری خانواده را بخرید و در قسمت داستان ، سری داستان های طنز عمه فردوس را بخوانید، می بینید که آقای الف کماکان می نویسد. اما کمی ژورنالیستی تر. حالا در یکی دو پست بعدی چند نمونه از داستان های هفته های قبل که چاپ شده بود را برایتان در وبلاگ می گذارم ، تا ببینید که این نشریات چه جفنگیاتی را چاپ می کنند!&lt;br /&gt;بگذریم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباب اعتراض های اخیری که در جامعه جریان دارد، ما تصمیم گرفتیم که لاغر شویم! وان آب را پر کنیم و سه ساعت در آن چرت بزنیم تا روماتیسم مفصلی بگیریم! از حشره کش ویپ استفاده کنیم تا اوزون سوراخ شود و خودمان سرطان پوست بگیریم و بمیریم و خلاصه در انتها بدون کارت زنگ بزنیم بهاره تا آخر ماه کل درآمدمان را بدهیم مخابرات! این اعتراض های لوس و بی نمکی که دوستان و رفقای فاضل ایمیل می کنند را بدون شک یکی از همین تئوریسین های دولت نهم در دهان ها می اندازد تا شما در ساعت 9 شب هر کدام 5 کیلووات برق اضافه مصرف کنید و در نتیجه در آن چند دقیقه حدود 3 میلیارد پول اضافه به جیب دولت واریز شود! این که مردم جهت اعتراض کردن این روزها خودشان را هم آتش می زنند برای من جالب است! خواهشا دست از خودزنی بردارید، در قرن بیستم به سبک قرن 1 میلادی و حتی عقب تر حرکت نکنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا پس فردا نیائید آقای الف را تحریم کنید و بروید همه همشهری خانواده های خانه تان را آتش بزنید! یادتان باشد که قبلا پولش را داده اید! و اگر آتش بزنید ، تنها ضررش دود آن آتش است که توی چشم خودمان می رود. پس کمی این روزها به جان احساساتی شدن ريال عقل مان را بیشتر به کار بیاندازیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایکاش بر می گشتیم به چهل روز قبل و شادی می کردیم. چقدر خوب بود آن روزها.... هنوز که به آن روزها فکر می کنم اشک دور چشم هایم حلقه می زند! چقدر مهربان بود همه چیز با ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکست را گذاشته ام توی کتابخانه و هر بار که می بینمت غمگین می شوم سید! ما باور داشتیم که این بار می شود، اما نشد. حالا که نگاه می کنم به این ماه غبارآلود ، انگار که هزار سالی از این درد می گذرد و خستگی اش هنوز از تنم نرفته است.&lt;br /&gt;دیدی چه کردند با ما سید؟ دیدی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8696891985246085055?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8696891985246085055/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8696891985246085055&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8696891985246085055'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8696891985246085055'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='آقای الف در حین اعتراض ژورنالیست می شود'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-1495560770712905538</id><published>2009-06-18T08:21:00.002+04:30</published><updated>2009-06-18T08:41:45.889+04:30</updated><title type='text'>بیست و سه خرداد را فراموش نکن رفیق</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;بیست و سه خرداد را فراموش نکن رفیق! این روز تلخ ترین روز کشور من است&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;تلخم این روزها، صدای ضجه آن مادر که خبر پرپر شدن نوجوانش  را داده اند، دیوانه ام کرده است. هنوز جنازه نوجوانش خونین و سرخ به دستش نرسیده است اینگونه ضجه می زند! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواب را از چشم هایم گرفته . تلخم ، چون زهر تلخم! ایرانی را جلوی ایرانی بسیج کردند و در پشت خانه های پوشالی شان پناه گرفتند! من هیچ از این روزها خرسند نیستم! من عزادار از دست دادن این همه هموطنم که بی گناه خونشان سنگ فرش خیابان هایم را قرمز کرده است. غزادار این همه بی عدالتی ام! برایم مهم نیست که چه کسی باعث این فتنه هاست، من تقاص خون این برادران و خواهرانم را می خواهم! من داغدار غم از دست دادن این همه جوانم. برایم مهم نیست که در غزه و فلسطین و عراق چه می گذرد، من هموطنم به دست هموطنم به ناحق کشته شده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی نیست پاسخ دهد؟ این بغض های خفته در سینه را چه کسی می تواند آرام کند! این کینه های آغشته به خون را چه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چه کردید با برادر و خواهرم؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-1495560770712905538?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/1495560770712905538/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=1495560770712905538&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1495560770712905538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1495560770712905538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html' title='بیست و سه خرداد را فراموش نکن رفیق'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-1884929517153662566</id><published>2009-05-30T17:20:00.005+04:30</published><updated>2009-05-30T22:41:23.210+04:30</updated><title type='text'>بیائید همه سبز شویم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.bazyab.ir/mousavi/mousavi67.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 344px; height: 556px;" src="http://www.bazyab.ir/mousavi/mousavi67.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/SiEs4WRi9hI/AAAAAAAAAs8/Vrd1dInYMqY/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 150px; height: 96px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/SiEs4WRi9hI/AAAAAAAAAs8/Vrd1dInYMqY/s320/01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341599979601589778" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-1884929517153662566?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/1884929517153662566/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=1884929517153662566&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1884929517153662566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1884929517153662566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title='بیائید همه سبز شویم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/SiEs4WRi9hI/AAAAAAAAAs8/Vrd1dInYMqY/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3389130893376116720</id><published>2009-05-27T19:45:00.004+04:30</published><updated>2009-05-27T19:52:20.649+04:30</updated><title type='text'>اینجا خدا عشق را تقسیم می کند</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/Sh1aVH3E3NI/AAAAAAAAAsc/cQNVK1IgoSg/s1600-h/000.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 306px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/Sh1aVH3E3NI/AAAAAAAAAsc/cQNVK1IgoSg/s320/000.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5340524052065082578" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک خانه چهار گوش با روکشی از پارچه بسیار لطیف و زیبا بر رویش با سنگی شگفت انگیز و مردمانی که بی هیچ چون و چرایی به دورش می چرخند. یک استاد دانشگاه از ام آی تی امریکا کنار یک مهندس نساجی کنار یک کارگر مصری کنار یک پزشک و کنار هزاران هزار زن و مرد و کودک از سرتاسر دنیا. همه این آدمها برای کوچکترین عملی خواستار علت آن عمل هستند. ولی بی هیچ سئوالی و بی هیچ چرا و اما و اگری دور این خانه می چرخند. اینجا خانه خداست. جایی که عشق و روح و آرامش مطلق در آن موج می&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زند. همه به هم می خندند. همه از بودن در آنجا خوشحالند. همه گریه می کنند و شادند! اگر بهشتی در روی این کره خاکی باشد همینجاست. نهایت سبکی . با دو دست پارچه ساده بر روی بدنت، می شوی مانند همه. مهم نیست که چقدر می دانی و چقدر ثروت داری ، مهم این است که از نظر خدا هیچ تفاوتی با آن کارگر ساده نداری! شاید هم او از تو به مراتب بهتر باشد! نهایت سادگی و نهایت عشق. اینجا تجلی گاه مطلق هستی ست. تا نباشی ، نمی فهمی! باید باشی و بفهمی و بفهمی که روی ماه خدا را می شود در کعبه بوسید! می شود بو کشید و عطر مسحور کننده بهشت را حس کرد. اینجا همه دوستت دارند و همه با تو خوبند. چون تو هم مهمان خدایی! مهمان خانه ای که ساده ترین خانه دنیاست و با شکوه ترین خانه دنیا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید میهمان خوبی باشی! صاحب خانه ات کریم است و مهربان. مکه همه چیز دوست داشتنی ست. همه چیز!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردی کنارم نشسته بود می گفت که صاحب چند کارخانه بزرگ بین المللی ست و دلش می خواست که هر سال بیاید اینجا و عشق را از نزدیک ببیند! چند ساعت لباس احرام به تن می کنی و همه چیز بر تو حرام می شود! بوی خوش، زیور آلات، زن، لباس دوخته، آزار دادن حیوانات و حشرات، کندن برگ درخت و گلها، آسیب زدن به دیگران، توهین، دروغ، غیبت، قسم، کندن مو از بدن و سرخ کردن پوست بدن، نگریستن در آینه و متفاوت بودن! باید مثل همه باشی! باید مثل همه باشی و به این خواسته تن دهی! چون از دیدگاه او مهم این نیست که تو چقدر درس خوانده ای یا چقدر ثروت داری یا چقدر علم! مهم این است که تو هم بنده ای هستی چون دیگر بنده های او و او همه را دوست دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط اهل دل می فهمند که این خانه چقدر دوست داشتنی ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چقدر دلم برای بودن در خانه او تنگ شده است. چقدر وقتی به خانه ات فکر می کنم اشک در گوشه چشمانم حلقه می زند و چقدر بی تاب حضور دوباره در خانه ات هستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;می شود باز هم من را دعوت کنی؟ می شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: همیشه در سفرهایم از کشوری که به آن سفر کردم می نوشتم! ولی از مکه هیچ چیز نمی توانم بنویسم. هیچ چیز. باید دید توصیفی نیست. باید لمس کنی و بو بکشی و ببینی که چقدر همه چیز شفاف است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-3389130893376116720?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/3389130893376116720/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=3389130893376116720&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3389130893376116720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3389130893376116720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='اینجا خدا عشق را تقسیم می کند'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/Sh1aVH3E3NI/AAAAAAAAAsc/cQNVK1IgoSg/s72-c/000.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7608718838995144753</id><published>2009-03-10T07:44:00.001+03:30</published><updated>2009-03-10T07:56:45.938+03:30</updated><title type='text'>درباب طبخ مرع</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;کمی از اجتماع و سیاست و اقتصاد دور بشویم و کمی به شکم برسیم! می خواهم کمی از مرغ دوست داشتنی بنویسم.&lt;br /&gt;اول چند نصیحت از آقای الف درباره آشپزی داشته باشید :&lt;br /&gt;وقتی سیر هستید آشپزی نکنید، یا حداقل ظرافت های چاشنی و غیره را در حالت سیری به کار نبرید. آدم سیر فقط می تواند بحث سیاسی کند. آشپزی کار آدم گرسنه است، چون خلاقیت می خواهد! هیچ آشپزی غذای امروز و فردایش عین هم نمی شود. چون ذوق انسان در هر روز متفاوت است، روحیه شما به طور مستقیم در غذای شما نفوذ می کند! اگر امروز دست پختتان عالی بوده، بدون شک صبح بسیار قشنگی داشته اید و هیچ دغدغه آزاردهنده ای هم در ذهنتان وجود نداشته! اصولا برادران فقید ایتالیایی می گویند : آدم بیخیال آشپز می شود، آدم جنجالی مافیایی!&lt;br /&gt;یکی دیگر اینکه انتخاب غذا را بگذارید به انتخاب بی نظیر هوس تان! این "هوس" موجود دوست داشتنی ست! انتخاب هایش بی نقص و بدون اشکال است! جوگیر نشوید و از خودتان توقع خیلی زیاد نداشته باشید! در آشپزی یک بخشی از هنر پخت دست آشپز است و یک بخش دیگر کیفیت موادی ست که آشپز زیر دستش است! هر وقت غذای تان بد شد، بزنید توی سر مال و بگوئید که مثلا چقدر مرغش مزخرف بود و چقدر گوشتش طعم گوشت خر می داد! کیفیت موادی که با آن آشپزی می کنید خیلی در طعم غذا مهم است، یک مثال می زنم : "کرفس" سلطان عطر و طعم ها در سبزی جات است، مثل جعفری. حالا کرفس تازه (مخصوصا برگ کرفس) را بو کنید و کرفس فریزر رفته را هم بو کنید! آن بوی یخ زدگی که در مواد فریزری هستند، همان ها کار دستتان می دهد! و کیفیت غذای شما را کم می کند! آشپزهای حرفه ای می گویند که سبزیجات خشک خیلی خیلی بهتر از سبزیجات فریزری هستند! (دلیلش همان بویی ست که در فریزر مواد می به خود می گیرند!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. حالا برویم سراغ مرغ :&lt;br /&gt;اصولا یکی از ایده آل ترین حالت های پخت مرغ این است که شما یک مرغ را به صورت کامل بپزید (مهم نیست که خرد شده باشد یا نه، منظور کل اجزای مرغ بدون پوست است) دلیلش هم این است که مثلا گردن و بال بیشتر از آنکه خوشمزه باشند ماهیت مرغ را خوشمزه می کنند. مثلا اگر دو عدد سینه را جداگانه بپزید با دو عدد سینه که همراه دو عدد گردن و دو بال پخته شود کاملا طعم شان متفاوت است، دلیلش هم واضح است، سینه خشک است و گردن و بال چرب! پس اگر از این قرطی بازی های کالری و این حرفها را دارید اصلا این پست را بیخیال شوید و بروید سراغ پست های اجتماعی ما!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته دیگر اینکه پیاز داغ آنقدر هم که می گویند نقش مهمی در مرغ ندارد! من برای شما یک خوراک مرغ با پیاز و بدون پیاز می پزم و مطمئن باشید که نه تنها طعم خوراک مرغ بدون پیاز کمی بهتر است ، بلکه هیچ بوی بدی هم ندارد. اگر با سیر میانه تان خوب است، سیر خیلی بهتر از پیاز جواب می دهد! مخصوصا اگر با زنجبیل باشد! سیر و زنجبیل را کمی تفت بدهید و بعد مرغ پوست کنده شده غیر یخ زده را در داخل قابلمه بریزید! (این نکته را فراموش نکنید که مرغ و گوشت یخ زده هیچ وقت طعم خوبی در غذا نمی دهند! یک آشپز حرفه ای همیشه می فهمد که غذای شما با گوشت یخ زده و مرغ یخ زده (دیفراست نشده) پخته شده است! چند ساعت قبل از آشپزی بگذارید که مرغ و گوشت کاملا از حالت یخ زدگی در بیایند! (کاملا!) و بعد آن را درون قابلمه بریزید! (اگر سیر و زنجبیل نداشتید، از همان پیاز استفاده کنید ولی خواهشا برای یک مرغ 2 کیلو پیاز نریزید! پیاز غذا را شیرین می کند و اصلا طعم خوبی به غذا نمی دهد! برای یک مرغ کامل، یک عدد پیاز متوسط کافی ست! در ضمن اگر قصد دارید که به مرغ رب یا گوجه فرنگی بزنید به پیاز زردچوبه نزنید و اگر می خواهید که مرغتان را طلایی کنید به پیاز زردچوبه بزنید، به اندازه یک قاشق چایخوری پر)&lt;br /&gt;خب ، حالا مرغ را در مخلوط سیر و زنجبیل و یا پیاز تفت بدهید تا کمی پوستش از سفیدی در بیاید. حالا یک لیوان آب داغ (ترجیحا جوشیده) به مرغ اضافه کنید و سبزیجات دلخواهتان را درون قابلمه بریزید. (هیچ وقت مرغ را با آب سرد نپزید! هم سفت می شود ، هم طعم مزه آب شیر را می گیرد_ آب کتری جوشیده خیلی بهتر است) .&lt;br /&gt;چند نکته : مرغ تازه حسابی آب می اندازد. برای یک مرغ کامل تازه، یک لیوان آب جوش کافی ست! برای مرغ فریزری دو لیوان آب جوش بریزید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه سبزیجاتی و ادویه هایی در مرغ خوشمزه می شود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – چند برگ کرفس و یا چند عدد ساقه کرفس .&lt;br /&gt;2 – برای مرغ قرمز ، گوجه فرنگی خیلی بهتر از رب است. طعم و عطر گوجه فرنگی بسیار بهتر است، ترجیحا گوچه فرنگی را رنده و یا در دستگاه میکس کنید تا یک دست به آب مرغ رنگ و عطر بدهد.&lt;br /&gt;3 – پودر کاری مرغ را خیلی لذیذ می کند، البته پودر کاری را اگر زیادتر از حد بریزید مزه تلخی به مرغ می دهد. برای یک مرغ کامل یک قاشق مرباخوری سرپر خوب است _ البته اگر پودر کاری به مرغ اضافه می کنید دیگر سبزیجاتی چون هویج و کدو به مرغ نزنید، در ترکیب پودر کاری و مرغ ، قارچ خیلی مکمل بهتری ست) .&lt;br /&gt;4 – اگر به غذای هندی علاقه دارید پودر چیکن ماسالا که البته دستورالعملش کمی متفاوت است و در آن پیاز سرخ شده و سیر و زنجبیل و پودر چیکن ماسالا و چیلی و کمی پودر جعفری خشک شده و خلاصه اینجور چیزها درونش است. ترکیب فوق العاده ای به جناب مرغ می دهد!&lt;br /&gt;5 – هویج و کدو در مرغ ساده همیشه مکمل بی نظیری هستند، سیب زمینی و گوجه فرنگی درسته هم کنارش. البته گوجه فرنگی را اگر به صورت یک سبزی می ریزید، 15 دقیقه قبل از سرو مرغ در درونش بیاندازید تا هم قبافه خوشگلش حفظ شود و هم به مرغ کمی طعم و مزه بدهد.&lt;br /&gt;6 – یکی از بهترین مکمل ها به مرغ قارچ است که البته در مرغ قرمز (رب زده) طعم خوبی ندارد. قارچ را هم بهتر است 15 دقیقه قبل از سرو درون غذا ریخت که محو نشود و هم ترکیب خوشگلی در سرو غذا داشته باشد.&lt;br /&gt;7 – اگر در حین پخت مرغ متوجه شدید که مرغ شما هنوز بوی بدی می دهد و جنس مرغ خیلی جنس خوش عطری نیست، از جناب دارچین مدد بگیرید و یک قاشق چایخوری دارچین و کمی پودر سیر و یک دانه هل به ترکیب اضافه کنید! این سه برادر قول می دهند که مرغ شما بوی بهتری بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه کارهایی باعث بدمزه شدن مرغ می شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولا اگر می توانید مرغ را بد مزه در بیاورید، یعنی هر کاری را در دنیا می توانید بکنید! چون بدطعم در آوردن مرغ خیلی هنر می خواهد! (مثل نیمرو) ولی احتمالا چند دلیل دارد :&lt;br /&gt;1 – یا مرغ را در استخر آب شناور کرده اید و با 4 لیتر آب گذاشته اید بپزد! مرغ در حین سرو آنقدر باید آب داشته باشد که رویش به عنوان سس قرار بگیرد و مقدار خیلی کمی در ظرف زیرش بماند!&lt;br /&gt;2 – اگر نزدیک محل زندگی شما رب نذری می دهند، دلیل ندارد که در یک قابلمه مرغ 5 قاشق رب بریزید، رب زیاد بدون شک مزه مرغ را بدطعم و ترش می کند! رب آنقدر بریزید که رنگ مرغ را خوش رنگ کند! یکی از بهترین کارهایی که یونانی ها در طبخ مرغ می کنند این است که مرغ را به صورت طلایی می پزند و بعد سس قرمز درست می کنند می دهند روی مرغ! جواب می دهد، خیلی هم خوب!&lt;br /&gt;3 – احتمالا یک خروار سبزیجات در درون مرغ کرده اید! کدو از آن موجوداتی ست که الهی دور خواصش بگردم، ولی غذا را بی مزه می کند!&lt;br /&gt;4 – پیاز زیاد ریخته اید!&lt;br /&gt;5 – غذا را سوزانده اید و بعد قابلمه را عوض کرده اید و پنجره ها را باز گذاشته اید تا بویش برود و بعد طعم سوختگی هنوز در مرغ باقی مانده : یک توصیه برادرانه : اگر مرغ تان سوخت دو کار کنید، تویش دو سه تا سیب زمینی حلقه حلقه کنید و کمی آب جوشیده به آن اضافه کنید و در انتها به آن رب می زنید! عمرا کسی بفهمد که مرغتان ته گرفته! (البته به شرطی که جزغاله اش نکرده باشید!) در ضمن حتما قابلمه ای که در آن مرغ سوخته را عوض کنید! با کاردک هم به جان مواد ته اش نیفتید، طعم غذای جدیدتان را خراب می کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته تبلیغاتی دیگر : مرغ در ظروف چدنی خیلی خوشمزه تر می شود! سعی کنید که شعله زیر مرغ زیاد نباشد، به آب مرغ سر بزنید تا آبش تمام نشود! بعضی مرغ ها خشک ترند و آب کمتری پس می دهند که باید بیشتر آب درونش بریزید و در ضمن باز فراموش نکنید که هر وقت خواستید آب اضافه کنید آب سرد به غذای داغ اضافه نکنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر با همه این چیزها باز مرغ تان بدمزه می شود، من که سهل است، مرحوم رزا منتظری هم کاری برای شما نمی تواند بکند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نکته پایانی : اگر جنس مرغ شما اصولا جنس خیلی خوبی نیست و این را خودتان از رنگ پوست و بوی مرغ فهمیده اید، مرغ را 24 ساعت قبل از پخت در این ترکیب که می گویم نگه دارید : پیاز رنده شده، یک عدد نارنج یا آب لیمو، کمی روغن زیتون ، کمی زعفران و کمی ماست (ترجیحا ترش و اگردوست داشتید یک عدد فلفل دلمه ای و کمی فلفل سیاه.&lt;br /&gt;باور کنید که اگر گچ دیوار را هم در این ترکیب بریزید ، فردایش راسته فیله گوسفندی تحویل شما می دهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن این دستور یک مرغ ساده بود. با مرغ خیلی فرم های مختلف می شود در آورد، کنتاکی، کاری، چیک استروگانف، بریان، جوجه کباب، کباب حسینی و خلاصه کلی فرم های خالص بی نظیر دارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها همه تجربیات مرغانه من بود و تقریبا هیچ سند مکتوب و غیر مکتوبی ندارد! من هیچ وقت از کتاب آشپزی برای آشپزی کردن استفاده نمی کنم : آشپزی یک تجربه است! یک تجربه شیرین...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7608718838995144753?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7608718838995144753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7608718838995144753&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7608718838995144753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7608718838995144753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='درباب طبخ مرع'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-1801880484261251905</id><published>2009-02-19T17:51:00.002+03:30</published><updated>2009-02-19T17:54:55.881+03:30</updated><title type='text'>من عاشق همه چیزهای ساده ام</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;همیشه وقتی فرصتی پیدا می کردم دور و برم را خلوت می کردم، مثلا کمد را بیرون می ریختم و هر چیزی که احساس می کردم طی 12 ماه آینده به دردم نمی خورد بیرون می گذاشتم، بخشیدنی هایش را کنار می گذاشتم و غیره را دور می ریختم، می گذاشتم درب خانه و ظرف چند دقیقه غیب می شد. مادرم همیشه می گفت که در خانه تنها اتاقی که همیشه مرتب است اتاق من است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدها هم در زندگی دیدم که این مثل یک بیماری در من رخنه کرده است، هر چیزی که حاکی از شلوغی و تشویش باشد دور می ریختم. هر چیزی! مثلا یک زمانی کلکسیون فیلم و موسیقی داشتم، بچه دار که شدم دیدم پسرم از من به این سی دی ها علاقه مندتر است. ورشان می داشت و قل می داد توی خانه. همه سی دی ها را از قاب بیرون آوردم و دادم دستش. هم خودم احساس بهتری پیدا کردم هم پسرم شادتر شده بود. همیشه درگیر یخچال، کتابخانه، آشپزخانه و هر جایی که حاکی از شلوغی بود بودم. بعدترها فهمیدم که این بیماری نیست و در شرق مکتبی ست به نام فنگ شویی که پرهیز از هرگونه شلوغی و بی نظمی در محیط  را بیان می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه در ذهنم بهترین فضای زندگی یک پذیرایی 200 متری با یک دست مبل راحتی (واقعا راحت، نه از این مبل ها که اخیرا در خانه خیلی ها می بینی و وقتی رویش می نشینی آرزو می کنی که ایکاش نشسته بودم! ظاهرش خیلی زیباست ولی کمر و باسنت فحش های بدی به تو می دهند! که حیوان! بلند شو، این هم شد جا واسه نشستن؟) چند تابلوی ساده و یک آباژور و یکی دو گلدان گل و یک گلیم ساده. من عاشق این ترکیبم. همه چیز ساده و همه چیز برهنه. آرامم می کند. وقتی وارد یک محیط شلوغ می شوم از این خانه ها که صاحب خانه در عین ذوق از هر کجایی دنیا یک چیزی را چسبانده به در و دیوار، یک قابلمه از چک ، یک ظرف از مالزی، یک تابلو از آفریقا، بیست سی تا تابلوی کوچک، ده تا آباژور قد و نیمقد و یک عالمه شمع و شمعدان و قوری و کاسه مسی و خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنی. در نگاه اول که می بینی خوشت می آید! که ووووه! چه ترکیبی. ولی بعد انگار که تمام آن اشیاء در محیط روحت را ذره ذره می خورند و خسته ات می کند این همه شلوغی بی دلیل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارد آشپزخانه که می شوی 30-40 تا وسیله برقی می بینی که همه اش یک کار می کنند! "می پزند" ، یکی پاستا می پزد، یکی  ساندویچ، یکی تست، یکی مایکروفر، یکی کباب، یکی پلو، یکی آرام می پزد یکی تند می پزد و هزار جور وسیله عجیب و غریب ، مثلا پیاز خرد کن، آب هندوانه گیری، آب میوه گیری، آب پرتقال گیری، خشک کن، خیس کن، اره برقی، میکسر، میکسر کودک، خردکن سبزیجات و هزار چیز دیگر که همه اش را با 3-4 تا وسیله می توانی ردیف کنی! بعد بامزه است که با این همه وسیله کدبانوی خانه آخرین افتخارش این است که ماکارونی آب کش می کند و در ساندویچ ساز، تست پنیر و ژامبون درست می کند! معمولا هیچ کدامش هم تعریفی ندارد. چقدر کسالت بار می شود وقتی که تخته و چاقو و قابلمه از آشپزی حذف شود، همه را بتپانی توی یک دستگاه و بروی سراغ کارت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک کمی دور و برت را خلوت کن و بعد ببین که چقدر شب ها راحت تر می خوابی. کمی زندگی ات را برهنه کن. آنوقت می بینی که چقدر سبک تر نفس می کشی و چقدر آرامش در محیطت پرواز میی کند. باور کن رفیق که هیچ چیزی زیباتر از سبکی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-1801880484261251905?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/1801880484261251905/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=1801880484261251905&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1801880484261251905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1801880484261251905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='من عاشق همه چیزهای ساده ام'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-5059096445805907127</id><published>2009-01-19T20:40:00.000+03:30</published><updated>2009-01-19T20:42:34.875+03:30</updated><title type='text'>زندگی یک درد بزرگ است رفیق</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;جلوی تاکسی یک نفر نشسته بود و من رفتم عقب تاکسی نشستم. معمولا عقب تاکسی که می نشینم با نفر دومی که سوار می شود یا توافق می کنم که دو نفری کرایه نفر سوم را بدهیم و برویم و اگر هم قبول نکند همیشه فردین وار به راننده می گویم که برویم ، من حساب می کنم . البته دلیل این قضیه فقط ابعاد کمی غیراستاندارد من است که با نفر سوم در عقب ماشین جور در نمی آید. وقتی نشستم عقب ماشین مردی که جلو نشسته بود به راننده گفت که بقیه ماشین را حساب می کند و راننده منتظر کسی دیگر نباشد. خودش هم مثل یک جنتلمن آمد و نشست عقب کنار من. من بودم و یک مرد 50 ساله آشفته و عصبانی، با موهای جو گندمی ، کت و شلوار سفید و کرواتی سیاه با رگه های قرمز و سنجاقی که بدون شک طلا بود. راننده جوانکی بود مو سیخ سیخی و مست رانندگی. موزیک آشفته ای گذاشته بود که معلوم نبود رپ است یا تکنو یا پاپ! به راننده گفتم یا موزیک را کم کند، یا بدهد روی باند جلو. ساعت 5 بعدازظهر و تکنو؟ چیز غریبی ست. مرد کنار من غرولندی به راننده موسیخ سیخی کرد و راننده هم گفت غصه نخورید، هدفون دارد ضبطم! هدفون رو چپاند توی گوشش، به او گفتم که آقا! آن گوش پاک کن را بکنی توی گوشت پس چجوری صدای بوق ماشین ها را می شنوی؟ ، گفت : نمی شنوم! اینجوری حالش بیشتر است! 27-26 سالش بیشتر نبود و خوشحال بودم که در صندلی عقب سمند نشسته ام! روی ماشین 12 میلیونی اش 3-4 میلیون تومان ضبط و باند بسته بود! و از در و دیوارش یک قلمبه ای زده بود بیرون که گویای این بود که اگر بخواهد شهر را دچار انفجار صوتی کند، بدون شک می تواند! مرد 50 ساله آشفته بود و عصبانی. دائم با موبایلش یکجایی را می گرفت و سرش را تکان می داد. معمولا مسیر محل کار تا منزل را چرت می زنم و کتاب صوتی گوش می دهم. ساعات لذت بخشی از زندگی من است و خوشحالم که جای راننده نیستم. معمولا با آدمهای کنار دستم کمتر حرف می زنم و از آدمهایی که در تاکسی حرف می زنند بیزارم. آدمهایی که وقتی شروع می کنی به پرسیدن ساعت، از گرانی گوشت می گویند و طرح نوین اقتصادی دولت! من خوشبخت ترین مرد ایرانم! روزنامه نمی خوانم، تلویزیون نمی بینم و هیچ کدام از اخبار جهان را دنبال نمی کنم! دانسته هایم فقط مبتنی برا حرف هایی ست که می شنوم و آنها هم برایم پشیزی ارزش ندارد! اینکه وزیر بهداشت کیست و وزیر نفت چه کاره بوده است برایم ذره ای اهمیت ندارد. برای من هیچ خبری ارزش خواندن ندارد، برای من هیچ خبری ارزش خریدن روزنامه و گذاشتن وقت و حرص خوردن پای چرندیات دکتر فلانی و مهندس فلانی را ندارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد 50 ساله کنار من  آنقدر آشفته بود که ناخودآگاه از او پرسیدم : مشکلی پیش آمده؟ کسی اتفاقی برایش افتاده؟ مرد برگشت به سمت من و نگاهی به من کرد، چشمش به حلقه ازدواجم افتاد و گفت: تو هم خر شدی؟ . خندیدم و گفتم : شتری ست که در خانه همه می خوابد، بعضی ها تصادفا وقتی دم در هستند، شتره رویشان می خوابد و بعضی ها به استقبالش می روند که حداقل زیرش نروند! لبخند تلخی زد. گفت : زنها همه شان یک آشغالند! همه شان کثافتند و همه شان بوی تعفن می دهند. چیزی نگفتم. آدمی که در آن لحظه غرق در خشم است را نمی شود برایش وضع کرد که چنین نیست و مشت نمونه خروار نیست ، زنهایی را می شناسم که از فرشتگان داستان های کهن هم بهترند و اگر کسی درباره شان داستان بنویسد بدون شک همه گمان بر اغراق آمیز بودن داستان خواهند کرد، ولی چنین نیست. زنانی را می شناسم که هیچ مردی در نیکی و خوبی به مثالشان پیدا نمی کنم. ولی این حرفها را نمی شود به چنین مردی زد، که عصبانی ست و آشفته . گذاشتم حرف بزند. فحش می داد و از همه چیز می گفت، می گفت : زنم یک فاحشه است. یک آشغال عوضی. لباس های یقه چاکدار می پوشد و سینه هایش را برای همه به نمایش می گذارد. رفته است تتو کرده است و مینی ژوپ می پوشد! رفته است سواحل قناری و نمی دانم که سینه اش را کدام گوری برنزه کرده است! همه شان یک مشت آشغالند! یک مشت آشغال هرزه و این را از من بشنو، هیچ کدامشان ارزش ، زندگی کردن را ندارند!&lt;br /&gt;آتشش کم شده بود، پرسیدم مگر چه کرده که اینقدر آَشفته ای؟ به تو خیانت کرده است؟ گفت : با یک لندهور در خیابان دیده اندش! با یک لندهور بی ام و سوار! مگر برایش کم گذاشتم؟ 70 میلیون برایش ماشین خریده ام. 2 دانگ خانه دارد و کلی پول! هنوز تشنه ... است و مرد! مردی 50 ساله را در اوج ناامیدی دیدن خیلی دردناک است! آدمی که احساس تباه شدن می کند، احساس می کند که دنیا دارد روی سرش خراب می شود، آدمی که احساس یاس تمام گلبول های خونش را آلوده کرده است و شک! دردناک ترین زهر تاریخ! گفتم که شاید آن مرد آشنایی بوده است و می خواسته برساندش. گفت : مردم از آشنایشان پشت چراغ قرمز لب نمی گیرند! یادت باشد!&lt;br /&gt;نمی دانم چرا من هم دردم گرفت. برای او دردم گرفت. برای این احساس ناامیدی و ترسش. برای این غم بزرگش. گفت که می خواهد اموالش را بفروشد و از ایران برود و زن آشغالش را در ایران بگذارد تا به تک تک مردهای ایرانی یک دور بدهد! حالا 36 سالش است! 20 سال دیگه باید دنبال جوجه خروس های شوش و راه آهن بیفتد تا برای سکس با او صدها هزارتومان تلکه اش کنند! هستی اش آتش گرفته بود، خوشحال بودم که راننده موسیخ سیخی هدفون در گوشش است و نمی شنود حرفهای این مرد 50 ساله را.&lt;br /&gt;پرسیدم که شغلش چیست، گفت که پیمانکار است! پیمانکار دولتی در زمینه برق و نیروگاه. گفت که آنقدر پول دارد که نمی تواند بشمردشان. پرسیدم که چقدر کار می کنی؟ گفت از 7 صبح تا گاهی 11 شب. پرسیدم که چقدر در خانه ای؟ گفت : گاهی فقط به اندازه یک شام! پرسیدم که چقدر با زنت خلوت می کنی: گفت به اندازه یک بوسه! پرسیدم که آخرین بار کی به سفر بردیش؟ ، گفت که خودش هر فصل می رود یک گوری! تنها، با ضعیفه های از خودش ذلیل تر! پرسیدم چقدر جمعه ها با خانواده ات رفاقت می کنی؟ گفت که جمعه ها معمولا حساب و کتاب هایم را رسیدگی می کنم و گاهی هم در شرکتم. ولی همیشه ظهر جمعه ها برایشان از نایب غذا می گیرم.  خندیدم.. به مردی که زنش را در سال به اندازه یک روز نمی بیند، در سال به اندازه یک روز نمی بوسد، در سال به اندازه یک روز با او نیست و از  این زن آشفته است. گریستم به حال آن زن! که فاحشه شده است، بدن اش را فروخته است تا با پولش محبت بخرد!&lt;br /&gt;یاد کارگر انبارم افتادم که حتی با وجود اضافه کاری بسیار خوب، حاضر نیست روزهای تعطیل و حتی عصرها سرکار بماند، می گوید که آنقدر پول دارم که گرسنه نباشم، ولی جنازه ام به هیچ درد خانواده ام نمی خورد!&lt;br /&gt;گریستم به حال این زن و شوهر که پس از 15 سال تازه فهمیده اند که آنقدر پول دارند که نمی توانند بشمرند و به اندازه یک روز در سال برای هم وقت ندارند... یاد دن ویتو کارلئونه کبیر افتادم : زندگی یک درد بزرگ است! که گاهی التیام می یابد، ولی همیشه یک درد بزرگ است!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک درد بزرگ رفیق!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-5059096445805907127?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/5059096445805907127/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=5059096445805907127&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5059096445805907127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5059096445805907127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='زندگی یک درد بزرگ است رفیق'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6348490552960392726</id><published>2008-12-09T20:31:00.004+03:30</published><updated>2008-12-09T21:23:43.850+03:30</updated><title type='text'>از ساحل باتوفرینگی تا ساحل پانتای تنگاه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/ST6ujFAnMII/AAAAAAAAAeI/V9i_RHCMWJw/s1600-h/52796_1600.wb1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 239px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/ST6ujFAnMII/AAAAAAAAAeI/V9i_RHCMWJw/s200/52796_1600.wb1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277847730988200066" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مالزی نوشتن سخت است، خداوند بخشی از بهشت را کنده است و به عنوان نمونه در برخی قسمت های این کشور قرار داده است! از کوالالامپور زیبا گرفته تا لنکاوی آرام و استثنایی تا پنانگ هیجان انگیز، از سانوی لاگون و پارک آبی اش تا باغ پرندگان و آکواریوم کی ال تا تریدرز هتل و برجهای دوقلو. از چیکن تندوری تا چیکن رایس و ماتن بریانی هایی که سر صبحانه می زدیم تا کی اف سی تند و پر ادویه دوست داشتنی. از آناناس و استارفروت و انبه های بی نظیر تا بیکن هایی که سر صبحانه می خوردیم. مالزی هیجان مطلق است، به شرطی که برایش برنامه ریزی کنی، تحقیق کنی و سیاحتش کنی و پایت را در مراکز خریدش نگذاری و فقط چشم هایت را سیراب سبزی این کشور باران های طلایی و نخل های زیبا کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار که طبیعت در این کشور شوخی بامزه ای کرده است، وقتی در طبقه 34 ام تریدرز هتل در حال آبتنی هستی، باران استوایی بر سرت می بارد و درختچه های نخل کوچک بر بام کوالالامپور سیراب آب می شود. آن وقت تازه می فهمی که در ارتفاعی بیش از 100 متر از سطح زمین در مجاورت برج پتروناس همه چیز با تو سر شوخی دارد. همه چیز. سقف متحرک استخر کنار می رود و توریست های متحیر خیس از باران استوایی می شوند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه بخواهم از مالزی برایتان به جزئیات بگویم حداقل 10 پست انرژی می برد و خب اصولا شما می دانید که اگر بخواهند مسابقه ای ترتیب دهند که در آن به تنبل ترین وبلاگ نویس تاریخ ایران جایزه بدهند بدون شک من جزو مقام های بالای این جشنواره خواهم بود. پس کمی فعلا می نویسم تا اگر دوباره حس و وقتی شد برایتان بیشتر از این کشور شوخ طبع چشم سبز بنویسم.&lt;br /&gt;کوالالامپور در مجموع یک شهر نیمه مدرن آسیایی است، دومین شهر بلند جهان ، و شاید سرسبزترین پایتخت جهان در کنار انبوهی از توریست ها و مالایی های رنگ و وارنگ، هندوها ، چینی ها و خلاصه ترکیبی از آسیای شرقی ها یک کشور رو به سوی رشد را نشان می دهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یک جای کار اشکال دارد، ماهاتیر مالایی ها را از بالای درخت آورد پائین، فقط یادش رفت یک سری قواعد زمینی بودن را یادشان بدهد : عزیزم! پوست موز را در سطل آشغال می اندازند! در کف خیایان!&lt;br /&gt;قانون لبخند: این را یادتان باشد، مالایی ها در طراحی اولیه شان لبخند بر روی صورتشان حک شده است. اصولا مالایی اخمو، غمگین و غیره نمی بینید ولی این دلیل نیست که چون این لبخند وجود دارد دوستتان دارند! اصولا جیب برهایش هم بر عکس ایران وقتی جیب شما را می زنند لبخند ملیحی به شما تحویل می دهند و یا راننده تاکسی که مسیر 900 متری را 4 کیلومتر برای شما رانندگی می کند. همه شان لبخند می زنند، ولی اصولا هیچ کدامشان توریست را دوست ندارند.&lt;br /&gt;غذا : من قبل از رفتن به مالزی شنیده بودم که غذاهای مالایی را نمی شود خورد ولی تا دلتان بخواهد ما خوردیم! عالی بودند، غذاهای مالایی، هندی، مالایی هندی بسیار بسیار فوق العاده بودند. شما اصولا در مالزی هم قیمت یک پرس چلو کباب کوبیده در تهران یک غذای مفصل می توانید بخورید! پس اصولا خیلی به حرف توریست های دیگر گوش نکنید، با جسارت غذاهای بدریخت مالایی را تست کنید، باور کنید که همه شان خوشمزه اند! ( البته اگر اصولا به غذاهای هندی علاقه مند باشید!) اگر هم نباشید که خداوند پدر کی اف سی را بیامرزد، تعداد کی اف سی در کوالالامپور از تعداد چراغ قرمزها بیشتر است! و انصافا کی اف سی شان یک شرارت هایی دارد که در کشورهای دیگر ندارد، مثل هات رابز، هات سورت ، هات پلیت و خلاصه کلی از این هات ها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاکسی ها دوست داشتنی: در مالزی یک قانونی در زمینه تاکسی وجود دارد و آن این است که تا حدی که بتوانم تو را می چاپم و از هیچ پلیس، مامور و یا کسی نمی ترسم! تمام تاکسی ها چانه ای هستند و اصولا تاکسی مترهایشان دست کاری شده است، یک مسیر را با تاکسی متر می روید 40 رینگیت ، بر می گردید 20 رینگیت! فقط این را یادتان باشد، که قیمت تاکسی در مالزی از ایران ارزان تر است پس اگر از تجریش تا پل رومی 10 هزار تومان دادید، دبانید که طرف شما را یک سر برده است امامزاده داوود و بعد برگشته پل رومی! اصولا تاکسی در شهر بین 1000 تا 6000 تومان می شود، نه بیشتر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر درجه ای برای فاشیست بودن یک قوم بتوانیم درست کنیم، مطمئنم که مالایی ها در رتبه 5 نفر اول در دنیا قرار می گیرند، وقتی با مردم سطح بالایش گپ می زنی و حتی سطح متوسطشان چنان می گویند ما مالایی هستیم ، که انگار بچه خوانده آنجلینا جولی هستند! (خدا قسمت کند!) خیلی جدی شان نگیرید، بهشان لبخند بزنید و خوش بگذرانید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر میوه ای که دیدید امتحان کنید! باور کنید که تقریبا هیچ میوه بدطعمی ندارند، بعضی میوه هایشان اصولا بی طعم است! هیچ طعم خاصی ندارد، ولی بقیه شان همه ارزش یک بار امتحان و بعضی هایشان ارزش هر روز امتحان را دارند!&lt;br /&gt;البته در هتل ها میوه های خاصی سرو می شود که جماعت امریکن دوست داشته باشند، ولی بروید کارفور و جیانت و خلاصه این فروشگاه جینگیل فیستون و حسابی خوراکی های خوشمزه بخرید، چیپس میگو، چیپس خرچنگ، چیپس ماهی، استارفروت، آجیل های موروکو و خلاصه صفا کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پنانگ تا جا دارید ورزش آبی کنید، آنقدر ارزان است که در ایران با 15 دقیقه ورزش آبی در پنانگ،  سی ثانیه می توانید فقط به جت اسکی ذل بزنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزی که برای من جالب بود در هتل ما در لنکاوی تقریبا اکثر مهمان های هتل بین 15 روز تا 1 ماه قرار بود در لنکاوی بخورند و بخوابند، مگر این اروپا که می گویند مردمش دور از جان مثل اسب کار می کنند، اینقدر مرخصی به ملت می دهد؟ یک مرد آلمانی در هتل به من می گفت که وقتی من یک ماه می آیم لنکاوی خرجم در این جا تقریبا نصف خرجم در آلمان می شود! با این تفاوت که در اینجا در هتلم، آنجا در خانه ام! برای همین وقتی این همه راه می آیم دلم نمی آید یک هفته ای بیایم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبان انگلیسی مردم مالزی اینقدر خوب است که در آنجا افسرده می شوی! از بچه های سه ساله شان انگلیسی حرف می زنند تا مستخدم و گارسون رستوران های محلی! اصولا ما طی این 15 روز فقط با یک راننده تاکسی که آخرین بازمانده از عصر بمباران هیروشیما بود برخوردیم که انگلیسی اش افتضاح بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوالالامپور شهر ست که ارزش یک بار رفتن را دارد ولی لنکاوی و پنانگ ارزش هر چند سال یک بار رفتن را دارد، آنقدر این دو شهر زیباست که چشم های شما بدون شک از این همه زیبایی سیراب می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/ST6wI3khhQI/AAAAAAAAAeY/szq09NNSXgI/s1600-h/langkawi.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 320px; height: 219px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/ST6wI3khhQI/AAAAAAAAAeY/szq09NNSXgI/s320/langkawi.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277849479727383810" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6348490552960392726?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6348490552960392726/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6348490552960392726&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6348490552960392726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6348490552960392726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='از ساحل باتوفرینگی تا ساحل پانتای تنگاه'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_onPWiCaH5nc/ST6ujFAnMII/AAAAAAAAAeI/V9i_RHCMWJw/s72-c/52796_1600.wb1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-5628695500582707634</id><published>2008-10-30T00:14:00.001+03:30</published><updated>2008-10-30T00:20:16.621+03:30</updated><title type='text'>نگاه مضطرب تو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک هفته نبودیم! جیتکس خوب بود، جای همه آی تی دوستان و کامپیوتر بازان خالی!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;وقتی که برگشتم سینا هیچ عکس العملی از نبود من نشان نداد! خوشحال شدم که پسرم خیلی بهش سخت نگذشته و هفته خوبی داشته. کمی از عذاب وجدان دوری از او در درونم کاسته شد، لباس هایم را عوض کردم و سوغاتی هایش را یکی یکی آوردم. اولی را که نشانش دادم کلی ذوق کرد و خواستم دومی را بیاورم گفت :&lt;br /&gt;- بابا من دیگه سوغاتی نمی خوام&lt;br /&gt;: چرا بابا؟&lt;br /&gt;- چون تو میری مسافرت! تو مسافرت نرو ، منم دیگه سوغاتی نمی خوام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سورپریز سختی بود. اینکه یک پسر بچه سه ساله با روشی کاملا صریح درخواستش را مطرح کند، سورپریزت می کند! نشستیم و بازی کردیم و بازی کردیم و بازی کردیم. هنوز از من تائیدیه اینکه دیگر سفر نمی روم را نشنیده بود، شب که شد، طبق معمول برنامه هر شب چند قصه بنابه سفارش سینا به صورت پخش زنده طراحی می شود و اجرا می شود، درخواست اولین قصه اش این بود : بابا! قصه مهرداد کوچولو رو بگو که باباش تنها مسافرت نمی ره و هر جا بخواد بره مهرداد رو هم با خودش می بره"&lt;br /&gt;آن شب یکی از غمگین ترین شبهای عمرم را گذراندم. تا صبح 4-5 باری از خواب بیدار شد و آمد بالای سرم و دست به صورتم کشید تا مطمئن شود که آن روز را خواب ندیده و من هنوز در خانه ام. فردایش هم نگذاشت که سر کار بروم و خانه ماندیم و بازی کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غمگین شدم، که چقدر در این یک هفته مضطربت کرده ام و خوشحال شدم که خواسته هایت را صریح بیان می کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دوستت دارم رفیق سه ساله ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-5628695500582707634?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/5628695500582707634/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=5628695500582707634&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5628695500582707634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5628695500582707634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/10/blog-post_30.html' title='نگاه مضطرب تو'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4388508271058303584</id><published>2008-10-09T18:50:00.001+03:30</published><updated>2008-10-09T21:17:18.817+03:30</updated><title type='text'>لاغر است و سکسی! بانوی درونی من</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;به نظر من در درون هر انسانی یک انسان دیگر با جنس مخالف وجود دارد که این انسان دیگر همان موجودی ست که یکجور شخصیت متناقض در فرد تولید می کند ، مثلا احتمالا در درون خانمهایی که از زن بودنشان بیزارند یک مرد همجنس باز وجود دارد! که آن زن هم کاملا به آن مرد حق می دهد که مگر خر است که وقتی مردها اینقدر گوگولی هستند برود و با یک زن شریک شود! این مرد درونی احتمالا خیلی هم تمیز و تحصیل کرده و باکلاس است و اصولا به مفاهیم اجتماعی خیلی اهمیت می دهد خوش گذران است و اصولا از همجنس باز بودنش اصلا ناراحت نیست، بلکه! خیلی هم به آن افتخار می کند و همه جا با افتخار پارتنرش را معرفی می کند! و اما در درون مردهایی که از مرد بودنشان دوری می کنند هم احتمالا یک زن همجنس باز است که اصولا او هم طبیعی ست که وقتی مردها اینقدر شلخته و هپلی و بوگندو هستند مگر دیوانه است یک زن تمیز و زیبا که با یک مرد شریک شود و همین داستان ادامه پیدا می کند. و خب، اصولا در درون افردا کاراکترهای بامزه ای باید وجود داشته باشد از آن جنس مخالفشان! مثلا خانمی که دوست دارد کارهای مردانه کند احتمالا مردی در درونش است که از کارهای زنانه بیزار است و هی به او نهیب می زند که "دیوانه! این کار هم شد کار؟ برو فوتبال نگاه کن که حداقل یک فایده ای داشته باشد! خورشت قرمه سبزی که نشد برای تو زندگی!" ، یا مثلا : "حیف نان! بچه بزرگ کردن هم شد کار؟ برو به جایش روزنامه گل بخر تا حداقل اگر ازت پرسیدند هافبک چپ پیام خراسان کیست بدانی! " و از اینجور قبیل دری وری هایی که آن شخصیت درونی به او نهیب می زند و خب، این بنده خدا مجبور می شود برود آن کارها را بکند و همین می شود که خیلی از مادرها از بچه بزرگ کردن بیزارند و خیلی از پدرها از کارهای مردانه! همین می شود که اصولا "کارهای مردانه" و "کارهای زنانه" شکل می گیرد! و بعد جنگ می شود که اینکار مردانه است و آن یکی می گوید : "خیر! زنانه است ، ببین من انجامش می دهم!"&lt;br /&gt;حالا اینکه در درون هر کسی چه خبر است را واقعا فقط خودش می داند و بس، ولی این کاراکترها حتی می توانند بدن داشته باشند! کچل باشند، چاق باشند یا لاغر، سیاه یا برنزه یا سفید، سکسی باشند یا بهوت افسرده، تمیز باشند یا هپلی و خب هر کدامشان به طبع یک معجونی می شوند برای خودشان با شکل و شمایل های متفاوت و امر و نهی کردن های مداوم! "این کار دخترونه است خره! مثل مردها جلوه کن!" "این کار پسرونه است، زن باش"&lt;br /&gt;تقریبا می شود گفت که هیچ کدام اینها اگر کفه اش سنگین نشود و فرد ماهیت درونی اش را فراموش نکند بد نیست! به شدت باعث اعتدال افراد می شود. ولی خب بعضی اوقات بعضی ها کفه مردی درون شان را خودشان دستی دستی قوی می کنند و از زن بودنشان بیزار می شوند و دلشان می خواهد مرد باشند! کارهای مردانه کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن درون من زن کدبانویی ست! خانه دار است، عاشق یخچال تمیز و خانه مرتب است. دلش غذاهای متنوع می خواهد و عاشق ابداع در آشپزی ست! عاشق ترشی و خیارشور و شور و نعنا خشک خانگی ست! نعنا و شوید خشک می کند و از اینکار لذت می برد. شور می اندازد، سس درست می کند! غذا می پزد و سبزی پاک می کند و از همه اینها لذت می برد! کفه مردانه گاهی به او طعنه می زند که این کارها زنانه است ولی چون زن به شدت کدبانویی ست، خیلی باوقار می گوید که این کارها مرد و زن ندارد! دلش کمدهای مرتب می خواهد، خانه خوشبو، لباس های تمیز و غذای گرم و جدید! ادویه ها را می چشد و بدون هیچ ترسی از ادویه های جدید آن ها را امتحان می کند. سبزی های گوناگون را می شناسد و تمام مواد غذایی پخته و خام را بو می کشد، از بو می تواند کیفیت آنها را کشف کند! و کفه مردانه گه گداری بهش طعنه می زند. قد متوسطی دارد و به شدت اهل سلامتی ست، لاغر است و ورزش می کند! به اندامش احترام می گذارد و به شدت مراقب آنهاست! در خفا عاشق سریال های خاله زنکی می شود و فیلم های رمانتیک دهه 60 دوست دارد! کفه مردانه فیلم های وحشتناک و خون و خونریزی می بیند تا کمی کفه زنانه حساب کار دستش بیاید و عقب نشینی کند! اما کفه زنانه می رود چهار تا فیلم های آدری هپ بورن دهه 60 دوبله فارسی را می گیرد و در خفا مشغول می شود تا کمی ترس فیلم های شب قبل کفه مردانه بخوابد! با این دو موجود باید مدارا کرد، هر دو را دوست داشت و به هر دو احترام گذاشت! به شدت با هم متناقضند و خب، با هم دوستشان کرده ام!  مثلا وقتی کفه زنانه زیاده روی می کند و در یک روز 10 کیلو سبزی قرمه پاک می کند و می شورد و خورد می کند به کفه مردانه مان قول می دهیم که فردا برویم با یکی که حسابی اهل حرفهای مردانه است بحث سیاسی کنیم و مشکلات اقتصادی مملکت را حل کنیم و یا مثلا ببریمش تعویض روغنی و یا کمی خشن تر سر ساختمان پیش عمله ها! به کفه زنانه گفته ام که گه گداری کالباس و سوسیس و غذاهای چرک می خورم! و کفه زنانه گفته است به شرطی که آب میوه و فیبرهای مجاز را درست مصرف کنی و مواد ویتامین سی دار استفاده کنی اشکالی ندارد!  زندگی ات را بکن! به کفه زنانه گفته ام که ورزش می کنم ولی اهل لاغری نیستم! او هم ناچارا پذیرفته است که من این شکلی ام! و من به او اجازه می دهم که نعنا خشک کند و خانه را پر کند از بوی سبزی خشک شده. و با ظرافت خیارشورهای قلمی را انتخاب کند و سبزی خیارشور آماده کند و با سیر و فلفل یک خیارشور جانانه درست کند! یا مثلا یک غذای جدید را امتحان کند، در این حین آقا را می فرستیم برود کمی مسابقه فوتبال نگاه کند! _ خیلی سر و صدا نکنید! هر دوی تان را دوست دارم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4388508271058303584?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4388508271058303584/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4388508271058303584&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4388508271058303584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4388508271058303584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='لاغر است و سکسی! بانوی درونی من'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3869792193350449415</id><published>2008-09-24T23:16:00.004+03:30</published><updated>2008-09-30T08:38:35.000+03:30</updated><title type='text'>کف و موج و خنکای غروب شرجی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شمال فقط یک وقت خوب است وقتی که خنک است و خلوت، آنوقت که خالی از هیاهو پایت را در آّب می کنی ، روی شن ها قلعه شنی درست می کنی و می گذاری موج ها و باد و کشمکش کف ها ترا دیوانه کنند.&lt;br /&gt;دریا، هنوز نفهمیده ام که در تو چیست که اینقدر همه را مجذوب خود کرده ای&lt;br /&gt;بی آرایش ترین موجود دنیایی و همه اینقدر دوست دارند که تو را نگاه کنند&lt;br /&gt;خوش به حالت&lt;br /&gt;جایتان خالی بود، دریا را زندگی کردیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: حالا اینکه اوزون برون کباب کردیم و قرمه سبزی با سبزی محلی زدیم اصولا ربطی به آن حس و حال ندارد ولی آن هم چیزی بود که کمتر در تهران می شود یافتش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-3869792193350449415?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/3869792193350449415/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=3869792193350449415&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3869792193350449415'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3869792193350449415'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='کف و موج و خنکای غروب شرجی'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6511382389084716321</id><published>2008-08-31T08:08:00.003+04:30</published><updated>2008-08-31T08:17:54.434+04:30</updated><title type='text'>من چه دارم که چه گویم و چه خوانمت ترا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://harfhayemamooli.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;دوستان عزیز ما در وبلاگ حرفهای معمولی از اینکه فرصتی ایجاد کردید فراموش نکنیم که ما هیچ تخم دو زرده ای نکرده ایم که در شهر به دنیا آمده ایم از شما متشکریم.&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلا گ حرفهای معمولی می نویسد:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://harfhayemamooli.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;ج&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:tahoma;"&gt;معه تهران بودیم و مهمان آقای الف و خانم شین و سیناجان، خانواده مهربان و دوست داشتنی. روز هیجان انگیزی بود، روزی که قرار بود بخشی از کتابها و کامپیوترهای اهدایی جمع آوری شده را بیاوریم اصفهان: بیش از چهارصد جلد کتاب و سه دستگاه کامپیوتر. واقعا که معرکه اید همه تان، همه ی شمایی که شاید اسمتان را هم ندانیم ولی این پروژه را از خودتان دانستید، بی هیچ منتی و برایش فکر و وقت و انرژی گذاشته اید. دستتان را صمیمانه از دور میفشاریم و امیدوارتریم به روزهای بهتری که حتما در پیش است، بدون شک. &lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;/آ&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پروژه کماکان ادامه دارد و آقای الف تا روزیکه این کتابخانه سرپا باشد افتخار جمع آوری کتب در شهر تهران را دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6511382389084716321?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6511382389084716321/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6511382389084716321&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6511382389084716321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6511382389084716321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/08/blog-post_31.html' title='من چه دارم که چه گویم و چه خوانمت ترا'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3898476623929805581</id><published>2008-08-25T08:18:00.001+04:30</published><updated>2008-08-25T08:21:00.171+04:30</updated><title type='text'>روز جهانی کدو حلوایی</title><content type='html'>روز زن، روز مرد، روز دانشجو، روز دانش آموز، روز معلم، روز تولد، روز فوت، ختم، سه، هفت، چهل، سال، سالگرد، هفته هوای پاک، هفته دولت، هفته مجلس، روز جهانی کارگر، روز ترک اعتیاد، روز ایدز، هپاتیت، سل، سوزاک، سیفلیس، عصای سفید، مولانا، شمس، حافظ، فردوسی، روز ایران شناسی، روز گردشگری، روز محیط زیست، روز سرباز، روز مهندس، روز پزشک، روز پرستار، هفته سلامت، هفته زمین سالم، هفته سبز، هفته آبی، هفته شهید، روز ایثارگر، روز جانباز، روز معلول، روز انقلاب اسلامی، روز آزادی، روز صنعت، روز طبیعت و هزاران هزار روز و هفته و ماه و سال و مناسبت بیهوده! با این ها آشنا هستید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چقدر از این روزگردها و هفته گردها و ماه گردها را دیده اید؟ چقدر بودجه، وقت، نیرو و انرژی بابت این مناسبت های تکراری و روزمره در زندگی ما جا دارد؟ چقدر کسالت آور است این مناسبت های بیهوده در زندگی بشر. چقدر ما را از طبیعت خودمان دور می کند! چقدر سر ناسازگاری دارد این بزرگداشت ها و نکوداشت ها و زنده یادها و مرده بادها! چقدر با القاب سر ما گرم می شود و با ایام کاممان تلخ! ایکاش کمی یاد بگیریم "لحظه" را زندگی کنیم و بیخود دنبال مناسبت و زمان و مکان نباشیم! همه روزهای سال را روز سبز بنامیم و سبز زندگی کنیم! تقویم را از زندگی مان حذف کنیم و کاربردش فقط برای ما روزهای سال باشد و بس! به ما چه که روز کارگر و مهندس و دکتر چه روزی ست! ما درگیر القاب، واژه ها و چیزهایی شده ایم که ما را از همه دنیا دور می کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای همین است که من از جشن تولد بیزارم! چون هرچیزی که به طور متناوب من را به چرخه تکراری زندگی وصل کند من را ناخشنود می کند! چه اهمیتی دارد که ما چند ساله شده ایم؟ مهم این است که چقدر کاربردمان از سیب زمینی، کدو و هویج بر چرخه حیات بیشتر بوده است! چه اهمیتی دارد که من 30 ساله ام یا 40 ساله؟ چه چیزی را جشن می گیریم؟ یک سال بزرگتر شدنمان را؟ هیچ وقت جشن تولد، جشن سالگرد، جشن ماهگرد، جشن یادبود من را شاد نکرده است! بر عکس من را به این فکر می اندازد که باز درگیر تکراری عبٍث شده ام! ایکاش ما برای بودن درکنار دوستانمان جشن بگیریم! برای اینکه دیگران را شاد کنیم ماه گرد و هفته گرد بگذاریم! مناسبت های تکراری و کسل کننده را دور بریزیم و برای بودن در کنار هم کیک بخریم! و به هم کادو بدهیم که چقدر شادیم که همدیگر را داریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کادوهای غیرمناسبتی هزاربار بیشتر آدم را شاد می کند تا ان کادوی قیمتی در روز تولد! چون آن کادوی تولد چیزی ست بر حسب وظیفه! ولی وقتی من برای تو در ظهر یک روز تابستانی هدیه ای بگیرم، یعنی "ایام" هیچ تاثیری در ابراز علاقه من به تو ندارد! من همیشه تو را دوست دارم و تو همیشه یک دوست خوب برای منی! و هیچ اهمیتی ندارد که 4 ماه دیگر روز تولد توست! چون آن روز هیچ ویژگی برای من ندارد! برای من همیشه و هر روز مهم است که تو هستی و من دوستت دارم!بیائیم تاریخ را از زندگی مان حذف کنیم! در لحظه زندگی کنیم و به دوستی هایمان افتخار کنیم! "لحظه" را زندگی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-3898476623929805581?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/3898476623929805581/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=3898476623929805581&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3898476623929805581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3898476623929805581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='روز جهانی کدو حلوایی'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6335476872289717985</id><published>2008-07-31T20:39:00.001+04:30</published><updated>2008-08-04T08:17:34.176+04:30</updated><title type='text'>جمع آوری کتاب برای کتابخانه روستای پوده</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://bp3.blogger.com/_onPWiCaH5nc/SJZ7vdh2mfI/AAAAAAAAAN0/li3va7PU-QQ/s1600-h/scan01.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://bp3.blogger.com/_onPWiCaH5nc/SJZ7vdh2mfI/AAAAAAAAAN0/li3va7PU-QQ/s400/scan01.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5230504072548096498" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://harfhayemamooli.blogspot.com/"&gt;سه نفر از بهترین دوستان من&lt;/a&gt; در روستایی نزدیک به اصفهان به نام پوده اقدام به راه اندازی کتابخانه ای برای کودکان و نوجوانان و در آینده جهت بزرگسالان نموده اند. پوده روستایی ست در نزدیکی شهر اصفهان که جمعیت آن حدود 2500 نفر است و جمعیت جوان آن به حدود 1000 نفر می رسد. این ده نه کتابخانه ای دارد ، نه محلی جهت کسب اطلاعات برای این 1000 نفر. حال می خواهیم که به کمک شما این کتابخانه را پربار کنیم. هر کسی ، هر تعداد کتاب مفید و کارآمدی را که در زمینه کودک، نوجوان، بزرگ سالان در خانه دارد که قصد هدیه آن را دارد برای من یک ایمیل کوچک بزند تا بتوانیم این کتابخانه را پربار کنیم. بدون شک همه شما در خانه چند جلد کتابی تکراری دارید (که در تولدی، جشنی به شما هدیه شده است) و یا کتابهایی که برای سنین نوجوانی تان بوده و اکنون برای شما آن جذابیت سابق را ندارد. پس کتابخانه هایتان را گردگیری کنید و کمکی جهت پربار کردن این کتابخانه کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته دیگر اینکه ما نیاز به دو یا سه کامپیوتر برای این ده داریم. اگر در منزل مانیتور اضافه، سیستم قدیمی کارآمد اضافه، کیبورد و موس اضافه دارید، آن را هم در کارتون کتابهایی که قرار است هدیه دهید بگذارید و به من ایمیل بزنید : (اگر احیانا چند قطعه ای از یک سیستم هم دارید که هنوز سالم است و قابل استفاده و با ویندوز ایکس پی کار می کند، ایمیل بزنید تا چند قطعه را بتوانیم با هم جور کنیم و چند کامپیوتر هم به این کتابخانه اضافه کنیم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;mralef@gmail.com&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این کتابخانه کاملا خصوصی بوده و هیچ وابستگی دولتی به هیچ ارگانی ندارد! بدون شک دولت فخیمه خدمت گذار، وقت احداث کتابخانه برای مناطق محروم را ندارد! فعلا دوره دوره انرژی هسته ای ست، نه دانش اندوزی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افتخار جمع آوری این کتاب ها در شهر تهران به عهده من است. از هدیه دادن کتاب های پاره، بنجل، جفنگ، خط خطی اجتناب کنید! عزت نفس بچه های این روستا برای مدیران این کتابخانه بسیار ارزشمند است! پس دور ریختنی ها را دور بریزید و آنها را که می توانید به هزار دوست خوب پوده ای تان هدیه کنید، هدیه کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6335476872289717985?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6335476872289717985/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6335476872289717985&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6335476872289717985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6335476872289717985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/07/blog-post_31.html' title='جمع آوری کتاب برای کتابخانه روستای پوده'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_onPWiCaH5nc/SJZ7vdh2mfI/AAAAAAAAAN0/li3va7PU-QQ/s72-c/scan01.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8848929648782125259</id><published>2008-07-18T21:06:00.002+04:30</published><updated>2008-07-22T00:31:00.780+04:30</updated><title type='text'>زیستن به سبک ژورژیو آرمانی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;در خیابان ها قدم می زند و مثل کش تنبان هر جا که ولش کنی در پاساژها غوطه ور است! خرید می کند و از خرید کردن و پول خرج کردن سیر نمی شود، هر وقت هم که به او بگویی که "چی خریدی؟" در پاسخت می گوید که "هیچی" من که چیزی نخریده ام! "یه روسری ساده!" "یه شال بنفش!" ، آخه می دونی! شال بنفش نداشتم. یه مانتوی قرمز، یه کفش آبی، یه شلوار طوسی، یه تی شرت نارنجی و این بازی هیچ وقت تمامی ندارد! این چیزی ست که امروزه در اکثر جامعه شاهدش هستیم! "برند" ها زیاد می شوند و طالب این برندها زیادتر از خود برندها! آدم هایی که با جیوانجی از خواب بیدار می شوند و با جوردانو می خوابند، عصرهایشان را با بولگاری سر می کنند و ناهار را با دانیل هچر می گذرانند! عینک پرسول و دولچه گابانا می زنند و ساعت امگا به دست می کنند! کفش کلارک به پا می کنند و جوراب هایشان همیشه پیرکاردین است. زیرپوش های هنگ تن و شورت های پالوی به تن می کنند و چیزی جز عطر گابریلو و کنزو و فراری نمی زنند! حتی زیورآلاتشان را هم از بولگاری می گیرند! "بدل" بودنش مهم نیست، مهم مارک بولگاری ست که فلانی می شناسد و بدون شک چشم هایش از حسادت در می آید! سر تا پایشان روی سبیل برندها می چرخد و از برندبازی لذت می برند! وقتی که بهشان می گویی که پیرکاردین اصلا جنسهایش مرغوب نیست و همین کت و شلوارهای ایرانی جنسشان به مراتب بهتر از پیرکاردین است، می گویند : تا پیر کاردین نپوشی نمی فهمی که پیر کاردین چیست! بازی تلخی ست! آدمها آنقدر حقیر شده اند که با "برند"ها خودشان را بالا می کشند! ارزش واقعی تو به جیوانجی و جوردانو و دانیل هچر نیست عزیزم! ارزش واقعی تو "خودت"ی! اینکه تو آجر توی مخت خورده و یک میلیون تومان پول برای کت و شلواری داده ای که بهتر از آن را در داخل می توانستی با دویست هزار تومان بخری، تو را نه تنها بالا نمی برد! بلکه جنون "برند"سالاری ذهنت را نشان می دهد! اینکه من "انسان"م و می توانم انسان ها را شاد کنم! می توانم به آنها کمک کنم! می توانم به چرخه زندگی کمک کنم و به نوعی در جایگاه خود مفید باشم مهم است! این آشغالها را بریز دور! چیزی که تو را برتر می کند "برند" نیست! "تو"یی! به "تو"ی وجودی ات افتخار کن. اگر دوستی از مارک لباس تو شگفت زده شد و یا از قیمت لباست به وجد آمد بدان که تو کم ترین ارزش را برای او داشته ای! "مارک" توست که به تو ارزش داده است.&lt;br /&gt;آقای آرمانی روزی گفت : "دنیا به سمت مصرف پیش می رود! کاسبی ما امروز آغاز می شود! دوره مصرف گراهای مد باز" روزی که آرمانی این حرف را زد ، خودش هم باورش نمی شد که مبل های 500 دلاری چینی را که در انبارهای آقای ساتی، یونو و امثالهم خاک خورده بود به خلایق جهان سومی6000 دلار بچپاند!&lt;br /&gt;مبل هایی که نه راحتند، نه استانداردهای پزشکی در آن رعایت شده اند نه هارمونی رنگ دارند. و عطرهای 15 یورویی اماراتی را به قیمت 100 یورو به جهان سومی ها بفروشد! "برند"ها مردم را شاد نمی کند. حرفی ست که دکتر آلگرو مونته 15 سال پیش در مرکز تحقیقات روانشانسی پالیمونو زد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خوش پوشی، شیک پوشی، خوش بویی، زیبایی را جزء بهترین خصوصیات  یک انسان می دانم! ولی خواهشا اگر از کت و شلوار 2500 دلاری دانیل هچر خوشت آمد، مارک روی مچش را بکن! و اگر عینک پرسول 900 یورویی زدی، در مهمانی سربسته در شب، از روی کله ات بردار! و اگر آویز گردن بولگاری به گردنت زدی، لازم نیست تا همه آن  را ببینند! "تو" خودت برای "من" مهمی! برای من هیچ اهمیتی ندارد که تو چه می پوشی، چه عطری می زنی، چه عینکی به چشمت است، چه آویزی به گردنت! شخصیت تو، مهربانی تو، کمال تو، دانش تو، دوستی تو برای من مهم است! باور کن... همه "تو" را به خاطر "وجود"ت دوست دارند! نه به خاطر کت و شلوار قیمتی ات!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: در این نوشته مخاطب من هیچ فرد خاصی نیست! مخاطب من همه "تو"هایی ست که هر روز صبح "آرمانی" ها را شادتر می کنند و خودشان هنوز هم به شادی نرسیده اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8848929648782125259?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8848929648782125259/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8848929648782125259&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8848929648782125259'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8848929648782125259'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='زیستن به سبک ژورژیو آرمانی'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7298956596474508355</id><published>2008-06-27T23:42:00.001+04:30</published><updated>2008-06-27T23:49:49.587+04:30</updated><title type='text'>بوی بلال و عطر کره، چقدر شادم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بازی ترکیه ، آلمان یک نمونه بارز جنگیدن ترک ها بود! ترک ها آینده درخشانی در جهان مدرن امروزی خواهند داشت! بی هیچ اسلحه ای، بی هیچ دانشی و بی هیچ ثروتی پا به پای همه کشورها در همه زمینه ها حرکت می کنند! ترکیه دوستت دارم! و پریشب با تمام وجود برایت دعا کردم! بدون شک "برد" در این بازی حق ترکیه نبود! به شرطی که فیفا ناجوانمردانه قانون حذف بازیکن کارت قرمزی برای دو بازی را برای بازی های نیمه و یک چهارم (که همیشه بوده) بر نمی داشت ، توران ، آشیک ، دمیرل سه بازیکن بسیار خوب ترکیه در تیم حضور نداشتند و باز هم ترک ها جنگیدند! من دوست دارم این نوع بازی ترک ها را، هر چند که شاید برخی خشن بنامند!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بلال گرفته ام  و بلال ها را با وسواس تمام دانه کرده ام! 10 بلال زرد و خوشبو و حالا گذاشته ام تا بپزند، بوی خوش بلال و کره و عطر ذرت در تمام خانه پیچیده است! چقدر خوشی های کوچک به آدم می چسبد! دوست دارم این ساده گی های لذت بخش زندگی را. شادی های کوچک مرا از شادی های بزرگ بیشتر به وجد می آورد! این بوی خوش و آهنگی قدیمی از خولیو ایگلسیاس دوست داشتنی و خنکای کولر. یک خوشی کوچک است، فقط جای تو خالی ست! که با هم بنشینیم و قسمت بعدی فرندزمان را ببینیم! (ما دوباره شروع کرده ایم به دیدن مجدد فرندز!)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پیر شده ام یا واقعا آهنگ های جدید مزخرفند؟ نزدیک به 600 آلبوم از کارهای 2008 را یکی از رفقا برایم آورد. هیچ کدام چنگی به دل نمی زد! اگر بخواهم کارهای جدید را گوش کنم ترجیح می دهم این آهنگ های رپ فارسی جدید را گوش دهم! هیچکس و تتلو و پیشرو و بی باک! حسن بزرگش این است که وقتی رپ فارسی گوش می دهی کمی بیشتر نسل فعلی را درک می کنی! کمی بیشتر با آنها حرکت می کنی. به جز آنها که فحش و حرف بی ربط می دهند چندتایی شان حرف های خوبی برای گفتن دارند! یکی شان همین هیچکس است! رپ های فارسی جواب ظلمی بود که سالیان سال امثال شجریان و ناظری و روشن روان و بقیه بانیان موسیقی سنتی ایران به موسیقی این کشور کردند! فاصله ای که بین نسل موسیقی کلاسیک و نسل جوان تولید شد ، بی هیچ نوآوری و حرکت و پویایی! (بگذریم که حسین علیزاده و پشنگ کامکار زحمت های فراوانی برای خلاصی از این بلا کشیدند! ولی آنقدر حرکت کوچک بود که محو شد!) رپ های فارسی جنبشی هستند که زیرزمینی مثل ویروس در حال گسترشند! این گسترش ها نشانه خوبی ست! نشانه یک آشوب درونی ست. چیزی که دولتمردان همیشه از آن غافل بوده اند همین نسل 14 تا 20 ساله های تینیجر بوده است.&lt;br /&gt;اگر این جوانک های موسیخ سیخی و تیغ تیغی را درک نمی کنید، کمی رپ فارسی گوش کنید! برای مزاجتان خوب است!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پ.ن: دانه های ذرت و کره و قارچ و آویشن و گلپر و نمک و فلفل سیاه با کمی دانه های درشت فلفل قرمز با آبلیموی تازه، چیزی در حد یک عروج است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; فراموش نکنید که آویشن زیادش ذرت را تلخ می کند و گلپر خیلی نباید حرارت ببیند! مزه گلپر آنقدر غوغاست که باید ترشی و عطرش زیر بینی تان رژه برود. حالا می فهمید خوشی های کوچک چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; نوش جان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7298956596474508355?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7298956596474508355/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7298956596474508355&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7298956596474508355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7298956596474508355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/06/blog-post_27.html' title='بوی بلال و عطر کره، چقدر شادم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8709735739180561394</id><published>2008-06-21T08:28:00.001+04:30</published><updated>2008-06-21T08:30:33.972+04:30</updated><title type='text'>واسه دخت بندری خودشو تو گل می پلکونه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیده اید که بعضی از دوستانتان ما بهترین مواد غذایی هم نمی توانند یک غذای قابل تحمل درست کنند؟ مثلا با گوشت ماهیچه و برنج و کمی سبزیجات حتی نمی توانند یک غذای خیلی خیلی ساده درست کنند! و همان ماهیچه لذیذ هم چیزی می شود در حد تحمل! علتش فقط و فقط "عدم علاقه" به آشپزی ست! آشپزی به نظر من کمترین میزان وابستگی به دانش را دارد و همه و همه اش بر حسب ذوق است! باور ندارید؟ از مادربزرگ یا یکی از زنان مسن فامیل دستور پخت یک غذایی را بپرسید ، مثلا بگوئید آبگوشت بزباش یا مثلا قرمه سبزی چطور درست می شود، به شما اینگونه جواب می دهد: - برای قرمه سبزی ، سبزی می گیری و خرد می کنی و تفت می دهی و در گوشت و پیاز تفت داده شده می ریزی و یکی دو عدد لیمو می اندازی و می گذاری حسابی جا بیفتد! غیر ممکن است به شما بگوید : 500 گرم سبزی خوردن و 250 گرم گوشت خورشتی گوسفندی با استخوان و مثلا 3 عدد لیمو عمانی! همه چیز چشمی ست و هیچ چیزی دقت و اندازه و معیار ندارد! فقط مهم این است که شما در آشپزی بدانید که چه موادی در این غذا به کار رفته است، حالا اگر کمی ذوق به خرج دهید خودتان می توانید کشفش کنید! آقای الف بزرگ ترین لذت زندگی اش همین "کشف" است! وقتی که در آشپزخانه قدم می زند و یک غذای جدید کشف می کند! یا یک ترکیب جدیدتر. باز هم می گویم هیچ آشپزی با کتاب آشپزی یا معلم آشپز نشده است! آشپزی کردن را باید دوست داشته باشید! وقتی که غذا می پزید باید سوت بزنید و خوش باشید! آدمهای عبوس و بداخلاق آشپزهای خوبی نیستند، حتی اگر از روی بهترین دستور پخت عمل کنند! بعضی ها دست پختشان که بد می شود می روند ظروف شان را عوض می کنند و مثلا فلان ظرف مارک دار می خرند و باز هم که دردی دوا نمی کند می روند متوسل می شوند به کتاب مستطاب آشپزی و سری فیلم های آشپزی! ولی شما این را از یک علاقه مند به آشپزی بشنوید که اگر دست پختتان خوب نیست، برای این است که ذوق ندارید! باید برای غذا پختن ذوق داشت! اگر با عشق غذا بپزید بدون شک یک مکاشفه انجام داده اید! حالا من یک دستور غذای کاملا ناسالم هم به شما می دهم که ضمانت می کنم اگر ماهی یک بار بخورید سرطان نمی گیرید ، بخورید و حالش را ببرید!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دیم دیری دیم!&lt;br /&gt;سوسیس بندری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;حتما این غذای لذیذ بی نظیر را بارها و بارها خورده اید! حالا من با یک تغییرات کوچکی دستور این غذا را برای شما می نویسم : مقداری سوسیس کوکتل یا بلغاری و یا آلمانی  را نگینی خورد کنید و مقداری هم سیب زمینی را هم به همین طریق خورد کنید، از نظر مقدار و مقیاس طوری باشد که حداقل سوسیس دو برابر حجمی سیب زمینی باشد! به اندازه دو برابر سوسیس هم پیاز خلال کنید. سیب زمینی ها را اگر می خواهید یک کمی رژیمی برگذار کنید کمی آب پز کنید و بعد در روغن سرخ کنید! از روغن خارجش کنید و پیازها را در داخل روغن بریزید و به آن زردچوبه و نمک و فلفل قرمز و پودر کاری و کمی خردل (اگر داشتید) اضافه کنید. و حسابی تفت دهید تا پیازها از سفیدی به زردی تغییر رنگ دهند! حالا سوسیس های نازنین سرطان زا را به پیازها اضافه کنید و تفت دهید تا از خامی در بیاید. (همین که زیر دندان مزه خامی ندهد کافی ست! به بهانه تست تا ته سوسیس ها را نروید بالا!) ، اگر احیانا در یخچال چند عدد گوجه نرم نرم هم دارید، در میکسر بیاندازید و به مخلوط اضافه کنید! هیچ چیزی در جهان جایگزین طعم گوجه تازه در غذا نیست! باور کنید. حالا سیب زمینی ها را به مخلوط پیاز و سوسیس اضافه کنید و بعد مقداری رب را با فلفل قرمز و خیلی کم آب جوش حل کنید (مقدار فلفل از یک قاشق چایخوری تا یک قاشق غذاخوری به ذائقه شما بستگی دارد! مثلا من در ریختن فلفل معمولا از قاشق غذاخوری استفاده می کنم!) مخلوط رب و فلفل را به مخلوط اضافه کنید و حسابی هم بزنید تا همه مواد آغشته شوند 5 دقیقه درب ماهیتابه را بگذارید و زیرش را کم کنید تا یک کمی مواد به خورد سیب زمینی و سوسیس برود! حالا درش را بردارید و اگر احیانا در حین پخت خورشت سوسیس بندری تولید کرده اید بگذارید آبش کم شود! یعنی کلا بدون آب شود!&lt;br /&gt;یک نکته فراموش نشود، سوسیس بندری و کلا غذاهای تند را داغ داغ مصرف نکنید! بگذارید کمی ولرم شوند، چون مزه تندی و داغی با هم اشتباه می شوند و آنوقت لذت تندی را احساس نمی کنید! البته این غذا را بدون فلفل هم می شود درست کرد، لیکن مثل این است که با آبگوشت چرب سفارش نوشابه رژیمی بدهید!&lt;br /&gt;درباره نوع سوسیس، من خودم چون عاشق سوسیس های دودی شده هستم (سرطان متحرک دودی شده!) از سوسیس کوکتل گوشت دودی استفاده می کنم! ولی اصولا هر کوفتی که اسمش سوسیس باشد در این غذا بزنید خوشمزه می شود! باور کنید....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8709735739180561394?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8709735739180561394/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8709735739180561394&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8709735739180561394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8709735739180561394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/06/blog-post_21.html' title='واسه دخت بندری خودشو تو گل می پلکونه'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3437284746944520000</id><published>2008-06-19T00:00:00.002+04:30</published><updated>2008-06-19T00:13:01.878+04:30</updated><title type='text'>اگر من و تو جای او بودیم چه؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;- یک فراخوان عمومی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی سرپرست بودن یک انتخاب نیست! یتیم ، مظلوم ترین موجود روی این کره خاکی ست. کودکی که ناخواسته متولد شده است، ناخواسته در شرایطی قرار گرفته است که پدر و مادرش را از دست داده است! دو شب پیش در جشن گلریزان خیریه مهر طه شرکت کردم. خیریه ای که مشغول نگهداری دختران بی سرپرست است! از روز افتتاح تا به امروز 500 کودک را تحت پوشش قرار داده است و امروز 50 دختر را تحت پوشش کامل قرار داده است. یک یتیم خانه بسیار بسیار سطح بالا و با استانداردهای بالا. تلاش دارد که نگاه مردم را به یتیم خانه ها عوض کند! یک حرکت علمی و یک گام بسیار زیبا در جهت به سازی کودکانی که ناخواسته بی سرپرست شده اند! و حالا به مشکلی بس عظیم برخورده اند. شهرداری تهران دستور تخلیه ساختمان یتیم خانه را داده است و این دخترکان کوچک همه مضطربند! به چهره هایشان که نگاه می کردی، شادی زمینه ای کم رنگ بود بر پس غصه هایشان. اینکه تنها خانه شان بر روی کره زمین را از دست خواهند داد! چقدر تلخ است که من در زیر باد خنک کولر، در امنیت کامل نسکافه ام را می نوشم و کودکانی در این شهر هستند که مضطربند، که مبادا تنها محل امن زندگی شان از دست برود. مگر دور از ذهن بود که من جای آنها باشم و آنها بر جای من؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه با مساعدت هایی که انجام شده است هیات امنای خیریه شهرداری را متقاعد کرده اند که با 40 درصد تخفیف قیمت واقعی ملک، ملک را به آنها بفروشد! (خنده دار نیست؟ در تمام دنیا امنیت اجتماعی یک شهر با شهرداری ست! و در ایران ما سر امنیت اجتماعی همنوعانمان با شهرداری می جنگیم! و شهرداری که خود یکی از بانیان عدم ثبات اجتماعی در این قشر است، منت می گذارد و تخفیف 40 درصدی به ما می دهد!) نزدیک به 400 میلیون تومان وجه خرید ملک مهیا شده است و نیمی از آن هنوز کم است! اگر در میان دوستان، اقوام و آشنایان شما کسی قصد کمک جهت خرید بنای&lt;br /&gt;این خیریه را دارد خواهشمند است که یا با ایمیل من و یا با شماره تلفن های 88552823-88717318 تماس گرفته تا جهت دریافت وجه از شما اقدام کنیم. حداقل کمک نقدی که برای اینکار در نظر گرفته شده است یک صد هزار تومان است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;mralef@gmail.com ایمیل من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ناامنی.... چیزی دردناک تر از ناامنی نیست! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;50 دختر بچه منتظرند، منتظر و مضطرب.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرس خیریه مهر طه (خانه دختران بی سرپرست) : خیابان مطهری - خیابان میرزای شیرازی - کوچه شهدا - شماره 19&lt;br /&gt;تلفن : 88717318-88552823&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-3437284746944520000?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/3437284746944520000/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=3437284746944520000&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3437284746944520000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3437284746944520000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/06/blog-post_19.html' title='اگر من و تو جای او بودیم چه؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-1426597678179348835</id><published>2008-06-17T09:15:00.000+04:30</published><updated>2008-06-17T09:15:32.742+04:30</updated><title type='text'>وبلاگ من از وبلاگ تو برتر است</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;دهه مدرن را گذرانده ایم و به سالهای فرامدرن قدم گذاشته ایم و هنوز درگیر واژه های "ترین" های دهه سنتی هستیم! وبلاگ محبوب تر، سایت برتر، وبلاگ بهتر، سرویس دهنه بهتر و همه اینها با ملاک هایی که نه ارزش محاسباتی دارد و نه ارزش "ترین" بودن. هنوز درگیر این کلمات قدیمی و نسبی هستیم! "من از تو بهترم" و برای بهترها جشن می گیریم، جشن نکوداشت وبلاگ نویسان برتر، جشن نکوداشت خیرین مدرسه ساز، جشن نکوداشت بهترین نویسنده، جشن نکوداشت بهترین موسسه خیریه، جشن نکوداشت بهترین ها! هنوز درگیر واژه هایی هستیم که امروزه می دانیم بزرگ ترین سد پیشرفت بشر است! آن هم با ملاک هایی بسیار ضعیف و غیرقابل اتکا. جالب است بدانید که مجله فوربس که شهرت قدیمی اش به این "ترین" هایش بوده از سال 2000 تا امروز 50 درصد افت تیراژ پیدا کرده است. مردم دنیای فرامدرن امروزه می دانند که تمام این "ترین" ها واژه هایی ست بسیار نسبی و غیرقابل اتکا. چندبار فیلمی دیده اید که در "ترین" ها بوده است و پشیمان شده اید از وقتی که برای دیدن آن فیلم صرف کرده اید؟ چند کتاب خوانده اید که برنده شترمرغ بلورین و غاز طلایی شده اند و هنوز که هنوز است نمی دانید چرا نویسنده آن کتاب را نوشته است! چند موسیقی گوش کرده اید که به گفته فلان نشریه برترین موسیقی سال شده است و شما به دقیقه اول نرسیده صدایش را بریده اید! و چند کتاب خوانده اید که به چاپ اول نرسیده قطع تجدید چاپ شده است و آنقدر از خواندنش لذت برده اید که به چند دوستتان هم هدیه کرده اید! همه اینها برای همه شماها بدون شک اتفاق افتاده است و دلیلی ست بر عدم وجود واقعیت بین "ترین" های معرفی شده و "ترین" های واقعی! من وبلاگی را می شناسم که سالی 10 پست می نویسد و هر پستش به اندازه یک سال وبلاگ من ارزش خواندن دارد! هر مطلبش یک بازی ذهنی در ذهن من ایجاد می کند که مدت ها اسیر آن بازی ذهنی ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما درباره "ترین" های پرشین بلاگ، دوستان و رفقای فعال در آیتی می دانند که اصولا رای گیری های اینترنتی آخرین چیزی ست که می شود به آن اتکا کرد! عدم دقت در ثبت اطلاعات و اکتفا به کوکی ها و آی پی در ثبت اطلاعات این امکان را می دهد که یک نفر از یک کامپیوتر هزاران هزار رای بدهد! مثلا سر رای گیری انتخابات ریاست جمهوری من در یکی از سایت های رای گیری 40 بار به هاشمی رفسنجانی رای دادم! و هر 40 بار این رای تائید شد، یک فوت و فن های کوچکی دارد که اکثر دوستان فعال در این قضیه این فوت و فن ها را از بر هستند! مثلا یکی از وبلاگ هایی که حائز رتبه بسیار بالایی در این نظرسنجی بود را من باز کردم و جالب این بود که این وبلاگ در پربازدیدترین روز وبلاگش فقط 30 خواننده داشت و در روزهای عادی بین 10 تا 15 خواننده! پس اصولا در هیچ کجای دنیا امروزه "ترین" ها را بر حسب یک نظرسنجی اینترنتی برگذار نمی کنند! اخیرا چند سالی ست که جایگزین اینگونه نظرسنجی ها سیستم قابل اعتمادتری به نام اس ام اس! باب شده است، چون میزان خطا و اعتماد در آن بسیار بالاتر از سیستم نظرخواهی اینترنتی ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به جشن پرشین بلاگ نرفتم، چون احساس اینکه میان این همه وبلاگ خوب و عالی ، عده ای را به عنون "محبوب ترین های ایران" معرفی کنند به من احساس خوبی نمی داد! اینکه شرکت پرشین بلاگ قصد ترویج فرهنگ وبلاگ نویسی را دارد کار بسیار زیبایی ست ولی اینگونه جشن ها سالهاست که نتیجه اش چیزی جز تخریب یک فرهنگ نبوده است! بزرگداشت، نکوداشت، گرامیداشت، برترین، بهترین، محبوب ترین، زیباترین، ملوس ترین، نازترین و همه این "ترین"ها کاری کرده است که نسل جوان امروز ما از همه این "داشت"ها و "ترین" ها بیزار شده است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-1426597678179348835?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/1426597678179348835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=1426597678179348835&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1426597678179348835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1426597678179348835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/06/blog-post_17.html' title='وبلاگ من از وبلاگ تو برتر است'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-1734623829474200521</id><published>2008-06-11T08:31:00.004+04:30</published><updated>2008-06-11T08:41:47.455+04:30</updated><title type='text'>یک درخواست همگانی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای خیریه ایتام مان می خواهیم یک سایت بزنیم، فعلا دو چیز نیاز داریم : 1 - یک برنامه نویس وب خوش ذوق که می خواهد برای ایتام کاری کند و یک وب سایت زیبا و درخور تحسین برای خیریه طراحی کند که هم بتوانیم خدمات و فعالیت های خیریه را به صورت اعداد و ارقام واقعی در آن قرار دهیم و هم بتوانند از طریق آن سایت به خیریه کمک کنند و هم به دنبال یک نام می گردیم : اسم خیریه ما خیریه صاحب الامر است. ولی دامین با این نام چیز عجیبی از آب در می آید کسی پیشنهادی برای یک نام زیبا برای دامین یک خیریه ایتام دارد یا برای من ایمیل کند یا کامنت بگذارد! به بهترین انتخاب ها هم یک بنز کلاس اس 500 به مقیاس 1:1000 اهدا خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اگر کسی دوست دارد که آن دامین و هاست را هم به عنوان کمک به خیریه هدیه کند بسیار بسیار کار زیباتری ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن یک خبر خوش به آن 10-15 نفر از دوستانی که ایمیل زده بودند که می خواهند یک یتیم را به صورت دورادور تحت سرپرستی قرار داده و مخارجش را متقبل شوند، در دست بررسی ست و به زودی این کار هم انجام خواهد شد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپاس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-1734623829474200521?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/1734623829474200521/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=1734623829474200521&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1734623829474200521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1734623829474200521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/06/blog-post_11.html' title='یک درخواست همگانی'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2153286206550823705</id><published>2008-06-01T09:19:00.000+04:30</published><updated>2008-06-01T09:23:22.401+04:30</updated><title type='text'>یک نفس تا بامداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شب سختی بود، هوا هم کمی گرگ و میش می زد و من از خستگی روی پاهایم توان ایستادن نداشتم، چشم هایم زق زق می کرد و تپش قلب برای اولین بار در زندگی ام به سراغم آمده بود. تپش قلب چیزی ست میان سکته و زندگی. همه چیز سرعت می گیرد و تو بی اختیار در این هیاهوی تپش ها گیج می شوی! طبیعی بود، در طول ساعت عمل به قاعده چند سال بر من گذشت! همسر و فرزندم قرار بود که در یک عمل از هم جدا شوند و بقای هر دو به بقای من متصل بود! ساعات سختی بود، پر از دلشوره و دل نگرانی! پر از افکار مخوف و پلید! همگی دست به دست هم داده بودند و بدترین صحنه ها را در جلوی چشمان من می رقصاندند… تنها بودم! تنهای تنها… ساعاتی که با هیچ چیز نمی توانم مقایسه اش کنم! راستش را بخواهید از فرزند دوم کمی هم به خاطر آن ساعات می ترسم… من از "ساعت" ها می ترسم! از "ساعت" هایی که قرار بود، آژیرهای قرمز تمام شوند! ساعت هایی که قرار بود، آرامش برقرار شود… ما کودکان مضطرب جنگ، از "ساعت" ها می ترسیدیم… همه چیز تمام شد، به خانه رسیدم، چند تن از دوستان قبلا تک زنگی زده بودند و "تو" زنگ نزدی! "تو" آنقدر محو تماشای پیرامونت بودی، که هیچ چیز را نمی دیدی! یادم است ساعت 9 بود، شاید هم دیرتر، صدای زنگ موبایلم آمد! شماره ای که روی تلفن افتاده بود، یک شماره یک رقمی بود! فهمیدم که احتمالا یا اشتباه است، یا اشتباه! گوشی را برداشتم! علی بود، همان مرد تگزاسی که الان می خواهد در پست دویست وبلاگش دیگر ننویسد! "علی" تو آن شب تمام خستگی من را شستی و بردی… چقدر صدایت نزدیک بود و چقدر خودت دور! چقدر گاهی یک تلفن انسان ها را شاد می کند! چقدر حقیرانه زیباست این تماس های کوچک و گپ های دوست داشتنی. ولی باز تو زنگ نزدی، از آن روز تقریبا 30 ماه می گذرد… و من دیگر نخواستم که زنگ بزنی، تو دورترین خاطره شدی و رفتی! حتی بی هیچ سرتکان دادنی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2153286206550823705?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2153286206550823705/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2153286206550823705&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2153286206550823705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2153286206550823705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='یک نفس تا بامداد'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2834016734455454161</id><published>2008-05-26T17:34:00.001+04:30</published><updated>2008-05-26T17:42:10.067+04:30</updated><title type='text'>تو عحب آدمی هستی! تو کی هستی؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خانم شین یک سی دی داریوش در ماشین گذاشته است و چون فکرهایم  در هم و برهم است یادم می رود که سی دی خودم را بگذارم، (محسن چاووشی و محسن یگانه و حامدحاکان و 0111 و هیچکس) داریوش دارد بلند بلند می خواند، آهنگ سال 2000 است، پشت چراغ قرمز میدان قدس گیر می کنم، یک ماشینی کنارم است دو دختر در آن نشسته اند، سمت شاگرد به راننده می گوید : این یارو رو ببین، داریوش گوش می کنه و بر می گردد به من می گوید : بابا! داریوش ترک کرد، تو ترکش نکردی؟ . می خندم!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بدون شک اگر نصف یک هندوانه را یک نفس بخورید، نخواهید مرد! چون من الان زنده ام و تقریبا 10 دقیقه ای از این قضیه گذشته است، نصفه دیگرش ، صدا می کند مرا...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بدون شک اگر پدیده ای به نام کولر اختراع نشده بود، من در سومین روز تابستان مرده بودم!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نصفه دیگر را از یخچال در آوردم و الان کنارم است! عجیب دلبری می کند و عشوه می ریزد... ترکیب کولر و هندوانه ترکیب غوغایی ست!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;از "بد بو"یی گفته بودم، من امسال تصمیم گرفته ام که به کسانی که بو می دهند، تذکر دهم! مگر دوستی فقط مجیز گفتن است؟ حالا فلانی رفیق یا همکارتان است و هر روز از او منزجر تر می شوید، یعنی به او احترام گذاشته اید؟ یک بار به او بگوئید ، رعایت می کند و احساس نمی کند که روزی یکبار دوش گرفتن، پوستش را خراب می کند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دایره زنگی فیلم خوبی بود. خیلی روان و خیلی ساده. نه کمدی، نه درام، نه اکشن، نه تریلر. یک ملغمه ساده و روان&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2834016734455454161?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2834016734455454161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2834016734455454161&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2834016734455454161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2834016734455454161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/05/blog-post_26.html' title='تو عحب آدمی هستی! تو کی هستی؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6359378251504130864</id><published>2008-05-20T09:00:00.004+04:30</published><updated>2008-05-20T09:27:19.969+04:30</updated><title type='text'>حمام چیز خوبی ست، گاهی اوقات سری به آن بزن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اینجوری ست دیگر، اصولا در ایران مردم همیشه مشغولند، هیچ کسی بیکار نمی شود، مثلا یک روزی بازی برنج شروع می شود و روز دیگر بازی پودر ماشین لباسشویی ، بعد بازی پرسپولیس سپاهان ، بعد بازی گوشت برزیلی ، بعد بازی کمبود گندم، بعد بازی نبود میوه و خلاصه مردم اینجوری مشغول می شوند بازی همیشگی هم بازی مسکن است که اصولا مردم تقریبا همیشه با آن تفریح می کنند. ولی دم این دولت نهم گرم که کم کم دارد کل کابینه اش را ظرف این 2.5 سال عوض می کند! کم کم داریم می شویم عین سودان که هفته ای یکبار وزرایش برکنار می شوند و جایش یکی دیگر می آید، عجیب مشغولیم ...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ماجرای بوسه سی و سه پل این بود که ما در اصفهان آنقدر ماچ و بوسه علنی و نیمه علنی دیدیم که در تهران سال به سال هم رویت نمی شود! آقا عجب شهر هتلی ست این اصفهان! کلا هیچ قوه مجریه و نظمیه و عدلیه ای در این شهر رویت نکردیم...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;کتاب صوتی کلی فعال شده است، تقریبا سه ماه از راه اندازی اش می گذرد و 25 کتاب حاصل این سه ماه بوده است (25 کتاب آمار یک سال تلاش یکی از کتابخانه های صوتی تهران بوده که کلی هم بودجه دولتی و غیر دولتی را نوشخار کرده است) حجم ویزیتور سایت هم تقریبا به 600 نفر رسیده و پهنای باند هم به 50 گیگابایت. یک هفته نامه و یک دو هفته نامه و دو برنامه رادیویی هم تا به حال از کتاب صوتی سخن گفته اند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آن بالا نوشته بودم که حمام چیز خوبی ست، ولی انصافا بعضی ها به شدت در استفاده از حمام صرفه جویی می کنند و اصولا ترجیح می دهند که دوش عطر بگیرند تا روزی یکبار حمام. من در این چند وقته شاید چندبار از تاکسی فقط به خاطر خوش بویی بیش از حد کنار دستی ام پیاده شده ام! همیشه هم این خوشبو ها مرد نبوده اند، بعضی خانم ها که اصولا قضیه را با دوش عطر حل می کنند که نتیجه اش می شود چیزی توی مایه بوی جوراب در مزرعه گل سرخ&lt;br /&gt;بعضی آدم ها توهین مسلم به انسانیت اند!&lt;br /&gt;باور کن که آب چیز خطرناکی نیست و انسان ها زیر دوش خفه نمی شوند! شامپوی ضد سوزش چشم هم بخری دیگر چشم هایت نمی سوزد! یک دوش ساده سر جمع با خشک شدنش 5 دقیقه وقت می گیرد... خیلی سخته؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6359378251504130864?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6359378251504130864/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6359378251504130864&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6359378251504130864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6359378251504130864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='حمام چیز خوبی ست، گاهی اوقات سری به آن بزن'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6021709383349134126</id><published>2008-05-11T22:37:00.005+04:30</published><updated>2008-05-11T22:59:37.646+04:30</updated><title type='text'>82/2/22</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;82 / 2 / 22&lt;br /&gt;پنج سال گذشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستت دارم بانو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر که از تعداد انگشتان دستم هم بیشتر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همین سادگی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6021709383349134126?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6021709383349134126/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6021709383349134126&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6021709383349134126'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6021709383349134126'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/05/82222.html' title='82/2/22'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7772922311366995572</id><published>2008-04-30T17:51:00.003+04:30</published><updated>2008-04-30T17:57:36.667+04:30</updated><title type='text'>از قرمزی آلبالو تا ماچ و بوسه های سی وسه پل</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ترشی آلبالو زیر دهان مزه غریبی دارد! آلبالو به اندازه کافی ترش است وقتی ترشی آلبالو را می خوری انگار که آلبالوی ترش توی صورتت نگاه می کند و یواشکی ریز ریز می خندد و از قیچ رفتن دلت خوشحالی می کند! عجیب می چسبد ترشی با آبگوشت دنده و پیاز و نان سنگک! جای شما خالی. دلم عجیب هوای آلبالوی تازه کرده است... مخصوصا وقتی که چند کیلو آلبالو می خری که مربا درست کنی و آنوقت اینها را از هسته در می آوری! یک آب ترش بی نظیری زیرش جمع می شود و آنوقت به آن آب یخ و شکر بزنی! غوغاست این فلسفه قرمز ترش کوچولو!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یک دوستی نوشته بود که به نابینایان چگونه می شود کمک مالی کرد، ما در وبلاگ &lt;a href="http://audiostory.blogspot.com"&gt;کتاب صوتی&lt;/a&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;/span&gt; در ستون سمت چپ بالا شماره حساب و اینها معرفی کرده ایم که این شماره حساب متعلق به یک نابیناست که خودش تقریبا یکی از بزرگترین متولیان فرهنگی-اجتماعی نابینایان در ایران است : آقای ابولفضل گیلانی که صاحب امتیاز و مدیرمسئوال نشریه گویاشقایق است و اصولا در هر جایی از ایران که گره ای برای نابینایان بسته می شود، سر و کله گیلانی باز می شود تا آن گره را باز کند! مرد عجیبی ست! اینترنت می رود، کامپیوتر دارد، تدوین صوتی ماهنامه گویاشقایق را خودش انجام می دهد و رئیس بخش نابینایان حسینیه ارشاد است! مشاور بهزیستی در زمینه نابینایان است و خلاصه آدمی ست برای خودش! اگر دوست داشتید که کمک مالی به نابینایان کنید، این حساب را ابولفضل گیلانی گذاشته است برای اینکار! مطمئن باشید که درست خرج می شود! در ضمن ابولفضل گیلانی آدم مطمئنی ست، حداقل نابینایان تهران خیلی قبولش دارند. معلم خیلی از آنها بوده و راه زندگی خیلی از آنها را عوض کرده است! من به شخصه ترجیح می دهم که کمک های نقدی ام را به او بدهم تا او به آدم مطمئن برساند!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;راستی یک چیز جالب دیگر درباره موسسه ایتام ما، شب عید یادتان که هست که ما یک درخواست کمکی کردیم و کلی از دوستان هم لطف کردند و کمک کردند و هنوز می کنند. (چون اصولا موسسه های ایتام شب عید و غیره ندارند، کل سال باید به ایتام رسیدگی کرد) کمک های دوستان خیلی عالی بود، من به این حسن نظر و لطف و دریای پروجود شما دوستان غبطه می خورم! دوست تک تک تون رو می بوسم که اینقدر مهربونید و خوب!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;اصفهان عالی بود! همه روزهایش خوب بود، همه جایش زیبا. سینا در تست های روانشناسی مختلف یک اصفهانی اصیل از آب در آمد : عاشق گرمک (گرمک یک میوه ای ست شبیه طالبی ولی شیرین تر و تیزی و تندی طالبی را ندارد) ، بریانی دوست داشت، گز می خورد و با چای پولکی می خورد! تنها مشکلش این است که هنوز خورش ماست دوست ندارد! &lt;a href="http://harfhayemamooli.blogspot.com/"&gt;خانم نفر اول، آقای نفر دوم، بهارجان&lt;/a&gt; به ما در کنار شما خیلی خوش گذشت! شاهکار بودید شما سه نفر! شاهکار...&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7772922311366995572?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7772922311366995572/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7772922311366995572&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7772922311366995572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7772922311366995572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/04/blog-post_30.html' title='از قرمزی آلبالو تا ماچ و بوسه های سی وسه پل'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-586867593348855799</id><published>2008-04-28T20:42:00.004+04:30</published><updated>2008-04-29T01:40:55.232+04:30</updated><title type='text'>از ادبیات جنسی تا آموزش اروتیسم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ما ایرانی ها خصلت جالبی داریم که وقتی از یک مسئله ای رنج می بریم به چیزهای دیگری گیر می دهیم. دقیقا مثل حکومتی که در آن زندگی می کنیم، مثلا وقتی مرغ گران می شود می رویم به آمریکا فحش می دهیم! یا مثلا وقتی مسکن گران می شود دنبال مافیا می گردیم، یا مثلا وقتی فلان آخوند مشکلی درست می کند می رویم بی دین می شویم! اصولا یک مدلی هستیم مخصوص خودمان. حالا هم گیر داده ایم که روشنفکر شویم، اینترنت هم به این قضیه ما کمک کرده است و ما خیلی خیلی زود باید مدرن شویم! ما باید عقب نمانیم و زود زود مدرن شویم تا پس فردا بچه هایمان به ما افتخار کنند. مشکل مان جای دیگری ست ، آنوقت فکر می کنیم دوای درد ما در مدرن شدن است. طبق آمار سازمان حقوق زنان از هر 10 زن در دنیا 1 نفرشان هیچ وقت در زندگی ارگاسم نمی شود. و از هر 5 زن در دنیا 2 نفرشان زندگی جنسی خوبی ندارد. دلیلش هم نه کمبود وبلاگ های جنسی نویس است نه مشکلات آموزشی! دلیلش خود انسان ها هستند و بس! دلیلش این است که زن ها شکایتی ندارند و مردها کم توجه هستند! با چهار تا پورنو نویس و داستان اروتیک نویس هم هیچ وقت مساله حل نمی شود، اگر حل می شد در این 7 میلیارد جمعیت کره زمین که کلی اش کشورهای مدرن و آزاد هستند و سالهای سال است داستان های اروتیک و پورنو آزاد است این مشکل حل می شد! همین و بس.&lt;br /&gt;حالا برویم سراغ کامنت های پست قبل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول اینکه لعنت بر پدر و مادر کسی که بگوید س.ک.س چیز بدی ست! آدمی که چنین حرفی بزند یا دیوانه است یا بیمار. جز این دو حالت هم نیست. س.ک.س اگر چیز بدی بود، که خداوند وسیله اش را در یک متری مغز قرار نمی داد! اما ما ایرانی ها اصولا دوست داریم که برای هر چیز جدیدی هورا بکشیم، مثلا چند وقت پیش یک شاعره دیوانه ای درباره ریدن اش شعر گفته بود! کلی از رفقا و ادبا هم برایش کف زدند و هورا کشیدند! اینجوری هستیم، می خواهیم روشنفکر شویم و نمی دانیم چگونه، با هر چیزی که در دنیای مدرن بیرون از ماست بدون تعقل موافقت می کنیم، چون از چیزی رنج می بریم که درمانش را نمی دانیم! ما خلاء داریم و این خلاء با شعری در رثای دفع مدفوع یا هرزه نگاری در باب رخوت بعد از س.ک.س درمان نمی شود! ما مغزهایمان پر شده است از توهم! توهم اینکه عقب مانده ایم، توهم اینکه دنیای بیرون از ما خیلی بهتر است، کلی از این بدبختی هم به همت دوستان ساکن خارج از ایران بر سر ما آمده است که هر چه در خیابان و بیابان دیدند در رثایش مدح نوشتند و ستودند! یک سری هم که اصولا پرچمشان همیشه هواست، تا کسی لخت شود و قری بدهد برایش هورا می کشند و کف می زنند! دمدمی مزاج و سست عنصریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعید نیست که چند وقت دیگر هم یک بانویی وبلاگی بزند و در رثای مقعدش بنویسد! که چه ها کرده است و از همنشینی اش چه لذت هایی برده است و یک سری آدم هرهری و توخالی هم برایش کف بزنند و بگویند آفرین! تو به فمینیسم خدمت کرده ای و اصولا چه دلیلی دارد که زن ها از مقعدشان ننویسند و این چه تابویی است که در جامعه است که زن نباید از مقعدش بنویسد! مسئله من نه زن است و نه مرد! مسئله من حریم شخصی ست که اگر شکسته شود دنیا می شود دنیای لختی ها! همه برهنه اند و هیچ کسی احساس امنیت نمی کند، برای من فرقی ندارد که مردی از تن بنویسد یا زنی، هر دو عریان شده اند در میان یک جامعه! یک اعلان عمومی بر سر در وبلاگ زده است که آی مردم من لخت شده ام، بیائید من را ببینید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان ، بستری که در آن زندگی می کنیم، آماده یک آتشفشان است، این که در اینترنت میلیون ها سایت پورنو است، نشانه ای از خوب بودن پورنو نیست، اینکه در دنیا میلیون ها باند مواد مخدر است دلیلی بر خوب بودن مواد مخدر هم نیست! اینکه این بدتر است یا آن حرف بی ربطی ست، زشت زشت است! عریان شدن در ملاء عام زشت است، می خواهد اینترنت باشد یا خیابان ولیعصر یا کوچه پس کوچه های لندن! فرقی ندارد، کسی که در وبلاگش شرح ماجرای جنسی اش را می نویسد در جلوی چشمان من س.ک.س می کند! هیچ بار ارزشی هم ندارد، چیزی نیست جز ضد ارزش! ضد اخلاق!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی نوشته بود که سالهاست با همسرش زندگی می کند و ارضا نشده است، و ایکاش همسرش این وبلاگ را می خواند و تمایلش را می فهمید! تو مشکلت نه با این سایت ها حل می شود نه با این نوشته ها! مشکل شما ، خود شمایی! مشکل هر زنی که ارضا نمی شود خودش است، زن شریک زندگی مرد است! زنی که در زندگی اش ارضا شدن را نخواهد، مطالبه نکند، بابتش طلبکار نباشد، خودش مشکل دارد! هیچ وبلاگ و وب سایتی هم به او کمک نمی کند که مشکلش حل شود! مشکلش با خودش است، با درون پر حجب و حیای خودش. آقای دکتر آرلن یک س.ک.سولوژیست است، کسانی که کمی مطالعه داشته باشند می شناسندش، کلی از این سایت های معروف را اداره می کند، یک جایی نوشته بود که خواندن داستان های تحریک آمیز جنسی نه تنها به ارتباط بین دو شریک جنسی کمک نمی کند بلکه شرکای جنسی را دچار شک می کند که چرا طرف مقابل من اینگونه نیست! همه شرکای جنسی در دنیا زندگی جنسی مشابهی ندارند، بعضی ها از نظر فیزیکی دچار کمبودهایی هستند و این دلیلی بر عدم لذت بردنشان نیست، سایت های ادبیات اروتیک نه تنها کمکی به این آدمها نمی کند بلکه شبهاتی برایشان ایجاد می کند که مانند همان فیلم های پورنو است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهن انسان سراسر پر از فانتزی ست، کلی از نوشته های روی وبلاگ ها نشانه ای از هیجانات بیش از حد انسان هاست. شاید شما ساعتی را در خیابانی از خیابان های پاریس قدم بزنید، لذت ببرید و شاد باشید. ولی بعدها که می خواهید از آن خیابان تصویری ذهنی را به قلم بکشید، می توانید چنان بنویسید که هر خوانند ه ای آرزوی دیدن یک بار آن خیابان را داشته باشد. دنیای نوشته ها گاهی خیلی از واقعیت پیرامون ما فاصله دارند. در ورطه ادبیات اروتیک هم قضیه همین است، شما می توانید معاشقه ای 10 دقیقه ای را به متنی 10 صفحه ای تبدیل کنید، با آب و تاب، با جزئیاتی دقیق و گاهی خارج از واقعیت. این عدم تناسب بین حقیقت و رئالیسم جادویی قلم ، بسیار زیان بارتر از بار آموزشی این گونه ادبیات است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از دوستان هم پرسیده بود که سینما پر از صحنه های قتل است، پس چرا بچه های ما قاتل نمی شوند! دلیلش این است که قتل زیبا نیست ولی س.ک.س زیباست. دلیلش این است که قتل با فطرت انسان همخوانی ندارد، اکثر کسانی که قتل می کنند خودشان را به دست قانون می سپارند! نمی توانند با خواب راحت بخوابند، ولی شما بعد از س.ک.س خواب راحتی دارید، خوابی راحت تر از همیشه! فرقش همین است که بچه های ما قاتل نمی شوند ولی به س.ک.س تمایل دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در آخر، خدا را شکر مشکل بانوان وبلاگ نویس حل شد، فمینیست های وبلاگ نویس دیگر با خیال آسوده می توانند بخوابند، چون تمام مشکلات زنان در ایران با نوشتن جزئیات زندگی جنسی چند وبلاگ نویس حل شده است. فقط من یک سئوال دارم : در این دنیای مجازی که اصولا هیچ مدرک و شهودی بر مرد بودن یا زن بودن یک وبلاگ نویس نیست، دوستان برای چه کسی هورا می کشند؟ از کجا می شود تشخیص داد که یک وبلاگ نویس زن است یا مرد؟ از کجا می شود فهمید که آقای الف یک مرد است و مثلا یک پیرزن 79 ساله خانه نشین نیست؟ یا مثلا همین خانم پیاده رو که ما اصولا از ایام شباب می شناسیمشان! از کجا می دانید که یک مرد سبیل کلفت اردبیلی نیستند؟ شاید دوستانی که عمر اینترنت گردی شان به ایام شبکه های اطلاع رسانی برسد یادشان باشد که در هر شبکه ای حداقل 30-40 مرد با شناسه خانم ها مطلب می نوشتند و بر عکسش هم گاهی اتفاق می افتاد. چه ضمانتی ست که این معجزه قرن 21 باز هم یک مرد نباشد و شما قلم پراکنی های یک مرد بیمار را نمی خوانید؟ دنیای مجازی یعنی همین! یعنی شما نمی دانید که آقای الف مرد است یا زن! کسی که نویسنده زیردستی باشد می تواند از ادبیات به نفع خودش استفاده کند، دوستان شبکه پیام یا ماورا حتما یادشان هست که چه داستان نویس های زن-نمایی در همان شبکه ها خط خطی می کردند و بعدها فهمیدیم که سبیل هایشان از بناگوش در رفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدرن بودن و فرامدرن شدن بسیار عالی ست، کودکان ما باید یاد بگیرند که دنیای پیرامون شان پر از بیمارانی ست که دوست دارند برهنه شوند، انسان هایی ست که مواد مخدر می فروشند، آدمهایی ست که قتل می کنند و چیزهای دیگر، همه این ها را باید یاد بگیرند، ما باید به آنها آموزش بدهیم، و فرامدرن تربیت شان کنیم، ولی فرامدرن به این معنی نیست که برهنگی را برایشان یک عمر عادی جلوه دهیم!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-586867593348855799?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/586867593348855799/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=586867593348855799&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/586867593348855799'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/586867593348855799'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/04/blog-post_28.html' title='از ادبیات جنسی تا آموزش اروتیسم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2818499325206545187</id><published>2008-04-20T10:28:00.002+04:30</published><updated>2008-04-20T10:31:07.688+04:30</updated><title type='text'>از آموزش جنسی تا ادبیات اروتیک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بحث سکس در وبلاگ ها رو حتما دنبال می کنید، حسابی هم نظرات عجیب و غریب است، مثل خیلی چیزهای دیگر بین ما. من خیلی نمی خواهم وارد این بحث شوم! به نظر من آموزش جنسی با نوشته های پورنو یک تفاوت 180 درجه ای دارد و نمی شود با هم در آمیختش! آموزش جنسی بخشی از واجب ترین خوراک های اساسی یک انسان است! از کودکی با مراحل خاص باید شروع شود و در سن بلوغ باید کامل شود. هیچ کسی هم این را رد نمی کند. اینکه پدر و مادرها از این قضیه فرار می کنند بلایش بعدها گریبانگیر خودشان می شود، پس آگاهی شرط حرکت است! و کسی به سکس اشراف داشته باشد، بدون شک انسان موفقی ست! مرد باید مو به مو بدن زن را بشناسد! بفهمد که ارگاسم چیست، معاشقه چیست، زن از چه چیز بیزار است و از چه چیز لذت می برد. دانش علمی پیدا کند و بیماری ها را بشناسد، ایدز، سوزاک، سفلیس، عفونت کلوواژن و دیگر عفونت ها را بشناسد! بهداشت جنسی را رعایت کند و تلاش کند که سکس مثل بخش های دیگر زندگی در جهت یک زندگی سالم و شاد به او کمک کند. همه اینها عالی ست! بر منکرش هم لعنت! زن باید مو به مو بدن مرد را بشناسد، بفهمد که ارکشن چیست! نقاط حساس بدن مرد را بشناسد و درک کند و دو شریک جنسی تلاش کنند که یک آمیزش بسیار بسیار عالی داشته باشند! مثل بخش های دیگر زندگی. زن و مرد هر دو باید دانش جنسی بالایی داشته باشند، تا بهترین نتیجه را بگیرند ، اما! من وبلاگ هایی که خانم شین و زهرا معرفی کرده بودند را دیدم، من در این وبلاگ ها فقط به چند نکته برخوردم که تقریبا نه بار آموزشی داشت، نه بار علمی داشت، نه بار دانش عمومی! بیشتر یک سری وبلاگ اروتیک بود برای تحریک خواننده! اگر هم خواننده ای با خواندن این وبلاگ ها تحریک نشود، حتما به یک روانپزشک مراجعه کند، چون بدون شک دچار سردمزاجی ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در 5 پست یک وبلاگ این بندها را گلچین کردم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – سیگار با سکس خیلی لذت بخش است.&lt;br /&gt;2 – اگر یک بار قبل از سکس اصلاح نکردید شرمنده باشید.&lt;br /&gt;3 – اولین دخول برای زن درد ندارد&lt;br /&gt;4 – پرده بکارت کلا چیز مزخرفی ست،&lt;br /&gt;5 – برای سکس خیلی مهم نیست که یک آدمی را دوست داشته باشی، هوس هم می تواند مفید باشد.&lt;br /&gt;و ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک جوان 14 ساله این وبلاگ ها را می خواند و بدون شک اینها هم بخشی از خوانده های اوست، کدام سطر یا پاراگراف در این وبلاگ ها آموزش جنسی بود؟ حتی آموزش سکس هم نبود! من در 10 پست اخیر وبلاگ هم خوابگی حتی آموزش سکس هم ندیدم، بیشتر شرح حال عریان یک نویسنده زن بود، شرح هم خوابگی هایش و بس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به منظر دینی و اخلاقی و فرهنگی و غیره هیچ کاری ندارم! تمام این وبلاگ ها ادعا دارند که با این کار یک حرکت فرهنگی در جهت سالم سازی سکس می کنند! من نه قسمت حرکت فرهنگی اش را پیدا کردم، نه قسمت سالم سازی اش را! بیشتر جنبه پورنوی قضیه برایم ملموس بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یکی از نکات جالب هم این بود که اکثر خواننده های این وبلاگ ها و بالطبع مدافعان این وبلاگ ها آقایان هستند! (اگر در نظر بگیریم که به طور مساوی خانم ها و آقایان کامنت می گذارند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم می گویم تابوی سکس چیز بسیار بدی در جامعه ماست! از دید دین هم پسندیده نیست، ولی این روش شکستن این تابو نیست! این روش تخریب یک ذهن است، ذهن یک جوان 14-15 ساله ای که در اوج جنون جنسی است (چه دختر و چه پسر) . دوست دختر یا دوست پسر ندارد! هنوز سکس نکرده است و نوشته های این وبلاگ ها را می خواند، آیا از این وبلاگ ها درس یاد می گیرد؟ آیا روش سکس بهتر یاد می گیرد؟ آیا یاد می گیرد که بیماری ها چیست و چگونه باید مراقبت کرد؟ آیا یاد می گیرد که سکس تابو نیست و زن و مرد از چه چیز لذت می برند؟ راستی یک آمار هم بدهم، جنون جنسی در خیلی از آدمها ریشه ژنتیکی دارد، برای همین است که بعضی از اقوام تمایلات جنسی شان بیشتر از بعضی قوم های دیگر است! شرایط آب و هوایی و خوراک هم فاکتورهای دیگرند. پس اصولا یک جوان به سن بلوغ رسیده 14 ساله خیلی طبیعی ست که دچار جنون جنسی شود، برای همین است که در همه دنیا در این سن تجاوز برادر به خواهر، مرد به محارم درجه دو و استمناء های بیش از حد دیده می شود! دختر ها هم دچار افسردگی سن بلوغ می شوند! هیچ ارتباطی هم به نوع تربیت ندارد، این قضیه در همه دنیا شایع است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هیچ نکته آموزشی در هیچ سطری از این وبلاگ ندیدم! جز سطرهایی در جهت تحریک جنسی انسان. همین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2818499325206545187?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2818499325206545187/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2818499325206545187&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2818499325206545187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2818499325206545187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/04/blog-post_20.html' title='از آموزش جنسی تا ادبیات اروتیک'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3321260328028534590</id><published>2008-04-18T01:04:00.001+04:30</published><updated>2008-04-18T01:06:28.928+04:30</updated><title type='text'>من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;من امروز در جمع چند نابینا بودم، در کتابخانه صوتی نابینایان حسینیه ارشاد، دو زن نابینا و یک مرد نابینا. مثل یک جوجه در خودم جمع شده بودم و به حقارت درونی ام نگاه می کردم. از دور، از پشت پرده ای از شرم و حیا ، به انسانهایی که نمی دیدند ولی خیلی بیشتر از من می دیدند. چیزهای مهمی می دیدند که من نمی دیدم! چیزهایی که من می دیدم خیلی چیزهای مهمی نبودند. پیراهن راه راه و شلوار طوسی و یک کفش مشکی با کیفی بزرگ و دو کامپیوتر و دو کیبورد بریل و یک پرینتر بریل و دو زن با مانتو، مقنعه طوسی روشن، تلفن، سه عدد گوشی موبایل، چند میز و صندلی. قفسه هایی که پر بودند از کتابهای بریل، سی دی ها و کاست های قدیمی. بیچاره ام کردید دوستان نابینا! دیدید چقدر چیزهایی که من دیدم بی ارزش بودند؟ اما آنها مرا بو می کشیدند، حس می کردند، همه جا را لمس می کردند و خیلی آهسته قدم می گذاشتند. وقتی که من دست پاچه میان راه همیشگی شان بودم و آنها به من برخورد می کردند، شرمنده تر می شدم! از اینکه چقدر حقیرم! با چشم هایم چیزهایی بی ارزش می بینم و آنها بدون چشم هایشان چیزهای باارزشی می بینند که من نمی بینم! چقدر حقیر بودم در آن دو ساعت گپ دوستانه درباره کتاب صوتی و راوی و بچه های اینترنتی مان. وقتی با آنها حرف می زنی، گوش می کنند! ولی وقتی من با "تو" تویی که می بینی حرف می زنم، اول مرا نگاه می کنی و بعد اگر دلت خواست گوش می دهی و شاید بیشتر ببینی تا گوش بدهی. آنها می شنوند و چقدر شنیده شدن زیباست. از دریچه نگاه یک انسان که قرار است به جای آنکه تو را ببیند، تو را دو برابر بشنود! مثل یک جوجه اردک ترسو در درونم کز کرده ام و نمی دانم که کجای این هستی قرار گرفته ام. دلم می خواهد بزنم بیرون و هوا بخورم، هوا را بچشم! یک دی وی دی به دست مدیرشان می دهم "این شامل 15 کتاب است" می خندد. پاسخ می دهد که گوش می کنم و نتیجه اش را به شما می گویم. امیدوارم که کیفیت کارها خوب باشد، ما کارهایمان خیلی با کیفیت است، ما کارهایمان را ادیت می کنیم و سعی می کنیم که به گوش های دوستان مان احترام بگذاریم! من، حقیرم. نه به گوش نه به چشم نه به زبان ، به هیچ چیز احترام نمی گذارم! ولی آنها به گوش های دوستان شان احترام می گذارند! کائنات مرا در سلسله ای از کهکشان های نامعلومش مرا گیر انداخته است! به من لبخند می زند و آنچنان از دریای اطلاعاتش برایم رودی روان می کند که ناگزیر بلند می شوم و به او تعظیم می کنم! نمی بیند ولی حس می کند ، من به مردی تعظیم کردم که "چشم" نداشت، ولی قلبش بزرگ بود و روحش بی کران بود! آنقدر بزرگ که چشم های من شرمنده به کاشی های کف زمین نگاه می کرد! باز ذهن مرا درگیر کرد، تو حقیری! تو حتی وقتی به زمین نگاه می کنی به کاشی ها چشمت می افتد، ولی او "کاشی" و "لباس" و "میز و صندلی" را لمس می کند! نیازی به دوباره دیدنش ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواهم جور دیگری ببینم، دنیا را لمس کنم ، حس کنم و بو بکشم لحظه ها را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-3321260328028534590?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/3321260328028534590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=3321260328028534590&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3321260328028534590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3321260328028534590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7379872922870915229</id><published>2008-03-20T00:49:00.004+03:30</published><updated>2008-03-20T09:31:41.378+03:30</updated><title type='text'>سال نو مبارک</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;سال نوی همه تون مبارک&lt;/span&gt; . امسال سال بسیار خوبی بود، موسسه ایتام مون رو گسترش دادیم، کتاب صوتی رو با کمک همه شما راه انداختیم، اتفاق تلخی توی زندگیم افتاد که باعث شد نگرش ام به خیلی چیزها توی زندگی تغییر کنه.  از خیلی ها خیلی چیزها امسال یاد گرفتیم و خیلی انسان ها در اطراف ما انقلابی در ما بوجود آوردند. مثلا همین پسر دو سال و نیمه من، کوچک ترین چیز و مهم ترین چیزی که به من یاد داد : ساده نگاه کردن به پیرامون بود. ارتفاع تان را کم کنید و از دید یک کودک دو ساله به دنیا نگاه کنید، زیبا نیست؟ خیلی با شکوه است. اگر امشب که آخرین شب سال است احساس می کنید که از کسی چیزی یاد نگرفته اید، دو حالت دارد، یا سال خیلی بدی داشته اید، یا برای تغییر کردن خیلی پیر شده اید. در هر صورت اتفاق خوبی برای شما نیافتاده است. &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;امسال برای من در کنار شما خیلی زیبا بود. اگر برای شما در کنار من خیلی زیبا نبود اصلا مهم نیست!!!! تحمل کنید! اگر از من چیزی یاد نگرفتید باز هم هیچ اهمیتی ندارد!!! مشکل خودتان است! من عملیات های ژانگولر، آکربات، بندبازی و خیلی کارهای دیگر بلدم که می توانستید امسال از من یاد بگیرید! به هر حال من برای همه تون بهترین آرزوها رو می کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;سال نوی همه تون مبارک. دوستتون دارم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;خب، راستش را بخواهید بحث قبلی بحث زیبایی بود. هم برای من هم برای خیلی از دوستان، ولی چون هم خودم هم خیلی از دوستان وارد در بحث احتمالا در سفر نوروزی هستند، بهتر است بحث را بگذاریم برای بعد از تعطیلات. پس از همین جایی که بودیم را در ذهن هایتان سیو کنید تا بعدا نیازی به مرجع و رفرنس نباشد. یک نکته ای را هم بگویم اصولا در بحث های اعتقادی یکی از بهترین جنبه ها، تعدد افکار است. شما هیچ دو فکر مشابهی را در کامنت ها نمی دیدید، همه یک جایی با بخشی از تفکر فردی دیگر مشکل داشتند! خب، پس باشد تا بعد از تعطیلات. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7379872922870915229?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7379872922870915229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7379872922870915229&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7379872922870915229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7379872922870915229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/03/blog-post_20.html' title='سال نو مبارک'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4830691063600613649</id><published>2008-03-13T00:45:00.003+03:30</published><updated>2008-03-13T09:27:56.084+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Islam'/><title type='text'>بی دینی مد شده است</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;بی دینی مد شده است! اتئیست بودن یک افتخار جدید جوامع نوظهور در دنیاست، خیلی چیز عجیبی نیست، الان برای اینکه بتوانی بگویی که صاحب تفکرم و چشمم کور از یک مسلکی پیروی نمی کنم، بهتر است بگوئی بی دینم! برای اینکه دانش و خردت را هم به رخ دیگران بکشی، باز هم بهتر است که بگویی علم پرستم! این از غرور بشر است، بشر فکر کرده است که پخی شده است! فکر کرده است که پیشرفت علم به عددی تبدیلش کرده است، همین بشر دانشمند امروزی هنوز نمی تواند یک قلب درست و حسابی بسازد! هنوز نمی تواند چهار تا مویرگ از پرده چشم را بردارد و جا به جا کند! یا مثلا به لال ها قدرت سخن گفتن بدهد! یا حتی قرصی به تو بدهد که بیماری های روانی ات، درمان شود! آنوقت می گوید : جهان در تصادف ایجاد شده است! اولین بشر هم احتمالا سوسک بوده است که وقتی از زیر لایه اوزون رد شده است، جهش ژنتیکی کرده است و شده است پدر آدمیان!&lt;br /&gt;"تصادف" همیشه بهترین توجیه بشر است. وقتی که کودکیم وقتی کار بدی می کنیم ، از ترس مان می گوییم تصادفی بود! وقتی که بزرگ هم می شویم و مثلا تصادف می کنیم یا در امتحان رد می شویم، باز می گوییم تصادفی بود! حالا وقتی دوست نداریم خدا باشد، می گوییم تصادفی ست! چون ما "دوست نداریم" خدا باشد! همین و بس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دانی چرا؟ چون "مد شده است" چون اگر بگویی خدا پرستم، املی! بی سوادی و بعد برای تو آمار رو می کنند که تحصیل کرده ها آتئیست اند! میلیون ها دانشمند بزرگ در قرون گذشته خداپرست بوده اند! و امروزه ما به خاطر آمارها و برای اینکه جلوی رفقا کم نیاوریم، "کافر" می شویم! شرایط جبر زمانه است! اینجوری اقتضا می کند. دوستی می گفت : اگر خدا پرست باشی، در جمع باحال ها راهت نمی دهند! آنروز به این حرفش خندیدم! امروز می بینم همه مردم جوگیر شده اند! از "بی خدا"یی شان راحت سخن می گویند و این را نشانه دانش والای شان می دانند! بالا بروید، پائین بیائید کره زمین بزرگترین مردانی که تا به امروز به چشم دیده است : خدا پرستان بوده اند! اگر 100 دانشمند و فیلسوف و اندیشمند کافر نشانم بدهید میلیون ها دانشمند و اندیشمند و کاشف خداپرست نشان تان می دهم! "علم" اندکش غرور می آورد! ولی وقتی که اسم ت بشود "دانشمند" می شوی ادیسون، نورت، داوینچی، نیوتون، فارابی، ارسطو و خیلی های دیگر! "خدا" اگر ماده بود و قابل نشان دادن که این همه قرن ها میان ملحدان و خداپرستان درگیری نبود! "خدا" چیزی ست که باید باورش کنی، به شرطی که تابع "مد"روزگار خویش نباشی.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;درباره پست آقای بولتس اول از همه من آمار خداپرستان و غیرخداپرستان را با ماخذ غیر ویکیپدیایی برایشان می گذارم :&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;http://www.adherents.com/Religions_By_Adherents.html&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: left"&gt;1. Christianity: 2.1 billion&lt;br /&gt;2. Islam: 1.5 billion&lt;br /&gt;3. Secular/Nonreligious/Agnostic/Atheist: 1.1 billion&lt;br /&gt;4. Hinduism: 900 million&lt;br /&gt;5. Chinese traditional religion: 394 million&lt;br /&gt;6. Buddhism: 376 million&lt;br /&gt;7. primal-indigenous: 300 million&lt;br /&gt;8. African Traditional &amp;amp; Diasporic: 100 million&lt;br /&gt;9. Sikhism: 23 million&lt;br /&gt;10. Juche: 19 million&lt;br /&gt;11. Spiritism: 15 million&lt;br /&gt;12. Judaism: 14 million&lt;br /&gt;13. Baha'i: 7 million&lt;br /&gt;14. Jainism: 4.2 million&lt;br /&gt;15. Shinto: 4 million&lt;br /&gt;16. Cao Dai: 4 million&lt;br /&gt;17. Zoroastrianism: 2.6 million&lt;br /&gt;18. Tenrikyo: 2 million&lt;br /&gt;19. Neo-Paganism: 1 million&lt;br /&gt;20. Unitarian-Universalism: 800 thousand&lt;br /&gt;21. Rastafarianism: 600 thousand&lt;br /&gt;22. Scientology: 500 thousand&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;پس معلوم شد که نیمی از کره زمین بی دین نیستند! تقریبا 14 درصد کره زمین بی دین هستند! که البته آن 1 میلیارد شامل سکولار و آتئیست ها و ماتریالیست ها هم هست! درباره آن تصاویری که نشان داده اید، دوست دارید من هم تصاویر برادران آتئیست روس را وقتی که کودکان مسلمان را زیر تانک له می کردند در وبلاگ بگذارم؟ چهارتا عکس و چهار تا خانواده و چند نوع انسان نشانگر یک تفکر نیست! از شما بعید است که با چهار تا عکس قمه زنی و این ها که خودتان هم می دانید عمده مسلمانان با آن مخالفند بخواهید یک "واژه" را زیر سئوال ببرید! انسان برای مباحثه از حربه های خرد استفاده نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و درباره تربیت کودک. یک سئوال آقای بولتس عزیز : شما اگر صاحب فرزند شوید و اگر فرزند شما از شما پرسید که خدا چیست؟ به او چه می گوئید؟ می گوئید خدا هست یا نیست؟ می گوئید کائنات را یک تصادف تولید کرده است یا می گوئید خدایی هست، یا می گذاریدش سرکار؟ اصولا چه جوابی به سئوال کودکتان می دهید؟ واضح است که به او نمی گوئید خدا هست! چون خدا را باور ندارید! پس عملا می گوئید که خدا نیست! پس شما هم تفکرات مذهبی تان را به کودک تان منتقل کرده اید! این ناخواسته یک اتفاق است که در همه جوامع می افتد! فرزند شما شانس بسیار کمی خواهد داشت که "خدا پرست" شود! چون شما ناخواسته جلوی دانستن ش را خواهید گرفت. پست خانم شین هم از زبان یک خدا پرست بود! خانم شین به عنوان یک آتئیست روزنگار نمی نویسد! به عنوان یک خداپرست می نویسد. پس اصولا کسی که به خدا اعتقاد دارد، "تز" فکری اش خداپرستی ست. مگر چیزی غیر از این است؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;و اما درباره 60 کامنت پست قبلی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;درباره آن آیه سوره نساء چند نکته را یادآور می شوم و بحث آن آیه را می بندم. 1 – در زمان عرب تمکین میان زنان بسیار رواج داشته، عرب بسیار موجود مردسالاری بوده، پیامبر در میان این قوم بدوی تکوین قوانین الهی رو تبئین کرده، پس اصولا نمی توانسته در اون اوضاع قوانین زن سالارانه رو تکوین کنه. در عوض پیامبر دخترش رو تکریم می کرده. بارها و بارها دست دخترش رو می بوسیده و بارها در میان امت اعلام می کرده که "دختران شما نور خانه های شمایند" ، شاید این جمله برای شما ساده بیاد، ولی اگر به کتاب "تاریخ عرب" نوشته جرجی السالم که زندگی عرب شهری رو نشون میده مطالعه کنید متوجه می شین که اسلام در چه شرایط بحرانی و در چه مکان خاصی نازل می شه. 2- آیات شرایط خاص خودشون رو دارند، همونطور که در پست قبل هم گفتم، هر آیه ای پیشینه ای داره و اینکه شما هزارجای دیگه این آیه رو تکرار کنید، نشانگر اینکه امروز این آیه کارکرد داره نیست! قوانین بشری تکمیل می شه و دین پشتوانه اصلی بشره. امروز اگر شما توی صورت همسرتون بزنید (حتی اگر تمکین نکند) شما طبق قانون مجرم شناخته می شوید! پس اصولا دین به صورت پله کانی تقویت می شه و به دانش روز مجهز می شه! در اون زمان چون قانون گذار نبوده، اسلام از این روش استفاده کرده (تازه در واژه فعل ضرب توی اون آیه کلی تفسیر هست، چون "اضرب" به معنی تشدیده و "ضرب" به معنی ملایمت. خود اسلام هم میگه اگر همسرتون رو زدید و جایی از بدنش از رنگ پوستش تیره تر شد ، یعنی حتی نمی گه سرخ، می گه جای عضو زننده روی عضو مذکور باقی بمانه _ شما موظفید دیه بدهید و رضایت کسب کنید، این در کدام دین وجود داره؟ ) حالا این آیه در امروز و جامعه امروزی تکمیل می شه، امروز دادگاه هست، هم زن می تونه از مرد شکایت کنه هم مرد از زن، مگر قوانین ایران برگرفته از کره ماهه؟ با قوانین دنیا پیش میره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما درباره تبعیت، مگر مسیحی ها به طور کامل از دین شان تبعیت می کنند؟ در همین کتاب مقدس چندین و چند جا در مذمت شراب و زنا سخن گفته شده :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب هوشع، فصل 4، شماره 11:&lt;br /&gt;«زنا و شراب و شیره، دل ایشان را می رباید»&lt;br /&gt;1 کتاب اشعیای نبی، فصل 5، شماره 11 و 12:&lt;br /&gt;وای بر آنانی که صبح زود برمی خیزند تا در پی مسکرات بروند و شب دیر می نشینند تا شراب، ایشان را گرم نماید، و در بزم های ایشان عود و بربط و دف و نای (چند تا از لوازم موسیقی) و شراب می باشد، اما به فعل خداوند نظر نمی کنند ...»&lt;br /&gt;*کتاب امثال سلیمان، فصل 23، شماره 20 و 21 و 29 تا 33:&lt;br /&gt;« از زمره می گساران (شراب خواران) مباش، و از آنانی که بدن های خود را تلف می کنند. زیرا که می گسار و مسرف، فقیر می شود... وای از آن کیست و شقاوت از آن که؟! ... آنانی را است که شرب مدام می نمایند و برای چشیدن شراب ممزوج داخل می شوند. به شراب نگاه مکن وقتی که سرخ فام است، حینی که حباب های خود را در جام ظاهر می سازد و به ملایمت فرو می رود اما در آخر مثل مار خواهد گزید و مانند افعی نیش خواهد زد. چشمان تو چیزهای غریب را خواهد دید و دل تو به چیزهای کج تنطق خواهد نمود. (میل پیدا خواهد کرد)...«&lt;br /&gt;*کتاب اشعیای نبی، فصل 28، شکترخ 7 . 8»&lt;br /&gt;«... و لکن اینان نیز از شراب گمراه شده اند و از مسکرات سرگشته گردیده اند، هم کاهن و هم نبی! از مسکرات گمراه شده اند و از شراب بلعیده گردیده اند، از مسکرات سر گشته شده اند و در رویا گمراه گردیدند و در داوری مبهوت گشته اند. زیرا که همه سفره ها از قی و نجاست پر گردیده و جایی نمانده است»&lt;br /&gt;* کتاب دانیال نبی، فصل 1، شماره 8: « اما دانیال در دل خود قصد نمود که خویشتن را از طعام پادشاه و از شرابی که او می نوشید نجس نسازد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واما درباره اینکه قبل از دین اسلام حقوق زن بالاتر بوده، شما 3 جلد اول کتاب تاریخ تمدن آقای ویل دورانت را که مربوط به هند و ایران و مصر و یونان است رو مطالعه کنید و آنوقت شاخ در می آورید که با زنان چه برخوردی قبل از اسلام می شده است! در مصر فاحشه ها بعد از 50 سالگی مثل گاو سرشان قطع می شده است! و یا مثلا در یونان زنان زشتی که بارور نمی شدند را آتش می زدند! (من در پست بعدی چندین نمونه دیگر از فجایعی که قبل از اسلام در حق زنان می شده را برایتان ذکر می کنم) حقوق زنان در قبل از اسلام آنقدر نازل بوده است که یک مرد در هند می توانسته بیش از 100 زن داشته باشد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما درباره حضرت خدیجه و عایشه، بر عکس تمام اطلاعات غلطی که در کتب درسی ما داده شده است، حضرت خدیجه نه تاجر بوده است، نه فرد مشهور در جامعه خویش. حضرت خدیجه به علت فوت پدر، در قیادت عموی خود بوده است که عموی ایشان با ارثی که ایشان از پدر برده بودند تجارت می کردند! پدر حضرت خدیجه هم سرشناسان عرب بوده است. عایشه هم دختر یکی از رجال زمان خود بوده (ابوبکر) و اصولا در همان زمان هم در مذمت عایشه بسیار سخن ها که گفته نشده است (مراجعه شود به صحیحه بخارایی ، نوشته شیخ بخارایی از علمای اهل سنت)&lt;br /&gt;در همان زمان برعکس تمام سنن عرب، پیامبر با زنی 10 سال بزرگ تر از خودشان ازدواج می کنند! (در عرب رسم بوده که مردان اصولا با زنی بیشتر از 14 سال ازدواج نمی کردند. دختر در 19 سالگی ترشیده لقب می گرفته). عرب در اون زمان اگر یک پسر به دنیا می آورد، می توانست صاحب دختر شود. ولی اگر صاحب فرزند پسر نمی شد، موظف بود طبق قوانین دخترانش را زنده به گور کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما درباره "اخلاق" که خانم انار اشاره کردند، یکی از دوستان در کامنت دقیقا چیزی که می خواستم بنویسم رو نوشت : اگر اخلاق قرار بود مانع از انجام خیلی از اتفاقات باشه، پس چرا در غرب تجاوز به کودک، قتل، فساد، شبکه های پورنو، باندهای مخوف و ... روز به روز بیشتر می شه و این "اخلاق" نمی تونه جلوی این حرکت رو بگیره؟ چرا همین الان بالاترین میزان خشونت جنسی در دنیا متعلق به ایالت متحده امریکاست؟ چرا بالاترین تجاوز به کودکان در شمال اروپا ، یعنی مهد اخلاق و بی دین یه! پس آقای اخلاق چطور نمی تونه درست عمل کنه؟&lt;br /&gt;"دین" تفاوت ش با اخلاق اینه که ، دین درست که تفسیر و تدبر داره! ولی دین مثل "قانون"ه! مثل دوربین های اتوبون هاست که سرعت بیش از حد رو ضبط می کنه و انسان رو جریمه می کنه. من قبل از اینکه اخلاق بهم توصیه کنه که 100 میلیون رشوه نگیرم (که اصولا شهوت اخلاق رو توجیه می کنه) ، "دین" جلوی من رو میگیره! دین و اخلاق تو اهرم موازی بشر هستند! بشر "اخلاق" گرا می شود چیزی مثل مدینه فاضله امریکا و فرانسه. یک کمی به میزان فساد در جوامع اخلاق گرا نگاه کنید! میزان تجاوز به کودکان، باندهای مواد مخدر، میزان تجاوز به عنف، سرویس های پورنو، قمارخانه ها! اینجاست که اخلاق هیچ کاری از دستش بر نمیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم تو کتاب خاطرات مک نویل ، جاییش نوشته بود که رئیس ارتش اسرائیل وقتی که می خواست دستور حمله به نوار سرخ رو بده، چون اونجا کلی زن و بچه بودند، تمام یهودی های دو آتشه رو از صف سربازها خارج می کنه. وقتی که ازش می پرسند چرا ، میگه : نمی خوام وقتی صدای ضجه مادران را زیر لاستیک های تانک می شنوند، نوشته های تورات توی گوششون وزوز کنه!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;متاسفانه مردم "دین" را با تفسیرهای غلطی که از "دین" می شه اشتباه می گیرند! "دین" به نوبه خودش قابل نقد نیست! تفسیرهایی که از دین می شه قابل نقده. که اون تفسیرها اصولا چون تابع فکر یک بشره و بشر ناقصه، بهشون ایراد می شه وارد کرد. و الا اگر ما به اصل "خدا" اعتقاد داشته باشیم، معتقدیم که "دین" چیزی ست از طرف او. ولی ما مفسر این "دین"یم ، پس گاهی با برداشت غلط و تحریف آمیز، این "نام" رو لکه دار می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از چند تا از کامنت ها خیلی ناراحت شدم، ولی پاک شون نکردم! یکی اینکه حرمت هر انسانی دست خودشه، مهم نیست که توی نام کامنت ها اسم خودتون رو غلط اعلام می کنید و مثلا به جای رضا ، می زارین کتی! مهم اینه که انسان حتی اگر دین هم نداشته باشه، باید پیرو اخلاقیات باشه. "اخلاق" که مکتب پدر ما افلاطون ه، به ما حکم می کنه ادب رو شرط زندگی کنیم و احترام بگذاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="FONT-WEIGHT: bold"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4830691063600613649?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4830691063600613649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4830691063600613649&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4830691063600613649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4830691063600613649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/03/blog-post_13.html' title='بی دینی مد شده است'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7600092654966964723</id><published>2008-03-09T19:57:00.001+03:30</published><updated>2008-03-09T20:00:32.329+03:30</updated><title type='text'>دین</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خب، کامنت هاتون رو زدین؟ جیگرتون حال اومد هر چی دلتون خواست گفتید؟ قبل از اینکه بحثم رو شروع کنم &lt;a href="http://www.audiostory.ir"&gt;وبلاگ کتاب صوتی&lt;/a&gt;  خیلی فعال شده ، شما هم دست بکار بشین و من از فحش دهنده ها تقاضا می کنم به عنوان یک فعالیت کاملا انسان دوستانه بیایند و در جمع کتابخوانی ما برای نابینایان شرکت کنند! هیچ ربطی هم به دین و خدا و اسلام و زن و پیرمرد و پیرزن  و غیره نداره! یک سری آدم نابینا که نمی تونند کتاب بخونند اینجوری کتاب می خونند! تازه خودتون هم می تونید استفاده کنید! (تو ماشین جای این موزیک های جدید که واقعا تو 1000 تاش یه آهنگ خوب پیدا نمی شه، می تونید کتاب گوش بدین! ) راستی، رادیو فرهنگ و رادیو جوان هم سایت کتاب صوتی رو معرفی کردند! با کتابخانه نابینایان حسینیه ارشاد هم داریم همکاری می کنیم! و اصولا اونهایی که وعده و وعید دادند و اونهایی که هنوز وعده و وعید ندادند، بجنبند!&lt;br /&gt;تبلیغ برای &lt;a href="http://www.audiostory.ir"&gt;سایت کتاب صوت&lt;/a&gt;ی هم یادتون نره، نابینا و کم بینا و پیرمرد ، پیرزن هم اگه دور و برتون هست، خلاصه دستشون رو بگیرید و یک نسخه از کتابهای صوتی ما براشون کپی کنید! خرجش 100 تومن سی دی خامه!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خب، اما ادامه بحث قبلی، دیدین گفتم متحجرید؟ (منظورم به کامنت زننده ها بود) من تو پست قبلی چی گفتم؟ گفتم بیاین از متن قبلی من بدون در نظر گرفتن واژه های دین و خدا و اسلام و ... ایراد بگیرید! در ضمن من در کجا اعلام کردم که کتاب وسایل الشیعه رو قبول دارم؟ ما چهار تا کتاب توی شیعه داریم که اینها جمع احادیث شیعی هستند، این 4 تا کتاب از حدیث ضعیف تا قوی توشون هست! که اگر شما کتاب "باب الحدیث" رو بخونید توش میگه که کلی از این احادیث استناد روایتی ندارند! ولی من به شخصه میگم حدیثی که قشنگه، چه اهمیتی داره که راوی اون حدیث امام بوده یا یک آدم عادی! شماها که دم از روشنفکری می زنید، اگر بچه 3 سالتون یه حرف قشنگی بزنه قاب می کنید می زنید رو دیوار! خب، یه فرد دیگری هم در یک جای دیگری یک حرف قشنگی زده ، قشنگه دیگه! چیکار داریم که صحت داره یا نداره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس اصولا من با حدیثی که میگه زنت رو با چوب بزن تا جونش در بیاد و زنت رو بزار تو گنجه تا فلان بشه، کاری ندارم! تو کامنت های پست قبلی چی گفتم؟ گفتم خود خداوند بارها و بارها تو قران میگه : مگر فکر نمی کنید؟ ، یعنی چی؟ یعنی اینکه فکر کنید! و اما درباره تمکین و بحث دختران و زنان در زمان عرب بادیه نشین! اولا فاطمه دختر پیامبر که ماحصل ازدواج پیامبر و خدیجه بود، وقتی بدنیا آمد (پیامبر و خدیجه بادیه نشین نبودند! شهری بودند!) تمام مردم می اومدند درب خانه پیامبر و به او می گفتند که "حالا با این دختر چجوری می خوای جلوی مردم سر بلند کنی؟ شرم نمی کنی که دختر دار شدی؟" که سوره کوثر نازل می شه و پیامبر به مردم میگه که من به جای فرزند ، خداوند آب کوثر بهم عطا کرده! (کوثر ، تفسیری از بهشته ). پس عرب در آن زمان اصولا زن ستیز بوده! می تونید برای اطلاعات بیشتر کتاب عایشه بعد از پیامبر آقای کورت فریشلر رو بخونید که اصولا کلی رفرنس و منبع تاریخی در انتهای اون موجوده. و اما درباره تمکین. یک کتابی هست به اسم : منهاج البیان. توی این کتاب یک بحثی هست که در تفسیر المیزان هم بهش اشاره شده، درباره همین تمکین! تمکین در زمانی که پیامبر آیات تمکین رو نازل کرد، به این دلیل بیان شد که زنان عرب اونقدر خیانت می کردند به شوهرهاشون که بعضی از اون ها با حمایت یک مرد دیگه ، همسر خودشون رو می کشتند!&lt;br /&gt;درباره ازدواج مجدد، خانم نونوش می دانستید پیامبر چیزی حدود 10-15 زن پیر داشتند؟ که فقط خرجی این زنها با پیامبر بوده است؟ شرایط آن زمان برای آن زمان بوده است! جنگ های اعراب به روایت شیخ کفعمی در هر جنگ صدها هزار مرد کشته می شدند! خب، تکلیف این زن ها با کی بوده؟ با کمیته امداد؟ تامین اجتماعی؟ یکی باید این زنها رو سرپرستی می کرده تا از گرسنگی نمیرند! می دونید حضرت خدیجه چند سال از پیامبر بزرگ تر بوده اند؟ (البته حتما می دونید که حضرت خدیجه همسر اول پیامبر بوده) بعد مگه در صدر اسلام فقط پیرمردها در جنگ کشته می شدند؟ غالب سرباز سپاهیان دوطرف جوانان بوده اند که قاعدتا زنان جوانی هم داشته اند! یک جایی در همان کتاب عایشه بعد از پیامبر خوانده بودم که نقل می شد آنقدر مرد در شهرها کم می شد که زنان برای اینکه گرسنه نمانند، پابند (از همین زنگوله هایی که به پا می بندند برای زیبایی) به پا می بستند تا مشتری پیدا کنند! خب، بعد از این جنگ ها فساد در شهرها زیاد می شد، برای همین پیامبر ازدواج موقت رو جایز دونستند! حالا می خواهید شرایط واقعی ازدواج دوم را برای شما ذکر کنم : 1 – اگر مردی رضایت همسر اولش را برای ازدواج دوم جلب نکند، ازدواج جایز نیست! 2 – اگر مردی همسرش رضایت دهد ولی از نظر قلبی راضی نشود، ازدواج جایز نیست! 3 – بین همسران باید به عدالت رفتار کند (مسکن مشابه، زندگی مشابه، خرجی مشابه) . خب کل این قضیه 10 بند داره، همون بند اولش رو نگه می داریم بقیه اش رو می ریزیم دور! زنی تو دنیا پیدا می شه که دلش بخواد مردش زن دوم داشته باشه؟ "دین" رو تفسیر نکنید! یک جاهایی از دین رو برداشتید و هی همون جاها رو تکرار می کنید! اگر جایی به عقل شما جور نمی یاد، خود خدا می گه : فکر کنید! پس خدا از آدم منگل و بی مغز خوشش نمیاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره کامنت خانم سمیه : بازنگری قوانین در دین اسلام وجود دارد! اسلام تنها دینی ست که در آن بازنگری قوانین وجود دارد! در قران آیه ای هست که موسیقی را حرام دانسته، ولی خیلی از مراجع امروزه موسیقی رو بلامانع می دونند! خب، این یعنی چی؟ یعنی این دین هنوز تو 1400 سال پیشه؟ در هر نسل قوانین تغییر کرده، مثلا در زمان پیامبر اینترنت وجود داشته؟ ماهواره بوده؟ ویدیو بوده؟ لپ تاپ بوده؟ خب، مسلمه که دین با شرایط روز خودش تغییر می کنه! مثلا پیوند عضو تا همین 20-30 سال پیش حرام بوده! الان اکثر مراجع مجاز می دونند! خب، این دین داره امروزی می شه!&lt;br /&gt;درباره خانواده های شهید هم بگذارید من خیلی چیزی نگم، من تقریبا 7 سال در مدرسه شاهد درس خوندم و تقریبا 90 درصد دوستانم پدر نداشتند! شاید در این باره اگر در وبلاگ بحث نکنم، حداقل دینی ست که به دوستان دوران&lt;br /&gt;مدرسه ام ادا کرده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره زدن زنان! اولا در قران گفته نشده که زنانتان را بزنید! (قران رو اگر می خواهید جای نقل کنید، درست نقل کنید! نه اینقدر مغرضانه) تو اون آیه اینجور اومده :&lt;br /&gt;1- سوره: 4 , آیه: 34&lt;br /&gt;مردان سرپرست زنانند به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مى‏كنند پس زنان درستكار فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ كرده اسرار [شوهران خود] را حفظ مى‏كنند و زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد [نخست] پندشان دهيد و [بعد] در خوابگاه‏ها از ايشان دورى كنيد و [اگر تاثير نكرد] آنان را ترك كنيد پس اگر شما را اطاعت كردند [ديگر] بر آنها هيچ راهى [براى سرزنش] مجوييد كه خدا والاى بزرگ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همونطور که تو بالا گفتم ، زنان عرب شوهراشون رو سه سوت می فروختند! بعد هم خدا دوباره گفته که اگر عذرخواهی کردند، حتی سرزنششون هم نکنید! و در ضمن جایی که خداوند می گه مردان بر زنان برترند، بعدش میگه به دلیل اینکه زن ها در قدیم نه کار می کردند، نه پول داشتند، نه خونه داشتند نه جهاز! شما فکر می کنید که در زمان عرب جاهلیت اگر پیامبر می گفت النساء قوامون علی الرجال، عرب ها قبول می کردند؟ اولین کاری که می کردند زن هاشون رو آتیش می زدند! شما شرایط هر جمله ای رو با زمان خودش قیاس کنید! من خودم نشانه بارز یک مرد زن ذلیل ام! خانم شین تقریبا هر زوری که بتونه به من می گه! شما اصلا یک نمونه در دنیای امروز قوامون علی النسا پیدا کنید! والا من نمی شناسم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای کیوان ، تقریبا مخاطب اکثر متن من شما هم می شدید! و یک نکته دیگر : اگر یک جایی خواندید که فلانی گفته است زن هایتان را با گوشکوب بزنید! یاد این جمله من بیفتید که خداوند بارها و بارها بنده ها رو توصیه "تفکر" کرده! اگر فکر شما می تونه بپذیره که زن تون رو با گوشکوب بزنید، خب بزنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بحث ما چی بود، چی شد! می دونید چه چیزی من رو افسرده می کنه؟ که آدمهای روشنفکر، تحصیل کرده، با سواد، با 10 تن ادعا گاهی اوقات حاضر نیستند حرفهای زیبای دین رو گوش کنند! برای من مهم نیست که شماها لامذهب ید! مهم این است که اگر این جملات از زبان فلان فیلسوف و فلان نویسنده بیان بشه، همتون هورا می کشید! ولی تا اسم "دین" میاد، خودوتون رو آتیش می زنید! "دین" کمیته، ولایت فقیه، آخوند شبکه یک، مجلس خبرگان، احمدی نژاد، گشت ارشاد و اینها نیست! "دین" رو باید کشف کرد! اگر تونستید کشفش کنید، به نقطه ای می رسید که الان من توش ایستادم : آرامش کامل درونی. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7600092654966964723?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7600092654966964723/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7600092654966964723&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7600092654966964723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7600092654966964723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/03/blog-post_09.html' title='دین'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7853986871199454468</id><published>2008-03-08T11:28:00.003+03:30</published><updated>2008-03-08T12:16:26.849+03:30</updated><title type='text'>هوش جنسی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;آقای الف مدت هاست که بحث دین و غیره را در زندگی اش خاتمه داده است، بحث بی فایده ای ست ما سالهاست که معتقدیم که انسانهای بی دین دیکتاتورترین موجودات روی کره زمین هستند و به این قضیه ایمان داریم علتش هم همان شصت و اندی کامنتی ست که در وبلاگ خانم شین دیدید! انسانهای بی دین حتی طاقت شنیدن کلمه "دین" را ندارند، حتی اگر این "دین" حرف درستی بزند! حالا ما جملات خانم شین را اصلاح می کنیم تا ببینیم اینها چه ربطی به دین داشت که شماها خودتان را آتش زدید! دیدگاه آدمهای بی دین به جملاتی که از زبان "دین" تراوش می شود این است که مثلا من بگویم دین می گوید که چربی برای بدن مضر است! مردم می گویند دین غلط کرده است که می گوید چربی برای بدن مضر است، بعد اگر دکتر ویک پیک ریگ بگوید که چربی برای بدن مضر است مردم هورا می کشند و برایش کف می زنند! می شود کمی دموکرات شوید؟ می شود اگر قرار است تا آخرعمر لامذهب باقی بمانید حداقل کمی دموکرات زندگی کنید؟ و جملات را قبل از اینکه منبعش را بشنوید ، محتوایش را بشنوید! من کتاب های ضد دین زیادی خوانده ام و مطمئنم 99 درصد شما دین شناسی تان مبتنی بر مزخرفاتی ست که در دوران دبیرستان یاد گرفته اید! پس اصولا آنقدر دموکرات باشید که اگر کسی دین دارد به او توهین نکنید! من حداقل 50 درصد دوستانم لامذهب اند! و متاسفانه همین دوستان لامذهب تحصیل کرده من به شدت متحجر تر از دوستان مذهبی من اند! چون من تاب شنیدن جملات لامذهب ها را دارم ولی آنها حتی تاب شنیدن جملات مذهبیون را ندارند! (خود شما چطورید؟ اصولا وقتی کسی از دین حرف می زند آمپرتان بالا می رود؟ دیوانه می شوید؟ دلتان آشوب می شود؟ خب، شما یک مشکلی با بی دینی تان دارید. من آنقدر به دین باور دارم که اگر کسی بی دین باشد برایم هیچ اهمیتی ندارد! من به دین باور دارم و نیازی ندارم که مثل ذغال شعله ور بالا و پائین بپرم! )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزی را برای بار هزارم بگویم دینِ، جمهوری اسلامی ایران نیست! لعنت بر کسی که این جمله را بگوید، "دین" منبعی سرشار و پرمحتواست که هیچ ربطی به هیچ نظام حاکمی ندارد! پس خواهشا دین را با کمیته و منکرات و نیروی انتظامی و ولایت فقیه قاطی نکنید! این تفکرات التقاطی هیچ ربطی به دین ندارد. سریال شب های برره را یادتان هست؟ از دولت منزجر می شدند شیشه های خانه خودشان را خراب می کردند؟ مردم ما هم وقتی از دولت منزجر می شوند، می روند لامذهب می شوند! فکر می کنند که اینجوری پدر دولت را در آورده اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا جمله های خانم شین را می خوانیم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم شین می گوید : نگاه سنتی به مساله "هوش جنسی" نگاهی بسته و بیش از حد اخلاقی است. در مقابل این تفکر، تفکر مدرن قرار دارد که نگاهی باز است که از جامعه غرب می آید. تفکر فرامدرن که ترکیب صحیح سنت و مدرنیسم است از مسلمات اثبات شده علم استفاده می کند و نکات مثبت دیدگاه سنتی را هم در نظر می گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجای این بند ایراد دارد؟ که ما که ادعای روشنفکری داریم بیائیم قسمت های خوب هر تفکری را جدا کنیم و قسمت های بدش را دور بریزیم! کجای این بند "دین محوری" بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم شین می گوید : مادر باید جلوی پسرش پوشیده باشد ، پوشیده در حد عرف هر خانواده. - از سه سالگی به بعد - کودک باید با والد همجنسش به حمام برود و والد همجنسش هم در حمام باید پوشیده باشد. برای اینکه کودک درک نمی کند که والدش بزرگ شده است. بلکه فکر می کند که خودش ناقص است و احساس حقارت می کند. پسر بچه نباید با مادرش کنجکاوی جنسی داشته باشد. اگر داشته باشد از اینکه این احساس را داشته ،احساس گناه می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینجا گفته شده که با آستین کوتاه جلوی بچه نروید؟ "عرف هر خانواده" یعنی چه؟ یعنی با چادر؟ یعنی با مانتو؟ یعنی با شورت؟ اگر عرف خانواده شما این است که لخت در منزل تردد کنید، پس طبق عرف خانواده تان تردد کنید! راستش من در خانواده های سوپر مذهبی هم ندیده ام که خانواده جلوی هم آستین کوتاه یا دامن کوتاه نپوشند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای دکتر فریتز یک سکسولوژیست معروف قرن معاصر است، آقای دکتر فریتز اتفاقا متخصص ارولوژی هم هست و اتفاقا لامذهب هم هست! (خوشحال شدید؟) آقای دکتر فریتز می گوید دسته ای از مردانی که دچار مشکل ارکشن هستند دائما شب ها کابوس همبستری با مادرهایشان را می بینند! این مردها تا سنین بالا از تماس فیزیکی با مادرهایشان لذت می بردند و حالا که بزرگ شده اند از عذاب وجدان دوران کودکی شان کابوس همبستری با مادرهایشان را می بینند! (منبعش را سریع پیدا می کنم و برایتان می گذارم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم شین می گوید :&lt;br /&gt;رابطه با خدا را برای بچه ها ، تابو نکنید. خدا را غول نکنید. وحشت از خدا را به دلشان نیندازید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر کسی در فکرش به جنس مخالف فکر نمی کند ، حتما با پزشک تماس بگیرد. همه فکر می کنند ولی مهم این است که این مساله فکرشان را&lt;br /&gt;مشغول نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی اگر شما خداپرست نیستید در کجای این متن تحجر وجود دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یک نکته دیگر : اگر فکر می کنید که انسان با دیدن پدر و مادر برهنه اش از جنس مخالف سیر می شود اشتباه می کنید! بشر 70 سال غذا می خورد و هیچ وقت سیر نمی شود! بشر 70 سال به سکس فکر می کند و باز هم سیر نمی شود، نیازهای اولیه بشر : غذا ، تفریح ، سکس ، دانش و ... سیرابی ندارند! شما اگر فکر می کنید که اگر خانمی پسر 10-12 ساله اش را حمام ببرد و پسرش چشم و دل سیر شود، اشتباه می کنید : نتیجه اش را من می گویم : تا آخر عمر تصویر سینه های مادرش و برهنگی اش از ذهنش پاک نمی شود! چشم و دلش هم سیر نمی شود، بیمار می شود! من تا به حال انسان چشم و دل سیر از جنس مخالف ندیده ام! مردم یاد می گیرند که خودشان را کنترل کنند، کنترل هم چیزی ست درونی! یاد می گیرند که انرژی هایشان را به سمت و سوی قسمت های دیگر زندگی سوق بدهند! همین و بس. آن خانمی که تا سن 10 سالگی با پدرش حمام می رفته اگر امروز یک مرد جذاب ببیند و تحریک نشود، بیمار است! انسان یاد می گیرد که غرایز سرکش را کنترل کند، که آن هم ربطی به این مسائل ندارد! یک تمرین است، همین و بس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگر نمی گویید در غرب بی دین مردم بچه هایشان را چشم و دل سیر بار می آورند؟ پس این همه تبلیغات برهنه و زنهای لخت توی خیابان ها و فاحشه خانه ها و نایت کلاب ها برای عمه من است؟ برای این است که بشر اصولا سیرابی ندارد! بشر (به طور کلی) هرزه است! بعضی ها این هرزگی را کنترل می کنند ، بعضی ها نمی کنند! حالا اگر شما به شخصه به یاد بیاورید بدن برهنه (منظورم من از برهنه، کف پا یا بازو یا گردن نیست! منظورم همان قسمت هایی ست که خودتان می دانید!) پدر یا مادرتان را ، مورمورتان نمی شود؟ شرمنده نمی شوید؟ خب، اگر نمی شوید آدم راحتی هستید. ولی من به شخصه خوشحالم که اینگونه بزرگ شده ام! تا وقتی هم که یادم است خواهرهایم با آستین کوتاه و رکابی و دامن جلویم تردد می کردند! و من هیچ وقت عذاب وجدان نداشتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اگر اینها "بوی گند دین" است! ما را به خیر و شما را به سلامت....&lt;br /&gt;ولی توصیه می کنم که یکبار دیگر پست خانم شین را بخوانید و قسمت های "دین" را لاک بگیرید! ببینید که چقدر مغرضانه کامنت گذاشته اید! گاهی اوقات شرمگین می شوم که در عصر مدرن روشنفکری اخلاقی زندگی می کنم! ماها از عرب جاهلیت هم بدتریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک توصیه دیگر : برای چند مدت تمرین کنید که اگر جمله به دین وابسته بود اول با ذهنتان تحلیلش کنید بعد فحش و فضیحت بدهید! مثلا این چند جمله را بخوانید ، بعد از 1400 سال امروز روانشناس های غربی این جملات را روزی 1000 بار تکرار می کنند، در صورتی که همین دینی که شما از آن فرار می کنید 1400 سال پیش روی این مسائل به ظاهر پیش پا افتاده در زمانی که "زن را زنده به گور" می کردند به آن تاکید می کند.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:100%;" &gt;&lt;br /&gt;1 – اگر مردی دست زنش را به محبت در دست بگیرد خداوند ده حسنه برای او می نویسد، اگر او را ببوسد صد حسنه برای او می نویسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – خداوند بیزار است از اینکه مردی با زنش همبستر شود بدون اینکه با او معاشقه کند و او را ببوسد و او را شاد کند!&lt;br /&gt;3 – به مردم سفارش می کنم که اگر با همسرتان همبستر می شوید ، زمان آمیزش را طولانی کنید تا زن ارضای کامل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – شما را منع می کنم از آمیزش با همسرتان اگر که به آن تمایل ندارند که خداوند از این عمل ناخشنود می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 – وقتی که بنده من با همسرش همبستر می شود شیطان به گریه می افتد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می دونید این جمله ها کی گفته شده؟ 1400 سال پیش! کجا؟ جایی که عرب ها آخرین چیزی که براشون مهم بوده "زن"ه! 1400 سال پیش برای قومی که 5 تا زن رو کنار هم می خوابوندند و یک مرد با هر 5 تای این زنها همبستر می شده و اصولا زنها هیچ وقت ارضا نمی شدند! حالا تو این جملات "خدا" و "دین" رو حذف کنید و اسم یک روانشناس آمریکایی رو روش بگذارید! شاید 100 سال بیشتر نیست که سکسولوژیست ها رواج پیدا کردند و همین جملات رو هزار بار تکرار می کنند! ارگاسم! معاشقه! بوسیدن! و ... ، حالا دین اگه این حرفها رو بزنه، چندشتون می شه! خب، برای همینه که می گم متحجرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7853986871199454468?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7853986871199454468/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7853986871199454468&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7853986871199454468'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7853986871199454468'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='هوش جنسی'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7247227141694206125</id><published>2008-02-26T22:11:00.002+03:30</published><updated>2008-02-26T22:26:30.821+03:30</updated><title type='text'>ما خودمان رد صلاحیت می کنیم، شما چه می خورید؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اگر اصولا در شهر، ولایت و یا داهات شما مشکل خشکسالی رخ داده است ما کاملا حاضریم که با شما همکاری کنیم! ما اصولا چند سالی هست که در زمینه نزول باران به شدت فعالیم ! خرجش هم این است که ما بیاییم به شهر شما و برویم کارواش! باور نمی کنید؟ ما امسال تابستان سه بار کارواش رفتیم و هر سه بار در جهنم وسط تابستان باران بارید! تازه از شاهکارهای امسالمان که اساسا به خودمان ایمان آورده ایم این است که در ظهر جهنمی تابستان رفتیم کارواش و از کارواش آمدیم بیرون و 5 دقیقه از کارواش رد نشده بودیم که به مدت سی ثانیه (باور کنید 30 ثانیه!) یک باران (با عرض پوزش از خانمها) چسکی آمد و تقریبا ماشین ما را به گه کشید و بند آمد! ما از آن موقع تصمیم گرفتیم که با  هواشناسی ست شویم ولی از آنجایی که هواشناسی ایران چیزی حدود 15 روز تلورانس دارد و تخمین هایش 15 روز بالا پائین می شود اینکار میسر نبود! ولی دو روزپیش دیدیم که روزنامه ایران نوشته است که هفته ای آفتابی در پیش است، رفتیم کارواش و اساسا از داخل و بیرون و صندوق و در و موتور و همه جا را دادیم سابیدند! یک انعام خوبی هم دادیم و آمدیم بیرون، من نمی فهمم که در وسط زمستان این آسمان پدرسگ نمی تواند برف ببارد و به جایش باید باران بیاید؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;تبلیغ بنز در اتوبان مدرس را دیده اید؟ آن دو تا چراغ گنده را می گویم: حسابی صبح ها ما را کیفور می کند! انگار که صبح به صبح دو تا چشم غورباقه ای دارد به ما سلام می کند&lt;br /&gt;(خانم شین عزیزم این غورباقه با آن غورباقه خیلی فرق دارد)آ&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ما یکبار در انبار داشتیم دفترهای حسابداری را چک می کردیم که یک هو تلفن را برداشتیم تا به جایی زنگ بزنیم، یکی از باربرهای انبار ما داشت با دخترش حرف می زد، ما فقط یک جمله اش را شنیدم که دختر _ که به گمانم 14 ،15 ساله می آمد _ به پدرش می گفت : الهی قربونت برم، خیلی به خودت فشار نیار. زود بیا خونه با هم فیلم ببینیم.&lt;br /&gt;دل غشه گرفتیم از این همه فوران محبت میان پدر و فرزند، بعد یاد همسایه منزل قبلی پدرمان افتادیم که یک بار در حیاط پدر و پسر فحاشی می کردند و پسر سر پدر داد می زد که : دیوس، اگر پولت نبود توی روت تف هم نمی انداختم.(یادمان است بابایش برای کادوی تولدش برایش پرشیا خریده بود). خندیدیم در دلمان به تلخی روزگار و غبطه خوردیم به خوشی های کوچک دختر آن باربر و آن باربر زحمتکشمان. عجب کمدی های تلخی دارد این زمانه کج و بی حساب ما.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آجیل های عید را خریده اید؟ یادی از کودکان بی سرپرست کرده اید؟ اگر الان می خواهید شام بخورید، در ریمایندر موبایلتان یادداشت کنید که فردا به یک موسسه ایتام بروید و مبلغی  به حسابشان واریز کنید حتی اگر شام یک کودک باشد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7247227141694206125?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7247227141694206125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7247227141694206125&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7247227141694206125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7247227141694206125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/02/blog-post_26.html' title='ما خودمان رد صلاحیت می کنیم، شما چه می خورید؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4331391702320748053</id><published>2008-02-20T22:09:00.003+03:30</published><updated>2008-02-20T22:14:30.030+03:30</updated><title type='text'>عیدی کودکان بی سرپرست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;   ما قبلا گفته بودیم که از اعضای یک موسسه خیریه هستیم، حالا من یک توضیح کوچکی درباره این موسسه بدهم، موسسه خیریه ما 150 خانواده یتیم را تحت پوشش کامل قرار داده است، تمام این خانواده ها شامل بچه هایی است که یا پدر و مادر و یا فقط پدر از دست داده اند! پس به طور کلی تمام این 150 خانوار تحت پوشش ما یتیم محسوب می شوند! از دیگر نکات قابل ذکر اینکه این 150 خانوار تحت پوشش ما تحت پوشش هیچ سازمان حمایتی دیگر نیستند، مثلا اگر خانواده ای تحت پوشش کمیته امداد یا بهزیستی یا جاهای دیگر باشد را ما به عنوان مستحق نمی پذیریم! ما این خانواده ها را از نظر مسکن، خوراک، پوشاک و دارو و تحصیل تحت حمایت قرار می دهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نکته رو هم اینجا درباره این موسسه خیریه ذکر کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- کلیه مبالغ ریالی یا ارزی که ما از مردم دریافت می کنیم به صورت 100 درصد خرج این 150 خانوار تحت پوشش می شه و هرگاه که وجوه دریافتی مازاد بر ظرفیت بشه ، طی لیست انتظاری که خیریه داره، یک خانواده به گروه حمایتی ما اضافه میشه. (مثلا ما 6 ماه پیش 120 خانوار تحت پوشش داشتیم، الان 150 تا) ، هزینه های حقوق پرسنل خیریه، آب، برق، تلفن، هزینه های جاری موسسه به صورت 100 درصد توسط خود اعضای اصلی خیریه پرداخت میشه و یک ریال از پرداختی های مردم وارد هزینه های جاری خیریه نمی شه! به عنوان مثال پول قبض تلفن و حتی چای و قند خیریه هم توسط اعضای اصلی پرداخت میشه و کلیه وجوه نقدی و غیرنقدی شما به صورت کامل صرف خانواده های تحت پوشش ما میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – ما الان در حال خرید مایحتاج شب عید برای این خانواده ها هستیم، اگر شما هم مایل به کمک به موسسه خیریه ما هستید به دو روش می تونید عمل کنید:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روش اول اینکه برای من ایمیل بزنید و آدرس و تلفن خودتون رو توی ایمیل اعلام کنید و حدود وجهی رو که در نظر گرفتید! (من میگم حدود چون همیشه امیدوارم که چیزی که بهم اعلام میشه کمتر از چیزی باشه که دریافت می کنم!) یا خود من یا یکی از پرسنل خیریه طبق جدول برنامه ریزی درب منزل شما وجه رو دریافت می کنه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روش دوم هم اینه که شما زحمت بکشید و یک نوک پا بروید بانک سامان و به شماره حساب 1-834599-810-822 به نام موسسه خیریه صاحب الامر وجه مورد نظرتون رو واریز کنید، از طریق اینترنت بانک سامان هم می تونید با مراجعه به سایت اینترنتی بانک سامان این وجه رو بپردازید. به هرحال اگر بانک رفتن و اینجور چیزها براتون مشکله، یک ایمیل کوچک به من بزنید من تلفن و آدرس شما را می گیرم و سریعا مامور موسسه رو می فرستم درب منزل شما!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرس موسسه هم : میدان شهدا – پشت اداره برق – خیابان شهید شهبازی پلاک 24.موسسه خیریه صاحب الامر شماره ثبت 9627&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره عید واسه همه ماها مزه آجیل و میوه های خوشمزه و شیرینی و عیدی و ماهی قرمز و سبزی پلو با ماهی و خلاصه کلی خاطره های خوشه، آدمهایی دور و بر ما هستند که ماه تا ماه مزه مرغ و گوشت رو نمی چشن و آجیل و میوه فقط براشون یک تصویره! اگه میخواین آجیل و میوه های عید امسال از گلوتون راحت پائین بره، حداقل دینی که می تونید به کسانی که ناخواسته یتیم شدند رو ادا کنید!&lt;br /&gt;یکی از این یتیم ها می تونست من و شما باشیم، روزگار روی خوشش رو به ما نشون داد و نشدیم! مغرور نباشیم و این موجودات کوچک دوست داشتنی رو هم مثل خواهر و برادرهای خودمون دوست داشته باشیم!&lt;br /&gt;خانواده های بی سرپرست گدا نیستند، موسسه ما تلاش می کند که این فرهنگ را عوض کند و نگاهش را به این قشر از جامعه تغییر دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4331391702320748053?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4331391702320748053/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4331391702320748053&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4331391702320748053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4331391702320748053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/02/blog-post_20.html' title='عیدی کودکان بی سرپرست'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2648816473656871733</id><published>2008-02-19T20:07:00.005+03:30</published><updated>2008-02-20T01:45:13.584+03:30</updated><title type='text'>علم بهتر است یا بنز؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;من مدتی در دور و برم آدمهایی که دائم ماشین های صد میلیون دویست میلیونی عوض می کردند را می پائیدم و در سیستم زندگی شان غور می کردم! اگر شما خیلی به زندگی این آدمها حسرت می خورید خیالتان را راحت کنم که اکثرشان یک کمبودهای اساسی در زندگی هایشان دارند! باور کنید، جمع بندی نمی کنم و به همه بسط نمی دهم ولی این تا حدودی اپیدمی وار است! خلا های درونی شان را با خرید ماشین های بسیار گرانقیمت پر می کنند و آخرش هم افاقه نمی کند! جالب این است که یک رفیقی داشتیم که از وقتی که رنو5 داشت تا وقتی که پژو پرشیا سوار می شد همیشه غر می زد که خوش به حال فلانی ماشین فلان قیمتی دارد و من ندارم! اگر فکر می کنید آن بابایی که پشت بنز صد میلیونی اش لم داده و خیابان را گز می کند خیلی خوشحال است، زده اید تو دیوار! اصلا هم اینطور نیست، اولین استرس این بابا این است که اگر یک خط ناقابل روی آینه اش بیفتد و یک کسی هم با سوئیچ روی صندوق عقبش یادگاری بنوسید 2-3 میلیونی از ماشین گرانبهایش کم شده است. من چند وقت پیش توی گالری هنر که اصولا بورس خودروهای بالای هفتاد میلیون تومانی تهران است، چند ساعتی گز کرده بودم! این چند ساعت به چند روز قد داد و با چند تایی از این آدمها رفیق شدم، در همسایگی ما هم دو خانواده هستند که در کل کل خرید ماشین با هم کورس می گذارند، یکی بی ام و 7 می خرد، آن یکی روی دستش می رود بنز اس می خرد، آن یکی آئودی می خرد، آن یکی هیوندا کوپه! خلاصه سیستم شان شده کل کل! ما که نمی گوئیم ولی رفقا می گویند اوضاع درونی خانه هایشان خیلی خراب است و همین روزهاست که بچه هایشان یتیم شوند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر درون زندگی خیلی راحت و آرام و محیط کارتان هم بدون تشنج و همسر و زندگی تان را دوست دارید، بدون شک سوار یک خودروی چند ده میلیونی شدن برای شما یک آرزو نیست! اگر احساس می کنید که آرزوی نشستن پشت یکی از این خودروهای لوکس دارد دیوانه تان می کند، محیط زندگی تان را مجددا مورد آنالیز قرار دهید، بدون شک یک جای کار می لنگد! من در سال دوم زندگی مشترکمان در یک خانه 30-40 ساله قدیمی در یک کوچه با عرض 2متر (به این کوچه ها می گویند کوچه آشتی کنون! ماشین در این کوچه ها تردد نمی تواند بکند) زندگی می کردم و بهترین خاطره های زندگی ام را در آن خانه دارم! الان هم در یک خانه نسبتا لوکس در یک منطقه خوب زندگی می کنم و هنوز زندگی برایم همانگونه جاری ست که آن سال جاری بود! خودروی لوکس، حساب بانکی عجیب و غریب، خانه اشرافی به شما خوشبختی نمی دهد! اگر آرزوی این جور چیزها را دارید حتما مشکل جای دیگری ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف مقایسه فقر و ثروت نیست! "فقر" چیز بسیار بدی ست! بدترین هیولای دنیاست، همه ادیان با فقر مبارزه کردند، خود دین اسلام هم گفته است که اگر در خانه ای فقر وارد شد، دین و اخلاق از در دیگرش خارج می شود. پس من بحثم سر فقر و ثروت نیست، بحثم سر زیاده خواهی ست. اگر آنقدر داری که یک سقف بالای سرت است، غذای خوب می خوری و لباس خوب می پوشی و دلت در آرزوی خیلی چیزها پرپر می زند، بیراهه می روی. به آن مرحله هم که برسی باز مثل ذغال روی آتشی، سیری ناپذیر و جهنده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک دوست نسبتا صمیمی اخیرا پیدا کرده ام که این دوست من معنی کامل عطش "پول" است! این دوست من یک صاحب درصدی از پتروشیمی اصفهان و یکی از کارخانجات صنایع غذایی معروف ایران است! چند صد میلیاردی پول بیکار دارد و چند صد میلیاردی پول در گردش، یک خانه هفت طبقه در کلن آلمان دارد، یک پنت هاوس زیبا در اصفهان، یک خانه لوکس و زیبا در تهران، یک آپارتمان زیبا در برج العرب. اصلا هم خوشبخت نیست و اصلا هم دیناری لذتی از این زندگی درویشانه اش نمی برد! خیلی از شماهایی که من می شناسم و شاید هنوز قسط ماشین تان تمام نشده است از او بهتر زندگی می کند و خواب های شیرین تری می بینید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: یواشکی اینجا می نویسیم که فید وبلاگ ما هم فعال شد!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2648816473656871733?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2648816473656871733/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2648816473656871733&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2648816473656871733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2648816473656871733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='علم بهتر است یا بنز؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7545799509623575820</id><published>2008-02-09T19:06:00.000+03:30</published><updated>2008-02-09T19:12:55.564+03:30</updated><title type='text'>وبلاگ کتاب صوتی audiostory.blogspot.com</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://audiostory.blogspot.com/"&gt;وبلاگ کتاب صوتی:&lt;br /&gt;audiostory.blogspot.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وبلاگ کتاب صوتی چیست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وبلاگ قرار است که داستانک، کتاب، مقاله و خلاصه همه چیز را در قالب صوتی معرفی کند. خیلی هم هدفمان زبان فارسی نیست ولی خب، بیشتر اتکای ما زبان فارسی ست. چون در زبان انگلیسی کتاب صوتی به وفور یافت می شود و در زبان فارسی بسیار بسیار کم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا کتاب صوتی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی سئوال عجیبی نیست، تقریبا 5 میلیون نفر در ایران قادر به خواندن کتاب نیستند! این 5 میلیون نفر شامل : نابینایان ، کم بینایان ، پیرزن ها و پیرمردهایی که دچار پیرچشمی حاد هستند. پس عدد کمی نیست، حالا این آدمها نگاه اصلی کتاب صوتی متوجه شان است و بعد از آن همه مردم. از بچه هایی که خواندن و نوشتن بلد نیستند بگیرید تا آدمهای بزرگ که شنیدن کتاب را به خواندنش ترجیح می دهند.&lt;br /&gt;ولی زاویه نگاه اصلی من برای راه اندازی کتاب صوتی همان کسانی ست که نعمت بینایی از آنها گرفته شده است. ما حداقل می توانیم بخشی از زکات چشم هایمان را در اختیار این دسته از آدمها بگذاریم. کار بزرگی ست.&lt;br /&gt;اگر در دور و برتان پیرمرد و پیرزن یا نابینا و یا کم بینا دارید، این کتاب ها را برایشان رایت کنید و بدهید گوش کنند، اگر دست یک نابینا را نمی توانید بگیرید، حداقل کمی به زندگی امیدوارش کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چگونه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک ضبط خبرنگاری کوچک، یک موبایل، میکروفون و کامپیوتر و خلاصه همه شما یک وسیله ای در خانه هایتان دارید که می توانید هفته ای چند دقیقه وقت بگذارید و به جای اینکه کتاب را زمزمه کنید، بلند بلند بخوانید! کار سختی نیست، صدای همه شما قشنگ است! شک نکنید. اجازه بدهید با این کار ساده، خیلی از انسانهای دیگر، از خواندن کتاب بهره مند شوند!  کار سختی نیست... امتحان کنید. از یک داستانک شروع کنید، بعد کتابی را که می خوانید با موبایل یا هر وسیله دیجیتالی دیگر صدایتان را ضبط کنید و برای من بفرستید، در ابتدای کتاب هم نام نویسنده، مترجم، نام کتاب و نام خودتان را بگویید. نسل های متمادی از صدای شما استفاده می کنند و نسل های متمادی انسانهایی که قدرت خواندن ندارند، صدای شما را می شنوند و غم تاریکی را با شنیدن صدای شما فراموش می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک حرکت فرهنگی بدون خرج! واقعا زحمت ندارد، شروع کنید! من به شما قول می دهم که از درون خوشحال خواهید بود، از اینکه میلیون ها نفر در سالهای متمادی از این "صدا" که هیچ وسیله ای نمی تواند حذفش کند، پاکش کند و از بین ببردش استفاده می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چند نکته :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به شخصه شروع کرده ام از داستان های کوتاه و بعد قصدم کتاب های بزرگ تر است. نیاز به یک تیم دارم که کمکم کند. خیلی در بند تپق زدن و بد ضبط شدن و نویز و اینجور چیزها نباشید! قرار نیست اینکار یک حرکت لوکس و تزئینی باشد! اگر لوکسش کنید، یک هفته ای خسته تان می کند! خیلی ساده، بدون تکلف! اگر می توانید چند صدایی کار اجرا کنید که چه بهتر، اگر نه، تک صدایی هم عالی ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجازه از ناشر و نویسنده و مترجم در این سیستم نداریم، این یک حرکت غیرانتفاعی ست و من در هر دادگاهی از آن دفاع می کنم. قرار نیست یک ریال از این کار درآمد ایجاد شود، اینکار مثل تاسیس یک کتابخانه است که هزاران نفر یک نسخه از کتاب را می خوانند! اگر به ناشر و نویسنده ای دسترسی داشتید و اجازه گرفتید ، چه بهتر! و گرنه این حرکت بیشتر جنبه یک ارگان خیریه فرهنگی را دارد! پس عذاب وجدان نگیرید! قشر نویسنده و مترجم به علت نگاه فرهنگی شان به کتاب، این قضیه را به زیبایی می پذیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی کنید که فایل ها در فرمت ام پی 3 فرستاده شود، بعد از مدتی اگر همکاری دوستان را دیدم، یک وبسایت هم برای اینکار درست می کنم. فعلا به صورت وبلاگ اداره می شود، لطفا فایلهای صوتی تان را برای ایمیل :&lt;br /&gt;بفرستید.mralef@gmail.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی می کنم که کارها را برچسب دار کنم که دسترسی به آرشیو کارها امکان پذیر باشد. خیلی موضوع کتاب برایم مهم نیست، یک انسان نابینا مثل یک موجود تشنه است، آب می خواهد. کوچکترین کاری ست که در زندگی تان می توانید بکنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: حداقل کاری که می توانید بکنید این است که لینک این وبلاگ را در گوشه وبلاگتان بگذارید! اگر هم جا کم دارید و لینک وبلاگ ما را گذاشته اید می توانید لینک ما را حذف کنید و به جایش این لینک را بگذارید! این یک حرکت عام المنفعه است، کمی ذوق به خرج بدهید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7545799509623575820?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7545799509623575820/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7545799509623575820&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7545799509623575820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7545799509623575820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/02/audiostoryblogspotcom.html' title='وبلاگ کتاب صوتی audiostory.blogspot.com'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-5872393945697820715</id><published>2008-01-30T17:16:00.000+03:30</published><updated>2008-01-30T17:26:06.467+03:30</updated><title type='text'>عمل لیزیک بد است یا خوب</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا عمل های اصلاح عیوب انکساری مثل لیزیک و لیزر و لازک و … خوب نیستند!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;در ابتدا نکته ای را بگویم : نظر هیچ مخالفی را نمی پذیرم، فحش های 1000 تومانی می دهم اگر کسی مخالفت کند! اگر برای مخالفت کردن قصد خواندن این متن را دارید دست بکشید و به زندگی تان برسید. من هیچ هدفی برای متقاعد کردن شما ندارم ، خیالتان راحت باشد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گونه عمل ها تقریبا سابقه 15 ساله ای توی دنیا دارند! به اکثر این عمل ها عمل لیزیک چشم می گن، فقط چون برخی به علت تغییر در ماهیت تراش و نوع کشور سازنده و نوع تکنولوزی اسم هاشون با هم فرق می کنه که آقایون پزشک ها هم از این مقوله سوء استفاده می کنند و تقریبا بازار لیزیک رو گرمتر کردند! و الا پدر و مادر و جد همه این عمل ها لیزیکه و فقط طریقه پرتاب و برش و کپسول و خلاصه تکنولوزی سازنده فرق داره! کار عمل لیزیک چیه که چشم شما بعد از عمل از شر عینک برای مدتی راحت می شه؟ لیزیک به گرمای بیش از حدش به صورت موضعی میاد قرنیه رو اصلاح می کنه! (آقایون علمای علم چشم پزشکی میگن اصلاح! بنده می گویم "برش"_ چرا؟ چون اگر به شما بگویند که انگشتت را می بریم که مچ دستت ورمش بخوابد ممکن است زهره ترک شوید! ولی اگر بگوید انگشت شما را اصلاح می کنیم تا ورم مچ دستت بخوابد خب، کلی با این واژگان حال می کنید!") به هر حال سایت های زیادی درباره اینکه لیزیک چگونه کار می کند و اصلا چیست وجود دارد که یکی از این سایت ها سایت کلینیک نور، سایت بترویژن دات کام و یا سایت آل ابات ویژن دات کام می توانید سر بزنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خیلی با جزئیات نحوه عمل کاری ندارم، اگر کسی به صورت تخصصی خواست برایش حضوری یا تلفنی یا ایمیلی توضیح می دهم! اصل مقوله من اینه که چرا لیزیک عمل بدیه و اصولا چرا همه میگن لیزیک عمل خوبیه! اصل ماجرا از همون 15 سال پیش شروع می شه، تا قبل از 15 سال پیش می شه گفت فقیرترین قشر جامعه پزشکی در دنیا بعد از آمپول زن ها و پرستارها ، چشم پزشک ها بودند! چون اصولا دانش چشم پزشکی یکی از کندترین دانش هاست و میزان درآمد یک چشم پزشک تا اون زمون فقط محدود به ویزیت و حق معاینه چشم و بعضی از دکترها هم اگر یادتون باشه لنز و عینک و خلاصه از این جور چیزها می فروختند و درآمدشون فقط منحصر به مطب بود، در حالی که پزشک های قلب، گوش و حلق و بینی، مغز و اعصاب، کلیه، گوارش، دندانپزشک ها و خلاصه بقیه پزشک ها درآمد اصلی شون از عمل های بسیار گران قیمتشون بود و ویزیت بخش کوچکی از درآمدشون بود! در عالم چشم پزشکی هم عمل های چشم محدود بود به آب مروارید، آب سیاه، انحراف چشم، پیوند قرنیه و خلاصه عمل های بسیار نادر و کمی که درصد بسیار کمی از پزشک های چشم هم قادر به انجام این عمل ها بودند! تا اینکه یک آقایی به اسم حسن هاشمی یک دستگاهی وارد ایران کرد که این دستگاه تقریبا 99 درصد چشم پزشک های عمومی و متخصصین قرنیه رو شاد کرد! (متخصص های شبکیه هم بعدش به همت لیزر رتین به نانی رسیدند!) این دستگاه در عرض 10 دقیقه 300 هزار تومان درآمد ایجاد می کرد! (این قیمتی را که خدمت شما می گویم متعلق به همان 10-15 سال پیش است، ما فقط تنها سرنخی که به شما بدهیم آن است که در آن زمان قیمت یک متر زمین درخیابان پاسداران 70 هزارتومان بود! که امروز چیزی حدود 5 میلیون تومان است! یعنی اگر به پول امروز حساب کنیم در آن زمان چشم پزشک های محترم در هر 10 دقیقه چیزی حدود 20 میلیون تومان در آمد داشتند! خب حسن این عمل چه بود؟ اولا به صورت فله می توانستند بیمار بپذیرند! پس تا اینجای کار حتما دوریالی های محترم تان افتاده که چرا آقایان چشم پزشک در این 10-15 ساله اخیر اینقدر ثروتمند شده اند! حالا می رویم سر اصل قضیه، عمل لیزیک اولش به نام لیزر شناخته شد و بعدش به نام لیزیک و بعد به نام لازک و بعد چند اسم دیگر. به گفته پزشک های مجرب این مقوله موفقترین این عمل ها عمل لیزیک است! همان عمل بدوی 10-15 سال پیش، پس اگر دکتر شما به شما گفت که این عملی که می کنی، یک موجود جدیدالخلقه است، به قبر پدرش خندیده است! پس پرده این عمل ها به علت ماهیت گرمایشی لیزر یک چیز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چرا این عمل بد است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولا عمر عمل لیزیک 10-15 سال است، پس عوارض جانبی آن در طولانی مدت ثابت نشده است، تنها بعضی عوارض آن ثابت شده که مربوط به همین عمل های 10-15 ساله اخیر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – نمره چشم شما در ابتدا صفر می شود، ولی کم کم بر می گردد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بحث سر این است که چقدر از این نمره بر می گردد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-جواب : مشخص نیست! همه اینها بر می گردد به کورنئال توپوگرافی چشم شما و وضعیت شبکیه شما. ممکن است 50 درصدش برگردد، ممکن است 10 درصد و ممکن است 80 درصدش! هیچ قانونی نمی تواند این قضیه را دقیق تخمین بزند. به هر حال حداقل نیم نمره چشم شما بر می گردد (من موردی که صفر باقی بماند تا به امروز ندیده ام!) پس نتیجه منطقی : اگر قرار است بعد از مدتی دوباره عینک بزنم، حالا چه فرقی دارد قطرش 1 میل باشد یا 1 سانت! عینک ، عینک است دیگر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – شبکیه شما نازک تر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام متخصصین قرنیه این را رد می کنند! ولی وقتی عمل کردی و بعد از مدتی سر زدی، می گویند یک کمی شبکیه ات نازک تر شده است! مواظب باش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – دقت و کیفیت دید شما کمتر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر پزشکی این جمله را رد کرد، از او بپرسید که چرا خودش عمل نمی کند؟ و اگر گفت که از ما گذشته 1000 چشم پزشک جوان دیگر را نشان بدهید که چرا آنها عمل لیزیک نمی کنند؟ علتش را می گویم : شما پس از عمل لیزیک "دقت" و "کیفیت" دیدتان ضعیف می شود! مثلا کرسر موس را گم می کنید! مثلا تصاویر را مثل قبل که با عینک می دیدید شفاف نمی بینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – سریعترین عارضه لیزیک حساسیت پیدا کردن چشم شما به "نور" است! این نور هم می تواند نور آفتاب باشد (که بسیار خطرناک است) هم می تواند نور صفحه مانیتور، لامپ، نور اتومبیل ها در شب و خیلی نورهای خیره کننده دیگر باشد. این تنها موردی ست که آقایان چشم پزشک به علت بروز زودرسش خودشان هم تائید می کنند! (شما اگر فکر می کنید این حساسیت مثل حساسیت فصلی شما به گوجه فرنگی ست اشتباه می کنید! این حساسیت تقریبا بعد از مدتی واقعا کلافه کننده است!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 – چشم شما بعد از عمل لیزیک دائما خشک می شود! (علمای چشم می گویند گور باباش! اشک مصنوعی بریز! ولی ما چیز دیگری می گوئیم : این خشکی شاید در اوایل با اشک مصنوعی حل بشود، ولی بعدها برای شما یک دردسر می شود! این بعدها هم سنین بالای 40-50 سال است که چشم بصورت اتوماتیک دچار خشکی های دائمی می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 – چشم یک بیمار عیوب انکساری "همیشه" بیمار است! با عمل لیزیک درمان نمی شود، این را هم خوشبختانه علمای چشم به مریض ها می گویند. هیچ گونه عملی به غیر از پیوند قرنیه نمی تواند به شما یک چشم سالم هدیه کند! حالا چشم شما که بیمار عیوب انکساری ست، در سنین پیری خواه نا خواه دچار بیماری های چشمی می شود (احتمالش که هست؟ نیست؟) عمل مجدد روی قرنیه لیزیک شده قوز بالای قوز است! این را بروید از یک متخصص قرنیه بپرسید! به شما دقیق تر توضیح می دهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7 – قوز قرنیه هم بخشی از هدایای لیزیک به برخی عمل شدگان است! درصدی از کسانی که عمل لیزیک می کنند، پس از عمل دچار قوز قرنیه می شوند! (قوز قرنیه چیست؟ ناهمواری بیش از حد سطح قرنیه که فقط با لنز سخت قابل درمان است)_ اگر ذره ای هم قوز قرنیه در حال حاظر دارید لیزیک کاملا برای قوز قرنیه خطرناک است! این را شکر خدا اکثر پزشک ها می گویند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8 – خیلی از بیماری های شبکیه هم پس از 10 سال در چشم برخی از عمل شده ها رخ می دهد، آقایان قرنیه چی، این فرضیه را رد می کنند، چون معتقدند که در عمل لیزیک قرنیه اصلاح می شود و هیچ اتفاقی برای شبکیه نمی افتد، پس اگر اتفاقی برای شبکیه نمی افتد چرا شبکیه پس از عمل لیزیک نازک تر می شود؟! و در ضمن حساسیت بیش از حد به نور در اکثر بیماری های شبکیه یک فاکتور اصلی ست! (یک رابطه منطقی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9 – عدم تطابق دید. این هم یک عارضه شایع در بعضی از عمل شدگان لیزیک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 – دیدن نورها به صورت پخش شده و خارج از محدوده کانونی نور. خیلی از انسان ها قبل از عمل لیزیک هم دچار این مشکل هستند، یعنی در زمان شب، نور چراغ ها را به صورت صلیبی می بینند، بعد از عمل لیزیک مطمئن باشید که این عارضه بیشتر می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این 10 مشکل بخشی از عوارض عمل لیزیک بود که برایتان نوشتم، به شما با مدرک علمی دهها عارضه دیگر را هم می توانم ثابت کنم. ولی در این قضیه چند چیز نهفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی از دوستان از اطرافیان شنیده اند که عمل لیزیک کرده اند و موفق بوده و هیچ عارضه ای هم ندارند. چند نکته در این مورد قابل تامل است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی عوارض لیزیک اپیدمی ست، (مثل حساسیت به نور) در همه آدمها ایجاد می شود، ولی برخی دیگر در درصدی از نتایج عمل مشاهده می شود. مثل برگشت نمره چشم که در بعضی نتایج نیم نمره مایوپیا برگشت وجود داشته و برخی 6 نمره مایوپیا. پس اصولا قاعده کلی در عمل لیزیک وجود ندارد. ولی اگر به این امید که مثل فلانی ممکن است عمل چشم شما باشد، فریب نخورید: عمل لیزیک عمل بسیار بسیار حساسی ست. هیچ ارتباطی هم به ماهیت پزشک معالج شما ندارد. عمل لیزیک من را 10 سال پیش دکتر حسن هاشمی انجام داد، مجرب ترین پزشک متخصص قرنیه در ایران. پس شما ریسک نکنید، علم چشم پزشکی بر خلاف اکثر علوم دیگر پزشکی ناشناخته ترین علم هاست. تقریبا اکثر بیماری های چشمی قابل درمان نیستند. به جرئت کندترین حرکت را علم چشم پزشکی می کند، پس به هیچ وجه با سلطان بدن "چشم" شوخی نکنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کسی درباره نتایج عملش به شما حقیقت را نمی گوید : این جمله را همیشه در پس ذهنتان داشته باشید! مردم همیشه از ناکامی هایشان می ترسند! مردم همیشه نگران از بین رفتن پل های اعتمادشان هستند! می ترسند از اینکه شما بفهمید که چه اشتباه بزرگی کرده اند، می ترسند اگر بفهمید که حماقت کرده اند. پس حرف کسی را باور نکنید، عمل لیزیک نتایج آماری و کلینیکال ندارد! منتشر هم نمی شود، مافیای چشم پزشکی در ایران این نتایج را از چشم همه مخفی می کنند. جامعه چشم پزشکی چنین ثروت هنگفتی را به این راحتی ها از دست نمی دهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"از چند پزشک مجرب پرسیدم، همه لیزیک را تائید کردند، حتی یکی شان می گفت دخترم هم اگر بخواهد، عملش می کنم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جمله را شاید صدها بار شنیده ام: در ایران رسم است که مردم از صاحب رستوران ها از کیفیت غذا پرس و جو میکنند، از نمایندگی های ماشین از کیفیت خودروی شان! از بوتیک از کیفیت لباس هایش، از بقالی ها از شیرین بودن ماستش! من پزشکی در تهران می شناسم که در سال بالغ بر 6 میلیارد تومان درآمد حاصل از لیزیک دارد! این پزشک به شما راهنمایی درست می کند که لیزیک چیز بد یا خوبی ست؟! حتما دیوانه شده اید! اگر بت لیزیک شکسته شود، تقریبا چشم پزشک های گرامی در حجره هایشان تخته می شود! در ضمن، هیچ چشم پزشکی در ایران تا به حال عمل لیزیک نکرده است. اگر کسی به شما آدرس داد، دروغ می گوید عین ... !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(من این جمله را از یکی از مسئولین کنگره چشم پزشکی ایران شنیدم! آدم موثقی ست و خودش عمل لیزیک می کند!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خیلی راه را برایتان دور نمی کنم : به سایت بیمارستان های چشم لندن، نیویورک، برلین، پاریس، تورنتو سر بزنید. کدام بیمارستان فوق تخصصی چشم در این کشورها عمل لیزیک می کند؟! در کشور انگلیس تقریبا عمل لیزیک منسوخ شده و کسانی که مایوپیای بسیار بالا دارند از پیوند قرنیه یا عدسی داخل چشمی استفاده می کنند. بیمارستان های مجهز دنیا هم اگر عمل لیزیک می کنند برای بیماران خاص است نه برای کسی که به صورت عادی با عینک هیچ مشکلی ندارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه کنیم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترین درمان نزدیک بینی و دوربینی عینک است! شک نکنید، حماقت نکنید! دیوانگی نکنید! حتی اگر نمره چشمتان 20- است! یا 15+ !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از عینک لنز سخت بهترین گزینه برای درمان عیوب انکساری ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر آستیگماتیسم شما کم است لنز نرم آخرین گزینه است. با سلامتی تان و یک عمر زندگی تان شوخی نکنید، چشم پزشک ها آنطور که فکر می کنید مردمان شریفی نیستند. انسان شریف میان جامعه پزشکی بسیار کم است. "پول" شرافت آدمها را می گیرد و به جایش قساوت می دهد. من آدمی را دیده ام که دید چشمش 25 درصد باقی مانده بود و عمل لیزیکش یک فاجعه از آب در آمده بود. پزشکش با افتخار می گفت : غصه نخور، من به تو قول می دهم که کور نمی شوی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جمله یعنی مرگ بشریت! یعنی جوانی که 75 درصد دیدش از بین رفته است را به وعده کور نشدن راهی خانه کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال اگر دیوانه عمل کردن هستید و اصولا فکر می کنید آقای الف مزخرف می گوید و دکتر فلانی که آشنای باباجان تان است، فقط خیر شما را می خواهد و بهترین گزینه برای ادامه زندگی تان لیزیک است نکات زیر را فراموش نکنید :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – اگر سن شما کمتر از 26 سال است به هیچ وجه تا 26 سالگی عمل نکنید! امروزه ثابت شده است که تغییرات چشم تا 26 سالگی ادامه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – اگر شبکیه شما نازک است به هیچ وجه عمل نکنید، برای خودکشی از ساختمان پلاسکو یا برج میلاد استفاده کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – اگر نمره چشم شما کمتر از 4 و یا بیشتر از 8 است عمل لیزیک برای شما سم است! نمرات بالای 8 بازگشت لیزیکشان بسیار زیاد است و نمرات کمتر از 4 ارزش این عمل را ندارند. (بگذریم که من می گویم هیچ شماره ای ارزش عمل لیزیک را ندارد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر لیزیک کردید و یا دچار بیماری های چشمی هستید چند نکته را فراموش نکنید :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – عینک آفتابی همیشه و در همه جا همراه شما باشد! آفتاب دشمن چشم های شماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – سیگار و الکل را کلا کنار بگذارید! الکل و سیگار اکسیژن رسانی به سیستم عصبی چشم را ضعیف می کنند! عوارضش را از سایت های معتبر چشم پزشکی در بیاورید، "الکل" و "مواد مخدر" دشمن چشم های شما هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – از غذاهای آماده و فست فودها کمتر استفاده کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – در برنامه غذایی تان آجیل خام، سبزیجات سبز، کلم، لبو، آندیو، بروکلی، ذغال اخته قرار دهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 – پروتئین به میزان کافی مصرف کنید و هیدروکربن کم استفاده کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 – روغن های ترانس بالا مثل مارگارین، جامد نباتی، سویا، کاندولا استفاده نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7 – امگا3 ، ماهی های چرب و موادی که شامل زینک هستند را در برنامه غذایی تان قرار دهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8 – آقای تخم مرغ سلطان مواد مفید است، یادتان باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9 – هر روز آب میوه طبیعی بخورید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 – ورزش کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته بسیار مهم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من برای اثبات حرفهایم به هیچ کسی مدرک و سند معرفی نمی کنم، شما فقط یک خواننده محض باشید و بس! اگر دوست داشتید نصیحت های آقای الف را گوش دهید، اگر دوست نداشتید بروید و زندگی تان را بکنید! اصولا آقای الف آخرین کار زندگی اش متقاعد کردن کسانی ست که می خواهند لیزیک کنند. پس فعلا نه وقتش را دارم، نه در حوصله ام می گنجد. متن فوق را به هیچ چشم پزشکی هم نشان ندهید، من در میان جامعه چشم پزشکی به اندازه کافی دشمن دارم! زیادترش نکنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-5872393945697820715?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/5872393945697820715/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=5872393945697820715&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5872393945697820715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5872393945697820715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/01/blog-post_30.html' title='عمل لیزیک بد است یا خوب'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8936491964502892125</id><published>2008-01-09T00:56:00.000+03:30</published><updated>2008-01-30T17:27:24.535+03:30</updated><title type='text'>بر می گردیم حال تک تک تان را می گیریم! به گیس مرلین قسم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ده روزی می رویم سفر، قضیه عمل لیزیک و قضایای چشم را می گذاریم بعد از سفر، فعلا در این 10-15 روزی که ما بر می گردیم خر نشوید بروید عمل کنید! گول این پزشک های فلان فلان شده را هم نخورید! کما فی السابق عین سگ دروغ می گویند! عینک را بچسبید تا ما اساسی جان عمل نکرده ها را حفظ و حال عمل کرده ها را بگیریم! (از جمله خودمان را!) بحث تربیت کودک از دیدگاه آقای الف هم کما فی السابق در جریان خواهد بود! ما فتاوایی در باب روانشناسی تولید کرده ایم که اگر به بازار بیاید برای خودش تئوری ها که پشت سر نمی گذارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بازی تمام نشد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;این اول عاشقی ست....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8936491964502892125?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8936491964502892125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8936491964502892125&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8936491964502892125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8936491964502892125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/01/blog-post_09.html' title='بر می گردیم حال تک تک تان را می گیریم! به گیس مرلین قسم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4175703064619603368</id><published>2008-01-03T18:55:00.000+03:30</published><updated>2008-01-03T18:59:13.103+03:30</updated><title type='text'>ای برف، ای سپیدای پر اقتدار خوشبختی</title><content type='html'>هشتاد سانت برف آمده است؟!&lt;br /&gt;آخر چرا خالی می بندی! حالا رفیقت جنوب شهر زندگی می کند باید اوسکولش کنی و برایش قصه های تخیلی ببافی و در حسرت نیم متر برف آتشش بزنی؟! نکن این کارها را پسرم! اگر گوشه خیابان نیم متر برف دیدی علتش برف روب های دیشب است که عرض 12 متری خیابان را در 1 متر تلنبار کرده اند! ما که اصولا دو پلاک تا کلاغهای نوک کوه فاصله داریم، رفتیم پشت بام و 20 سانت برف اندازه گرفتیم! پس تا اطلاع ثانوی خالی بندی ممنوع!&lt;br /&gt;این برف عجب چیز جالبی ست! وقتی که می آید همه به دردسر می افتند، همه گرفتار می شوند، بعضی ها تقریبا منجمد می شوند! گلی می شوید، یخ می کنید! پوستتان کنده می شود! به سر کارتان نمی رسید، همه برنامه هایتان عقب می افتد، تصادف می کنید، زمین می خورید، آب توی کفشتان می رود، جوراب هایتان خیس می شود و تا فیهاخالدون تان یخ می زند و موهایتان وز وزی می شود و لباس رنگ روشنتان تیره می شود! سوبله پول تاکسی و آزانس می دهید، ولی باز همه شادند! عجب چیز غریبی ست! با خودش سختی می آورد ولی لبهای مردم همه دیروز خندان بود... (تقریبا بلایای فوق همه اش دیروز برای من اتفاق افتاد! باور ندارید از خانم شین استعلام بگیرید!)&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;به حزب خیار رای بدهید! ما امسال می خواهیم یک حزب بزنیم به اسم خیار! در آن به مردم وعده بدهیم که عرض جردن را 40 متر می کنیم! ولی عصر را سه طبقه می سازیم با پیلوت و استخر! وسط میدان توپخانه قایق موتوری نصب می کنیم برای گردشگران خارجی! گوسفندی می دهیم دانه ای 50000 تومان! انار می فروشیم درب منزل کیلویی 100 تومان! ماهواره را کابلی می کنیم! تمام ورود ممنوع ها را دو طرفه می کنیم! فیلترینگ اینترنت را بر می داریم، جایش دیش می دهیم بهتان این هوا!&lt;br /&gt;ما آخرش نفهمیدیم که در این مملکت سیستم اجرایی چگونه است که این وعده ها را هم رئیس جمهور می دهد، هم نمایندگان مجلس، هم شهردار، هم خبرگان! مردم ما هم که اصولا آلزایمر مادرزادند!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;پست بعدی مان درباره "روانشناسی کودک از نگاه آقای الف" است! بعد می خواهیم یک وبلاگ بزنیم به نام آنتی لیزیک! هر چی فحش از دهانمان به پزشک های فلان فلان شده ای که در ایران عمل لیزیک چشم و مشابهش را انجام می دهند با سند علمی بدهیم! فحش های 100 تومنی، 200 تومنی و گاهی 5000 تومنی! پس اگر فعلا در فک و فامیلتان آدمی هست  که آجر توی کله اش خورده و می خواهد عمل لیزیک یا لازک یا پی آر ک یا هر عمل کوفت دیگر قرنیه بکند که از شر عینک و لنز خلاص شود فعلا بگوئید دست نگه دارد! تا ما متقاعدش کنیم که کار احمقانه ای دارد می کند! چشم، دماغ نیست که اگر بعد از عمل اندازه نخود شد، یا مثل کدو کج شد، در نهایت افسردگی بگیری! "چشم سلطان بدن است، به سلطان بدن احترام بگذارید!"&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4175703064619603368?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4175703064619603368/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4175703064619603368&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4175703064619603368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4175703064619603368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='ای برف، ای سپیدای پر اقتدار خوشبختی'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4982121601031846351</id><published>2007-12-21T09:31:00.001+03:30</published><updated>2007-12-21T09:39:34.329+03:30</updated><title type='text'>به زودی در این مکان یک هندوانه فروشی افتتاح می شود.</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;ما خیلی فکر کردیم، ما اصولا زیاد فکر می کنیم، فکر کردن چیز خیلی خوبی ست، ما وزارت صنایع رفته بودیم و دیدیم که تابلوی بزرگی سردرش زده اند به نام : بخش صنایع زودبازده! ما هم دنبال صنایع زودبازده گشتیم و به چند صنعت زود بازده برخوردیم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – کله پزی با دلیوری کامل : شما فکرش را بکنید، سر سیاه زمستان صبح بلند شده اید و دلتان می خواهد که کله پاچه بخورید! خب ، زنگ می زنید به کله پزی سر کوچه تان :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسمال آقا، کلپچ دارِی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;= اهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میشه لطفا یه کله بگی برای من شاگردت بیاره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;= نوکر بابات غلام سیاه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببینید چقدر روحیه لطیف شما دم صبحی ترک بر می دارد؟ به آینده تان چه لطمه های بزرگی که نمی خورد؟ خب، اسمش را هم آدم می گذارد کلپچ سرویس! فکر می کنید شوخی می کنم؟ بروید بزنید، من خودم هفته ای یک بار به شما سفارش می دهم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته ما اگر کله پزی بزنیم قصد داریم که سنت شب یلدا را بسط بدهیم و بگوئیم که رسم بوده است که پادشاهان هخامنشی در شب یلدا تا 10 شب بعدش هر صبح بعد یلدا کله پاچه بخورند و خداوندگار خالق گوسفند (چون اون موقع هر حیوانی یک خالقی داشته) را ستایش می کردند! و این یک رسم دیرینه ایرانیان است و خلاصه سنتی به سنتهای دیگر اضافه می کردیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد هم پکیج ویژه یلدا ارائه می دادیم که اگر 10 روز از ما کلپچ بخرید 2 روزش مجانی ست، شما هم گول می خوردید و پکیج می خریدید و روز چهارم به علت بالارفتن غلظت خون، کلسترول، چربی ترانس بالا و کوفتهای دیگر عازم دیار باقی می شدید، بازماندگان هم که از مرگ شما به وجد آمده بودند شاید شاباشی چیزی هم به ما می دادند! بقیه پکیج تان هم می شد منفعت خالص!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی این شغل زودبازده درآمدش از مشاغل دیگری که در ذهنمان آمد کمتر بود، ما بعد از این به فکر تاسیس یک هندوانه فروشی آن لاین افتادیم و الان در این وبلاگ هندوانه آنلاین عرضه می کنیم! فکرش را بکنید، یک سردخانه می خرید و بعد هندوانه کیلویی 40 تومان می خرید از کشاورز بدبخت! بعدش نگه می دارید تا خوب برسد! بعد می چپانید در سردخانه و شب یلدا به مردم کیلویی 400 تومان می فروشید! این کار حتی از برج سازی هم سودش بیشتر است! ذهن محدودتان را به کیلو و گرم معطوف نکنید، بحث این است که اگر طرف 100 تن هندوانه داشته باشد 30 میلیون تومان فقط ظرف این مدت کوتاه گیرش می آید! حالا 100 تن یک عدد بسیار ناچیز در صنعت سردخانه و بنکداری میوه است! حالا ببینید کشاورزها چه خون دلی می خورند وقتی اتیکت های روی مغازه ها را می خوانند! مثلا سیب اعلای دماوند در فصل برداشت کیلویی 150 الی 200 تومان فروخته می شود! و حالا این وسط چه تحولی شکل می گیرد که می شود 700 تومان! اله اعلم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد در کنار این هندوانه فروشی یک آجیل فروشی می زدیم که آجیل ویژه یلدا می فروختیم، توت و کشمش کیلویی 1500 تومان و بادام زمینی کیلویی 1600 تومان را می چپاندیم در آجیل و کیلویی 9000 تومان تقدیمتان می کردیم! بعد هم چون شما در شب یلدا احساس وجد کنید یک جلد دیوان حافظ هم به کسانی که 10 کیلو آجیل بخرند هدیه می دادیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدش فکر کردیم که حیف آن سوژه کله پزی ست، آن را هم بیاوریم کنار همین مجموعه که مردم حالا که دارند خرید می کنند آن پکیج مرگبار را هم بخرند و خلاصه صفایی کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببینید آقای رئیس جمهور ما را با آن مصاحبه آن شبشان متحول کردند! ما صنایع زودبازده مان همینجور دارد کنتور می اندازد! در یک روز سه صنعت زودبازده به ذهنمان رسید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی میدان میوه و تره بار بعثت رفته اید؟ به قول یکی از رفقا هر ماشینی که در ایران یک عدد از آن وارد می شود، مالکش بدون شک یکی از خرده تجار بازار میوه تهران است! حالا حرف ما را گوش ندهید و بروید همان مهندسی خودتان را بکنید! 10 سال دیگر که ساختمان و صنعت کلا تهش در آمد آنوقت ما به شما می خندیم که هندوانه فروشی ما دارد به اندازه کارخانجات مهرام سود می دهد و شما دنبال وام 220 هزار تومانی نظام مهندسی افتاده اید که بروید 2 کیلو گوشت خورشتی بخرید! هیچ کسی هم ضامن شما نمی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4982121601031846351?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4982121601031846351/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4982121601031846351&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4982121601031846351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4982121601031846351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/12/blog-post_21.html' title='به زودی در این مکان یک هندوانه فروشی افتتاح می شود.'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4751702689470478587</id><published>2007-12-07T20:04:00.000+03:30</published><updated>2007-12-07T20:06:53.346+03:30</updated><title type='text'>مافیای نون برنجی و گروهک های مخوف کاک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ما دو روزی از عمرمان را در سرزمین پهناور کرمانشاه گذراندیم! سرزمین پهناور گیوه و نخود! کرمانشاه در اولین توصیف یک شهر تخت دو طبقه است که آسمان زیبایی دارد و از ابتدای شهر می شود انتهای شهر را دید! دور تا دور شهر کوه است و هوایش هم بسیار تمیز و لطیف است! در خیابان های کرمانشاه بدون هیچگونه اغراقی از پیر تا جوان همه سینه کفتری راه می روند و همه آماده دعوا! شهر همه چیزش یک جایی جمع است! راسته شیرینی پزان دارد، راسته قهوه خانه ها، راسته روغن فروش ها، راسته کبابی ها و خلاصه همه چیز در این شهر یک راسته ای دارد! مافیای این شهر هم دست نان برنجی پزها و کاک پزها و خرمایی پزهاست! یعنی اصولا 30-40 مغازه شکرریز با پسوند و پیشوند است و خلاصه همه شان یکجوری اصلند! به اندازه شهرتهران هم شیرینی فروشی دارد!&lt;br /&gt;خوشمزه ترین موجود این شهر دنده کبابش است و بهترین هتلش جمشید! زنهایش هیکلی تر از مردهایش هستند و اصولا نصف مردم در حال جویدن سقز کردی اند! فروش قمه و چاقوضامن دار هم مثل فروشگاه نقل و نبات است! با کرمانشاهی ها شوخی نمی شود کرد و اصولا خیلی شوخی را نمی گیرند! ممکن است اگر مثلا بگویی هر چه می بوسمت سیر نمی شوم، آن هم سرت را ببرد که سیر شوی! اگر یکی دو ساعت در کرمانشاه رانندگی کرده باشید من به یقین می گویم که یا خیلی آدم بی کله ای هستید یا خیلی دست فرمانتان عالی ست! خلاصه شهر بامزه ای ست.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آدم از تهران که به شهرستان ها می رود تازه می فهمد که چرا سیل مهاجرت به تهران اینقدر سریع و بی وقفه است: تهران یک شهر پرهیجان شبانه روزی ست! شهری که دولت در آن همه تلاشش را کرده است که این شهر ساکت نباشد، همه چیز دارد و اصولا حوصله مردم در این شهر سر نمی رود، وارد شهرهای دیگر که می شود (شهرهایی با جمعیت زیر 2-3 میلیون نفر) تازه می فهمید که چقدر تفاوت میان تهران و شهرستان های دیگر است! شهرهای دیگر چند چیز قیمتی دارند که در تهران نیست : هوای خوب، سادگی مردم، تغذیه سالم، قیمت ارزان. و تهران هزار رنگ و لعاب شهری دارد که شهرستان ها از آن بی بهره اند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ما این وزرایی که در دولت رئیس جمهور استعفا می دهند افتخار می کنیم: بزرگترین انسان روی زمین کسی ست که به اشتباهش اعتراف می کند! فرشیدی هم فهمید که آدم اینکار نیست مثل چندتای قبلی! اگر همه روسای مملکت به این بینش برسند فردا صبح 10 -20 هزار استعفا در مملکت رخ می دهد!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;راستی کسی در جمع خوانندگان این وبلاگ فارغ التحصیل صنایع غذایی نیست؟ یک خبری به ما بدهد! ما یک فارغ التحصیل صنایع غذایی ترجیحا از بچه های شهید بهشتی نیاز داریم! هم برای مشورت هم برای کار. خلاصه اگر هست، ما را خبر کند و به ما ایمیل بزند.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;خداوکیلی صنعت دوبلاژ ایران یک معجزه در جهان است! همین کارتون روبوت ها را یک بار با زبان انگلیسی ببینید یکبار هم با دوبله این شرکت بی نظیر گلوری اینترتیمنت خودمان! عجیب دوبله-تحریف بی نظیری ست! ما عاشق تک تک سکانسهای این کارتونیم و پا به پای سینا خان هر روز می بینیمش! یا مثلا کارتون فصل شکار و آن کانسپت آقا فریبرزش!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;از استانبول آخرین چیز را بگوئیم؟ برای استانبول یک هفته کم است ولی کاچی بعضی هیچی! استانبول را یک هفته ای باید ماراتون وار دید. استانبول شهر زیبایی ست و ما واقعا از دیدنش سیر نمی شویم. با همه عیب های رنگ و وارنگش، پر از هیجان و روح و رنگ است! کالبد شهر برعکس دوبی ، ساختگی نیست و بکر و دست نخورده است! شهر باز برعکس دوبی چیزی به اسم "روح" دارد! که خب، ما قاعدتا به آن اعتقاد داریم.&lt;br /&gt;اگر همه جا را دیده اید و یا هیچ جا را ندیده اید، حتما یک سری به استانبول بزنید! اما نه تابستان. فصل تابستان ، استانبول یک جهنم سیار بی کولر است! پس اصولا پائیز یا بهار بهترین فصل برای دیدن این شهر دریایی ست! بروید و بخورید و اسراف کنید و حالش را ببرید، یادی از ما هم بکنید مخصوصا وقتی که اسکندر کباب می خورید با روغن حیوانی دوبل!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4751702689470478587?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4751702689470478587/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4751702689470478587&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4751702689470478587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4751702689470478587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='مافیای نون برنجی و گروهک های مخوف کاک'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7199251796780305717</id><published>2007-11-21T21:13:00.000+03:30</published><updated>2007-12-07T11:20:22.529+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Turkey'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Istanbul'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Travel'/><title type='text'>یک ماه زندگی در شهر استانبول - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گفته بودم که ادامه چیزهایی که از سفر استانبول برام جالب بود رو براتون بنویسم، خب این همه ادامه اش:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – رمپ چیزی زینتی ست برای اینکه با مغز بخوری تو دیوار!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر احیانا به استانبول با کالسکه یا ویلچر سفر می کنید، بیخیال شوید! یا حداقل کالسکه بچه تان را نبرید و اگر ویلچر دارید خیلی به این شهر اطمینان نکنید! در استانبول شما در همه جا رمپ می بینید! پارکها، فروشگاه ها، خیابان ها و … البته این رمپ بیشتر یک کنارگذر زینتی ست! با شیب 45 درجه و عرض 50 سانت! یعنی اگر کالسکه یا ویلچری با این عرض هم پیدا کنید، عمرا بتوانید از رمپ های استانبول بالا بروید! رمپ پارکها چیزی در حد توهین به طراحی ست! شیب وحشتناک ، سنگ لیز کف و بدون محل توقف برای استراحت! یعنی یک رمپ 45 درجه با کف لیز در حدود 30 متر اساسا حالتان را جا می آورد! نمی آورد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – در استانبول به یک دلیل دیگر هم کالسکه و ویلچر نبرید! خودتان را به زحمت می اندازید، سنگ فرش پیاده رو ها از جنس سنگی ست که فقط بولدوزر یا تانک می توانند روی آن راه بروند! این شهر به طرز مخوفی ضد ویلچر/کالسکه است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – باز هم به یک دلیل دیگر دو وسیله فوق کاملا بی استفاده است، شما در حال پیاده روی هستید، درست؟ یک هو زیرپایتان خالی می شود و خیابان نیم متر می رود پائین! طراح پیاده روهای استانبول احتمالا اوس نجیب افغانی بوده است که فقط با شاغول و تراز کار می کرده است! خیابان ها همه صاف و ترازند! به جای شیب دادن پیاده روها از پله هایی با ارتفاغ 40 تا 50 سانت استفاده شده است! یعنی اصولا یک دهن کجی بزرگ به دانش معماری و عمران! حالش را ببرید…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – در استانبول شما سه مغازه را به فاصله 200 متر یکبار می بینید : رستوران – آرایشگاه – داروخانه ! نتیجه اخلاقی اش هم این است : غذا زیاد بخور، برو داروخانه داروی ضد نفخ و اجابت مزاج بخر و بعد هم برای اینکه خوش تیپ شوی برو آرایشگاه! در فاصله 500 متری اظراف ما چیزی حدود 15 رستوران – 8 آرایشگاه و 6 داروخانه بود! یک نرم افزار جی پی اس کامل شهر استانبول روی موبایلم دارم که تا بقالی ها و نانوایی های استانبول را هم دارد، در شهر استانبول بیش از 1000 ارایشگاه ثبت شده در موبایل من هست! (سرچ این نرم افزار تا سقف 1000 است!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 – یک چیز جالب دیگر در استانبول هم مثل تهران که از هر 10 آرایشگر 9 تایشان رشتی اند، آنجا هم همین قاعده برقرار است! تمام آرایشگاه های استانبول از اهالی کارادنیز هستند! (چیزی معادل رشت ایران!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 – یک چیز بسیار مثبت از مردم ترکیه : مذهب هیچ ارتباطی بین روابط مردم ندارد! سفر قبلی هم این قضیه توجه من را جلب کرده بود! یعنی شما یک آدم خیلی مذهبی در خیابان می بینید که با یک خانم دامن کوتاه و آستین رکابی پوشیده اساسی گرم گرفته است! یا در فروشگاه ها می بینید که فروشنده های محجبه و بی حجاب اساسی با هم رفیقند! محجبه های ترکیه هم واقعا محجبه اند! این قضیه خیلی به حکومت اینها هم ربطی ندارد، یک مطلب کاملا فرهنگی ست، از مادران و مادربزرگهایتان هم بپرسید زمان شاه هم در ایران مذهبیون و بی مذهب ها هیچ وقت میانه خوبی با هم نداشته اند! در ترکیه یک آشتی ملی بین مردم برقرار است! همه هم را دوست دارند و هیچ کس از مسلکش گریزان نیست! در اتوبوس کنارت ممکن است یک خانم با پوشیه و روبنده ببینی و یکی با آستین کوتاه و یکی هم با مقنعه! همه هم از مسلکشان خوشحالند! فکر می کنم که این بر می گردد به سالوسی و تزویری که ما ایرانی ها سالیان سال است در خونمان ریشه کرده است! و نه حکومت شاه و نه حکومت فعلی هیچ نقشی در این قضیه نداشته اند، قضیه خیلی ریشه ای تر از این حرفهاست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7 – شما در هر نقطه ای از شهر استانبول که زندگی کنید (هر نقطه ای_ من تقریبا چهار سمت استانبول و تقریبا اکثر خیابان های استانبول را تا به حال گز کرده ام) در وقت اذان صدای اذان را می شنوید! مسجدها هم خیلی جدی شلوغ می شود! ما آخرش هم نفهمیدیم که مردم این شهر مذهبی هستند یا نیستند! ولی بالا سر هر چغال و بغالی هم تابلوی با عظمت "افس پیلسن"*به چشم می خورد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8 – ترک ها حداکثر استفاده شان را از بناهای تاریخی می کنند! اصولا در این سیستم شعور بالایی هم دارند! اگر یک مکانی در این کشور باشد که یک روز اسکندر مقدونی یا چه می دانم فلان آدم یک ذره مشهوری یک ساعتی را اجابت مزاج کرده باشد، دورش حصار می کشند و فرتی می رود جزو آثار باستانی! هر دخمه و سوراخ و خانه جامانده از عصر پارینه سنگی هم می شود بنای تاریخی! لیست توریستی بناهای تاریخی شهرهای ترکیه را که بگیرید تازه می فهمید چه می گویم! مثلا مسجد شاه تهران خودمان! اگر در استانبول بود، سر تا ته اش ده جور بلیط می فروختند و روزانه کلی پول ازش در می آوردند! روی هیچ بنای تاریخی شان هم دست خط آقا فریبرز به چشم نمی خورد که نوشته باشد : یادگاری فریبرز و بنفشه سال 1382 ! (حتما تخت جمشید و نقش رستم و غیره رفته اید دیگر؟ شیرسنگی همدان که آنقدر پرشده که اخیرا روی ماتحتش یادگاری می نویسند!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9 – در استانبول تا می توانید سوار تاکسی نشوید! اگر هم شدید چشم هایتان را ببندید و به چیزهای خوب فکر کنید : مثلا به دونر کباب، اسکندر کباب، میدیه تاوا، باقلوا، دلمه برگ مو، کستانه و .... اصولا شهرداری شهرهای ترکیه برای جلوگیری از سکته قلبی باید به راننده های تاکسی سفارش کند قرص نیتروگلیسیرین به مسافران بدهند! راننده تاکسی هایش هم انصافا آدمهای خوبی هستند! شما وقتی ازشان در خواست می کنید که مستقیم بروند، تا سه چهار دور دورمیدان طوافتان ندهند ولکن نیستند! آخرش هم یک مسیر 4-5 کیلومتری را چیزی حدود 20-30 هزارتومان ناقابل از شما می گیرند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10 – در شهر استانبول مطمئن باشید که گوشت دونر و غذاهای دیگرشان گوشت گربه و سگ نیست! چون شما در خیابان هایش چیزی که گاهی از آدمها بیشتر می بینید سگ و گربه است! مردم هم برای این گربه های خیابانی می روند آشغال گوشت و غذای مخصوص می خرند و بهشان می دهند! فکرش را بکنید اگر خدای نکرده شغلتان گدایی بود و گذرتان به استانبول می افتاد حتما آرزو می کردید که گربه بودید تا از گشنگی نمیرید! البته بگویم که من و خانم شین با چشم های خودمان دیدیم که یک خانم محترم گدایی داشت کوکا کولای لایت می خورد! (لاکردار تحت رژیم هم بوده!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب، این 10 تا را داشته باشید! ما قول می دهیم بعدی را زودتر بنویسیم! ما هنوز برایتان از این شهر جذاب آنقدر مطلب داریم که شگفت زده شوید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*Efes Pilsen&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7199251796780305717?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7199251796780305717/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7199251796780305717&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7199251796780305717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7199251796780305717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/11/blog-post_21.html' title='یک ماه زندگی در شهر استانبول - قسمت دوم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6857133107423664466</id><published>2007-11-11T16:33:00.000+03:30</published><updated>2007-11-21T21:18:46.798+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Turkey'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Istanbul'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Travel'/><title type='text'>یک ماه زندگی در شهر استانبول - قسمت اول</title><content type='html'>روزهای اول یک سفر همیشه کند می گذرد، در دلم روزشمار می کردم که کی تمام می شود وهفته آخر مثل باد گذشت. عجیب خانگی شده ایم! آنهم فقط یک خانه، خانه خودمان در تهران! هیچ خانه دیگری را به خانه بودن انگار نمی شناسیم... یک ماه اقامت در یک خانه کاملا در اختیار و در بست هم به من و خانم شین و سینا حس خانه خودمان را نداد! شمال هم که می رویم همین است، مثل این کفتربچه های خانگی ولمان که می کنند ناخودآگاه بر می گردیم، نمی دانید وقتی از فرودگاه امام خمینی بر می گشتیم، عجیب بی قرار خانه بودم! "خانه" عجیب مفهومی دارد این واژه! خانه هایتان گرم باشد و "خانه" باشد برایتان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سفر خوش گذشت، جای همه دوستان و رفقا و اذناب خالی! عجیب حالی کردیم این یک ماه، حکایت این 5 کیلو اضافه وزن خود حدیث خوشگذرانی وافر ما بود و سیر و سیاحت از این رستوران به رستوران دیگر و از این سر شهر به آن سر شهر ... استانبول زیبا را دوست داریم! این شهر ستودنی ست، هیجانش، لبخندش، رنگش، غذایش، هوایش، سبزی اش و همه چیزش را دوست داریم! اما نه برای زندگی، برای یک ماه مسافرت و یک ماه استراحت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعی می کنیم در یک دو پست عجایب هفت گانه این شهر را از دیدگاه آقای الف نام ببریم: جدی می گوئیم! شوخی هم نداریم، البته عجایب هفت گانه ما نه شامل مسجد و کلیساست نه شامل آب انبار و موزه و کاخ! حکایت دیگری ست! چند تایش را نقد بگیرید، بقیه را بعدا خواهیم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – در شهر استانبول یک قاعده کلی وجود دارد : شما از هر 15 نفر انسانی که در راه می بینید 5 نفرشان در حال خوردن چیزی هستند (اصولا ترک ها برای اینکه در حال حرکت هم بتوانند چیزی بخورند اختراعات خاصی کردند مثل کباب دونر نصفه، سیمیت، بورک، پواچا، مینی برگر، تست، پیده، پیده دونر، کاشار پیده، لاواش دونر و ...) به اینها ما لقب فست قورت را دادیم، چون شما اگر 500 متر قرار است پیاده بروید، سر 250 متر یکی اش تمام می شود و می توانید دقیقا سر 250 متر یکی دیگر بخرید برای 250 متر بعدی!&lt;br /&gt;داشتیم می گفتیم که 5 تایشان در حال خوردن چیزی هستند، 5 تایشان در حال کشیدن سیگار هستند و 5 تای دیگر یا همین حالا سیگارشان تمام شده یا همین حالا ساندویچشان را خورده اند! اصولا در استانبول آدم بیکار اگر دیدید مطمئن باشید که توریست است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – در این شهر در حدود 1000 سال پیش یک طاعون آمد و خیلی عجیب بود که هیچ کسی در این طاعون نمرد، در عوض مریضی این طاعون به جای طب و عفونت و مرگ : مرض تخمه شکستن بود که به صورت ژنتیکی از سن 1 سالگی تا یک صد سالگی ادامه می دهند! شما اصولا اگر در توالت هم صدای تخمه شکستن شنیدید تعجب نکنید، طفلی بدخیمش را گرفته است! و یک نکته دیگر درباره این مریضی اینکه شما حداکثر در ایران بسته بندی تخمه (به صورت وکیوم) در ابعاد 200 تا 300 گرمی خواهید دید : ما با چشمان خودمان بسته 2 کیلویی تخمه در کارفور دیدیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – ترک ها یک اصل نانوشته در کشورشان دارند (مثل آلمانی ها) : ... لق هر کسی که ترکی بلد نیست! این مشکل شماست که ترکی بلد نیستید، مگر ما علافیم که برویم انگلیسی یاد بگیریم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – شما اگر در استانبول بیش از 6 ماه زندگی کنید حتما 3-4 تا جاروبرقی، 2-3 تا سشوار، 5-6 تا ترازو و 4-5 عدد کیف بچه و کوله پشتی اضافه خواهید آورد! یک عادت بسیار زیبای فروشگاه های ترکیه این است که وقتی حراج می گذارند، قیمت را کم نمی کنند، مثل کوالا یک سشوار و ترازو به یک کاپشن آویزان می کنند می شود پروموسیون! یا مثلا وقتی ملافه می خرید به شما جاروبرقی می دهید! یا مثلا وقتی شرت می خرید یک شیشه کوکا 2.5 لیتری به شما می دهند! یا مثلا وقتی پودینگ می خرید نیم کیلو گوجه فرنگی به آن آویزان است! اصولا از این جور شوخی های خیلی زشت در شهر استانبول زیاد به چشمتان می خورد. ما اواخر عادت کرده بودیم! بامزه ترین پروموسیونی هم که در روزهای آخر سورپریزمان کرده بود این بود : یک گونی 10 کیلویی غذای گربه بخرید، یک عدد شامپوی ضد شوره هدیه بگیرید! حالا رابطه گربه داشتن با شوره زدن سر چیست، ما نفهمیدیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 – سیگار کشیدن در استانبول یک وظیفه شرعی ست، هیچ کسی هم دلخور نیست! سیگار در بدو ورود به خاک ترکیه چیزی حدود 200 درصد مالیات نوش جان می کند و مثلا یک پاکت مارلبورو چیزی حدود 4000 تومان قیمتش است، اما شما اصولا مکانی را در این شهر نمی بینید که کسی در آن سیگار نکشد! با سیگار وارد شیرینی فروشی می شوند، وارد مارکت می شوند و اصولا هر جایی که فکرش را بکنید! ما یک روز در پراکتیکای عمرانیه (این اسم یک مرض نیست، اسم یک پاساژ بزرگ در منطقه عمرانیه است) یک تابلو دیدیم با این عنوان : طبق قانون فلان تبصره فلان هر کسی در این مکان سیگار بکشد 50 لیر جریمه نقدی خواهد شد! باورمان نشد، ولی گفتیم شاید اینجا چون منطقه بسیار لوکسی ست این قانون را وضع کرده اند، 10 متر جلو تر که رسیدیم تقریبا روی همه میزها زیرسیگاری و تقریبا همه موجودات زنده آن منطقه سیگار می کشیدند! فکر کنم آن تابلو را گذاشته بودند که توریست ها را سورپریز کنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این 5 تا را فعلا داشته باشید! تا بعد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;الف پاشا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6857133107423664466?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6857133107423664466/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6857133107423664466&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6857133107423664466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6857133107423664466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='یک ماه زندگی در شهر استانبول - قسمت اول'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2241662395629128524</id><published>2007-10-08T07:20:00.000+03:30</published><updated>2007-10-08T13:33:54.575+03:30</updated><title type='text'>هوم سیک می شویم</title><content type='html'>همینجوری هستیم دیگر! کاریش نمی شود کرد، راحت سفر می کنیم، راحت زندگی می کنیم، راحت دعوا می کنیم، راحت می خوابیم، راحت ریلکس می شویم، راحت می خندیم، راحت گریه می کنیم و حالا باید هم راحت هوم سیک شویم! از امروز صبح که هنوز حرکت نکرده ایم ما می خواهیم هوم سیک شویم، اول صبحی کمی دلمان درد می کرد که تست کالباس خوردیم و هوم سیکمان به طور موقت خوب شد! دیدیم که اگر علاجش این است با 10 کیلو اضافه وزن از سفر باز خواهیم گشت که خدای ناکرده یک وقتی جایی هوم سیک نشویم، ما شنیده ایم که مرض خیلی بدی ست، از ایدز هم بدتر است! حالا تصمیم گرفتیم که اگر هوم سیک شدیم بپریم یک چیزی بزنیم توی این رگ فنا نشدنی! تا هوم سیک نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما شما و ایران و این رئیس جمهور خوشگله و تمام دوستان و اذناب و غیره را به خدا می سپاریم و خواهش می کنیم که مواظب این بابا باشید ما کلا 1 ماه می رویم سفر و احتمالا اگر وقت کنیم از سفر هم برایتان خواهیم نوشت که وضعیت روحی روانی مان در چه حدی ست و آیا عوارض ناشی از هوم سیک شدن که عالبا گاز گرفتن های موضعی، جنباندن گوش، لگد پراندن و ... به ما اثر کرده است یا خیر.&lt;br /&gt;خواهشا بروید دم دفتر ریاست جمهوری درخواست کنید که در این یک ماه حرف زیادی نزنند که وقتی ما بر می گردیم کشور و مملکت و غیره سرجایش باشد! اصلا حال و حوصله نداریم که اثاثمان را از زیر آوار جستجو کنیم! بهش بگوئید که قرص های آبی را فعلا بخورد و قرص نارنجی ها برای پیش فعالی دیگر اثر ندارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی مهمانی نروید تا ما برگردیم، اصولا مهمانی هم که وقتی ما هم هستیم نمی دهید، باز هم ندهید تا ما برگردیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این بچه پرروهای دماغوی لوس ننر اگر در خیابان دیدید حتما یکی در ماتحتش از طرف ما بزنید! سعی کنید با پوتین یا کفش بارانی یا از این کفش نوک تیزهای زنانه و مردانه بزنید تا روح ما غرق شادی شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلاش کنید در این یک ماه چاق شوید تا وقتی ما بر می گردیم خیلی توی ذوق نزنیم و الا افسرده می شویم و دیگر نمی توانیم برایتان حرکات ژانگولر انجام دهیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه های خوبی باشید و به ما سر بزنید ، شاید اواسط سفر سورپریزتان کردیم و از ترکیه و مردمش و شیرین کاری های معمول خودمان و خانم شین در کشورهایی که زبان ما را نمی فهمند (اصولا کل دنیا زبان ما را نمی فهمند! از بس ملت زبان نفهمی هستیم) تعریف کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چیزی جز سیبل جان و ابرو گوندش و جانی واکرز و مارتینی خواستید بروید ترکیه خودتان بخرید، ما بچه بغلمان است از این جور سفارشات نمی پذیریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما را به خداوند بزرگ می سپاریم&lt;br /&gt;فعلا&lt;br /&gt;آقای الف&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2241662395629128524?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2241662395629128524/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2241662395629128524&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2241662395629128524'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2241662395629128524'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='هوم سیک می شویم'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8380869016819975623</id><published>2007-09-26T10:41:00.001+03:30</published><updated>2007-09-26T10:43:43.706+03:30</updated><title type='text'>با کلسترول هایت چه می کنی کلک؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک سال صبر می کنیم تا این ماه رمضان برسد و ما یک دل سیری سریال های خاله زنکی و چرند و پرند صدا و سیما را رصد کنیم! انصافا صدا و سیما هم هیچ سالی کم نمی گذارد و هر چه در توان دارد در سیستم مزخرف سازی و هجو عامیانه و سریالهای روتین ژانر خیانت و کلاشی و دزدی و غیره است می دهد به خورد خلایق! چند وقتی هم هست که کلید کرده است به این طیف پیرمردها و مردهای زن دار خائن! حالا یک سری شان مثل آن سریال نرگس ذاتا آدم خوبی نیستند یک سری شان هم مثل فیلم دنیا و همین میوه ممنوعه ذاتا آدمهای بدی نیستند! (نمی دانم چرا همه شان هم یک جورایی پارچه فروشند! این صنف قماش چه هیزم تری به اهالی سینما فروخته است ما نمی دانیم، خواهشا اگر از دست اندرکاران صنف نویسندگان سریال های سی قسمتی هستید سفارش کنید یک کمی بروند سراغ صنوف دیگر که تبعیض نژادی نشود! مثلا پیمان کارها، طلافروش ها، مهندسین مشاور و …!&lt;br /&gt;ما هم از غافله عقب نمانده ایم و اگر مجالی شود و این فسقلی وروجک ما که به زودی در سقف خانه مشاهده اش خواهیم کرد (چون این چند روزه تونسته مسیر بین زمین و روی شوفاژ و یا روی میز رو در کسر ثانیه طی کنه! ) به ما فرصت دهد بدمان نمی آید یک ماه بنشینیم و این سریال های روتین خاله زنکی را نگاه کنیم! امسال اغما و آن میوه ممنوعه را سر جمع 6 قسمت و بقیه را هم سر جمع 3-4 قسمت دیده ایم! صفایی دارد غرق شدن در جوادیسم عامیانه…&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دیده اید که مردم چقدر از صف ایستادن لذت می برند؟ جدی می گویم، صف نان، صف بانک، صف شیر، صف گوشت، صف مرغ، صف سبزی خوردن، صف میوه، صف ثبت نام سهام، صف موبایل و کلا با این تیریپ صف حال می کنند! حالا ما هر روز ساعت 2 بعد از ظهر سر کوچه مان صف حلیم داریم! یعنی از ساعت 2 تا 4 و 5 یک جماعت 100 الی 200 نفری سر کوچه ما تجمع می کنند که حلیم بگیرند : صف حلیم هم به جماعت صف ها پیوست، آنقدر صف بایستید تا جانتان از همان قسمت تحتانی بزند بیرون!&lt;br /&gt;اها… ما یک همسایه ای داشتیم 7-8 سال پیش در خیابان دروس، این همسایه شفیق ما رفته بود یک کبابی زده بود سمت خیابان 17 شهریور! کار و بارش هم سکه شده بود، خودش می گفت روزی یکی دو میلیون فروش دارد،  ما سرش را که ازش پرسیدیم یک شب برای ما تعریف کرد که چه شیره ای سر خلق اله مالیده است! ماجرایش این است که این طفل معصوم یک ماهی به رفقایش کباب مفتی می داده است که روزی 5-6 بار بیایند صف طویل تشکیل بدهند، خلاصه همین صف طویل در محله چو افتاده است که فلانی کبابی زده است که برای کبابش هم مردم صف می ایستند (آخر فکرش را بکنید، هر 100 متر این شهر یک کبابی هست! خب شما اگر بشنوید که برای کباب هم کسی صف بایستد می روید ببینید چه کبابی ست دیگر!) خلاصه این همسایه شفیق ما هم به رفقایش سفارش کرده بوده که از سر صف وقتی پشتشان شلوغ شده است، بروند دوباره به بهانه ای بیرون صف و بعد دوباره بروند ته صف! خلاصه اگر یک مغازه 30-40 متری و یک 10-15 تا رفیق بی کار باحال و اهل کباب و یک دل خوش دارید، بروید یک کبابی بزنید و با همین رفقای علافتان که احتمالا الان به جز لای جرز در به هیچ دردی نمی خورند کلی پول در بیاورید!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یک آدم خیری این دور و بر نیست به ما یک کمکی کند : ما در به در دنبال نقشه کامل و بزرگ و قابل زوم کردن و دقیق و قشنگ و زیبای استانبول می گردیم! اگر در دست و بالتان نقشه جامع و کاملی از این شهر استانبول است یا جایی را می شناسید که مطمئنید چنین نقشه ای را دارد (سر کارمان بگذارید دعا می کنیم هفت تا بچه کور و کچل نصیبتان شود!) اگر کسی چنین چیزی در دست و بالش یافت می شود حتما ما را خبر کند! در ضمن نقشه های گوگل به درد عمه جانش می خورد، ما یک نقشه ای می خواهیم که بشود پرینت گرفت و طبقش یک برنامه ریزی مفصل کرد.&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;شده است که یک بچه ای در خیابان یا پارکی ببینید و دلتان بخواهد تا مادرش سرش را بر می گرداند با کیف یا کفش یا هر وسیله دیگری یکی فرق سرش بکوبید؟ ما پریروز یکی از این موجودات را در شهروند دیدیم! باور بفرمائید این پسربچه لوس ننر 4 ساله نصف مردم در شهروند را اول انگشت کرد، بعد جیغ زد، بعد وسایل ملت را از سبد خریدشان کش می رفت و جا به جا می کرد (لامذهب خداوند نازلش کرده بود برای تخریب یک کشور!) ما اول خواستیم یک عدد لگد جانانه بزنیم در ماتحتش تا شاید آدم شود، یادمان آمد سه چهار سال پیش بعد از اینکه در یک رستوران اینکار را کردیم بعدش عذاب وجدان گرفتیم. کمی خونسردی خودمان را حفظ کردیم، رفتیم یک دوری دوباره دور یخچال بزرگ خوردنی ها زدیم (باور کنید که همیشه اثر می کند! این که شما دور این یخچال های با شکوه و هوس انگیز یک دورکی بزنید، مثل تزریق چندین لیتر مورفین به بدنتان است، آرام بخشی ست جاودانی بدون عوارض جانبی!) دوباره چشممان به جمال این جانور افتاد، برای اینکه عذاب وجدان نگیریم، چرخمان را رها کردیم و از شهروند زدیم بیرون : بله! فرار کردیم تا خونی ریخته نشود، به اهورا مزدا که اگر یک ساعت دیگر در جوار آن جانور در شهروند می گشتیم بدون شک در یکی از یخچال های بخش لوازم خانگی حبسش می کردیم! تا یاد بگیرد که انسان ها آفریده نشده اند تا تحملش کنند!&lt;br /&gt;خداوند پدر و مادر این جور جانوران را هدایت کند که شیطنت را با ..دن در اعصاب مردم اشتباه گرفته اند!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8380869016819975623?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8380869016819975623/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8380869016819975623&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8380869016819975623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8380869016819975623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/09/blog-post_26.html' title='با کلسترول هایت چه می کنی کلک؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7479621080004487231</id><published>2007-09-15T23:16:00.000+03:30</published><updated>2007-09-16T00:22:15.538+03:30</updated><title type='text'>عاشقانه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;         عاشقانه        &lt;/span&gt;                                &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم&lt;br /&gt;خنياگر ِ غم‌گيني‌ست&lt;br /&gt;که آوازش را از دست داده است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="rightindent3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای کاش عشق را&lt;br /&gt;زبان ِ سخن بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;table style="text-align: left; margin-left: auto; margin-right: 0px;" class="rtl" cellspacing="0"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هزار کاکلی شاد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در چشمان ِ توست&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هزار قناری خاموش&lt;br /&gt;در گلوی من.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="rightindent3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق را&lt;br /&gt;ای کاش زبان ِ سخن بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم&lt;br /&gt;دل انده گین شبي‌ست&lt;br /&gt;که مهتاب‌اش را مي‌جويد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="rightindent3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای کاش عشق را&lt;br /&gt;زبان ِ سخن بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست&lt;br /&gt;هزار ستاره‌ی گريان&lt;br /&gt;در تمنای من.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="rightindent3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق را&lt;br /&gt;ای کاش زبان سخن بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمد شاملو&lt;br /&gt;روحت شاد ای مرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: ارزش یک پست جداگانه را ندارد؟ چیزی غنی تر از زبان این شعر را نمی توانم برای ات فریاد کنم.&lt;br /&gt;بانو ای کاش می شد  که بیش از این عاشق ات می بودم، دریغا که گر بیش از این عاشق ات شوم جان خواهم داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7479621080004487231?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7479621080004487231/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7479621080004487231&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7479621080004487231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7479621080004487231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html' title='عاشقانه'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3608637602876283206</id><published>2007-09-11T08:31:00.000+03:30</published><updated>2007-12-21T09:41:29.154+03:30</updated><title type='text'>ماجرای ما و آن روح لطیف پیرامون ما</title><content type='html'>ما که خودمان یادمان نیست، حتما شماها یادتان است که ما این صد و اندی سال عمر گرانبهایمان را چقدر خوش گذراندیم، ما گاهی که به تناسخ فکر می کنیم می بینیم احتمالا می دانیم که در دوره قبلی مان چه بوده ایم، همیشه در این تصوریم که دوره قبلی مان یکی از زنان زیبای لطیف گوگوری مگوری با دست پخت بی نظیر و طبع لطیف و غیره دوره پیش بوده ایم! بی شک 70-80 سالی هم عمر با برکت کرده ایم و خوب از لذت های دنیا بهره مند شده ایم! چون گاهی اوقات عجیب از این احساس بی حد و مرز سلطنت بی چون و چرای دوره پیشمان خرسندیم! به قول آن رفیق از راه به در شده مان که می گفت بی شک در دوره پیش یک فاحشه 14 ساله بوده است ، می پرسیدیم چرا؟ می گفت هر فاحشه 14 ساله ای که می بینم عاشقش می شوم! البته آن دوست مرحوممان فاحشه های 14 تا 140 ساله را عاشقانه دوست داشت! حالا گاهی به تضاد می رسم، واقعا ما در همین یک دوره دخلمان کنده می شود یا یک ذره ای از این روح پر فتوح مان (تکبیر!) در گوشه ای از این دنیا ناخنکی به روح کسی دیگر می زند؟ شاید هم الان روح مرحوم پاواروتی در حال انگشت کردن روح فعلی ماست چون ما همینجور لقوه گرفته ایم و وول می زنیم! ما اسم دوره قبلی مان را هم احتمالا می دانیم، به گمانم اسمش چیزی تو مایه های آناهیتا یا چنین چیزی باشد، موهایش هم لخت و روان است، یک کمی هم متاسفانه شکم دارد! (ما اصولا در تکامل ارواح پیرامونمان این مسئله رژیم را نتوانستیم حل کنیم، باشد که در سیر تکمیلی بعدی یک قحطی چیزی بیاید این روح ما کمی لاغر شود!) خیلی هم سکسی ست (باور کنید این را مطمئنیم!)  خیلی هم غرغروست. گاهی اوقات تصویرش را که تجسم می کنیم هول برمان می دارد زیادی باهاش قاطی شویم ، آنوقت جسم بعدی مان در دوره بعدی همین بازی ها را در خفای ما در بیاورد! برای همین به سلسله اجسام پس و پیشمان اعلام کردیم که اصولا به همدیگر کاری نداشته باشند و زیرآب زنی نکنند! ولی هر چه فکر می کنیم جسم بعدی مان چگونه جانوری ست حسش نمی کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعا گاهی احساس نمی کنید که شیطنت های روحتان تازگی ندارد و از یک جا و مکان دیگری پریده است روی جسم شما؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما که امروز عجیب هوس مانیکور پدیکور کرده ایم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-3608637602876283206?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/3608637602876283206/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=3608637602876283206&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3608637602876283206'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/3608637602876283206'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='ماجرای ما و آن روح لطیف پیرامون ما'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4110071490125712691</id><published>2007-08-30T02:07:00.000+03:30</published><updated>2007-12-21T09:44:05.249+03:30</updated><title type='text'>موخره</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاید وبلاگ بیش از آنکه یک روزنگار باشد جایی ست برای اصلاح عیوب انکساری نویسنده و خواننده. نظرات موافق و مخالف هر دو در کنار هم معنی می دهد و الا کامنت ها و ایمیل های قربان صدقه به هیچ وجه مرا ذوق زده نمی کند، مخالف است که سگ وحشی درونم را وا می دارد که لای کتاب های خاک خورده را بگشایم و موشکافی کنم در آنچه که روزی باعث شده است اینچنین بیاندیشم. اگر که باور کنیم که اندیشه هایمان مبدا و منشاءی استدراکی داشته است پس باید کمی لایه های ذهن را گشود و اگر جایی به خطا رفته است تسلیم شود و اگر جایی نیاز به دفاع از عقیده است با جان و روح از آن دفاع کند. این پست نه دفاعیه است نه جوابیه. پاسخی ست شاید به قسمت های گنگ و مجهول نوشته های پیشین و کمی آرام تر تا به شما هم ثابت شود که مقصد این نوشتار با مقصد شما فاصله ای ندارد و هر دو یک هدف را نشانه گرفته ایم، شاید مشکل مان این باشد که در دو نقطه جداگانه ایستاده ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید آشفتگی بیش از حد خانم ها از نوشته های پیشین علتش مرد بودن نویسنده باشد، تا جایی که یادم است در اتحادیه های کارگری هروقت کارفرمایی برای دفاع از کارگران متنی می نوشت کارگران آتشش می زدند و یکصدا فریاد می زدند که دروغ می گوید و مزخرف می نویسد و غیره، دلیلش واضح است هر نوشتاری از کرسی خاص خودش ارزش پیدا می کند! وقتی یک انسان عامی در روزنامه ای بنویسد که آمریکا در برابر ایران سوسکی بیش نیست، همه می خندند و قهقهه می زنند و گاهی هم مسخره اش می کنند ، عالم تر ها هم ممکن است نقدش کنند! ولی وقتی رئیس جمهور یک مملکت این را بگوید یک سری می ترسند، یک سری وحشت می کنند، یک سری نقد می کنند و کمتر کسی می خندد! اگر هم بخندد ته دلش نقطه ای برای شروع یک ترس بزرگ است از هجویه سرایی های یک انسان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش کامنت ها را که می خواندم یک آن فراموش کردم که نویسنده مطلب خودم بودم شروع کردم در دلم فحاشی کردن به نویسنده مطالب پیش که این فلان فلان شده متحجر هیچ چیزی از حقوق زن و مرد نمی داند و غیره، بعد یادم آمد که نویسنده اش خودم بودم! کمی عقب تر برگشتم و نوشته هایم را بازخوانی کردم، در دلم گفتم شاید در قسمتی چیزی نوشته ام که خلاف عقایدم است ولی نیافتم : من در هیچ کجای نوشته هایم با کار کردن زن مخالفت نکردم، در هیچ کجای نوشته هایم هم نگفته ام که زن ها نباید فروشنده باشند! در هیچ کجای نوشته هایم هم نگفته ام که زن ها باید خانه بمانند و پخت و پز کنند! در هیچ کجا هم نگفته ام که زن ها موجودات بی دست و پایی هستند و مردها موجودات افتخار آمیزی. این برداشت هایی بوده است که خوانندگان از کامنت های دیگران کرده اند تا اصل نوشته ، یک بار دیگر نوشته های من را بخوانید اگر یکی از این نکات در آن ها به چشم می خورد : با جان و دل پذیرای آن خواهم بود! فکر نکنم کسی هم در این همه کامنت با اصل نوشتار این سه پست یعنی "عدم درک تبدیل زن به یک کالا" مخالفت کرده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بیشترین واکنش بعد از این به این بر می گردد که برداشت من از مقدس بودن زن در "کلمه" با شما متفاوت است، مقدس بودن زن نه تنها وی را محدود نمی کند و محصور نمی کند و خانه نشین نمی کند، بلکه زن را آزادتر می کند. باعث می شود که آنقدر برای مرد محترم باشد که وقتی حتی خیلی خسته از سرکار می آید و زنش را خسته از اتفاقات روزمره مثل کار، درس، نگهداری بچه می بیند، آستین هایش را بالابزند و چیزی برای شام آماده کند! "تقدس" واژه ای است که برای من تفسیرش در این است که زن یک کالا برای خدمت کردن به مرد نیست، زن یک موجود اسیر و مفلوک نیست و حتی زن را نیز از ممکن الخطا بودن باز نمی دارد، بالعکس تقدس برای من باعث می شود که اشتباهات همسرم را نیز راحت تر ببخشم و بگذارم به گردن خستگی ها و مشکلات روزمره اش. تمام مشکل بین ما بین تفسیر واژه هاست. زن یک کالا نیست، شاید اگر به این چشم به "زن" نگاه کنیم و بفهمیم که زن موجودی برای خدمت کردن به مرد نیست و مرد نیز به نوبه خود موجودی برای خدمت کردن به زن نیست، آنوقت است که شاید مقدس شدن زن و مرد هر دو در یک کفه معنی می دهد. من در هیچ جای نوشته هایم ننوشتم که مردها مقدس نیستند، من از زبان یک مرد حق دارم که بنویسم "زن" مقدس است. و این تقدس در واژه نه زن را خانگی می کند نه اسیر و معصوم. مقدسین خود ریشه خیلی از خطاهای بشری بودند پس اینکه بگوئیم هر چیزی که مقدس است بدون خطاست ، بس به خطا رفته ایم. تعریف بشر چون متمرکز بر عقل است و عقل متمرکز بر قدرت تصمیم گیری ، خود ریشه در ممکن الخطا بودن فرد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نوشته پشیشن نوشتم که اگر با واژه مشکل دارید اسمش را عوض کنید، تمام این سه نوشته خود چیزی ست مبتنی بر منشور حقوق بشر، مردها در تجارت امروزه یک کالا محسوب نمی شوند ولی زن ها در تجارت امروزه یک کالا محسوب می شوند و این دردآور است که چرا زن از انسان بودن به کالا تبدیل شده است! کالایی برای نمایش هر چیزی که به ذهنتان خطور می کند، کالایی برای فروش بهتر، کالایی برای جذب مشتری و مخاطب! یک کالای لوکس و تزئینی با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه! تاریخ مصرف این کالا حداکثر چیزی حدود 20 سال است و بعد جایش را یک کالای نو و تازه و جوان می گیرد! این دردآور نیست؟ اگر این چیزی مبتنی بر حقوق برابر زن و مرد است، من یک مرد سنتی هستم و معتقدم در همه انجمن های دفاع از حقوق زنان را باید گل گرفت! ولی اگر شما هم معتقدید که زن و مرد حقوق شهروندی شان باید یکسان باشد، تعریفش یک چیز ساده است : زن و مرد هر کدام انسانند و هیچ کدام کالا نیستند! کالا چیزی ست خریدنی و انسان ها قابل خریدن نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه بلایی که جمهوری اسلامی ایران بر سر مردم آورده است این است که کلمات آنقدر به بازی گرفته شده اند که حساسیت برانگیز شده اند. وقتی مردم کلمه "مقدس" را می شنوند ناخودآگاه یاد رهبر فرزانه و دار و دسته اش می افتند! جایی نوشته های هوشنگ مزدان را می خواندم که استنادی می کرد به زرتشت که خداوند انسان را افرید و تقدیسش کرد، چون حیوان مقدس نیست و انسان مقدس است! برای همین است که می گویم زن "مقدس" است چون انسان "مقدس" است. حالا شما کلمه مقدس به گوشتان می خورد یاد شورای خبرگان رهبری می افتید عوضش کنید و هر چه دلتان می خواهد بگذارید! ذات واژه عوض نمی شود، حداقل برای من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;روزگارتان خوش،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای الف.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4110071490125712691?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4110071490125712691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4110071490125712691&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4110071490125712691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4110071490125712691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/08/blog-post_30.html' title='موخره'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-1483659722673769371</id><published>2007-08-25T08:32:00.000+03:30</published><updated>2007-08-25T08:33:23.218+03:30</updated><title type='text'>پاسخ به کامنتهای پست قبل</title><content type='html'>راستش کامنت های پست قبلی آنقدر زیاد شده بود که جواب دادن به تک تک کامنت ها سخت و جواب دادن به برخی اهانت به نظرات دیگران بود.&lt;br /&gt;ترجیح دادم پاسخ ها را به صورت کلی بدهم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند سال پیش با یکی از دوستان بحثی می کردیم پیرامون همین برتری زن و مرد ، جالب ترین بخش این قضیه آن قسمتی ست که خود ، ذات شعار برابری را زیر سئوال می برد : ایجاد یک ان جی او برای ایجاد برابری! "برابری" چیزی ست که با حرکت های سمبولیک و نمایشی ایجاد نمی شود، مثلا در بندهای کنوانسیون برابری حقوق زن و مرد گنجانده شده است که مردها به زن ها ظلم می کنند و زن ها زیر ستم و زور مردان زندگی می کنند : خانم انار و چند تن از دوستان اذعان داشتند که ضعیف و شکننده بودن زن اهانت به زن است! اصولا اگر "زن" موجود قوی و غیرشکننده ای ست پس چرا انجمن های دفاع از حقوق زنان تشکیل می شود؟ لازمه اجرایی شدن این انجمن ها و ارگان های بین المللی چه بوده است؟ دفاع از حقوق یک انسان قوی؟&lt;br /&gt;حالا یک سئوال : چرا باید به اینکه زن یک موجود قوی ست افتخار کنید؟ زن ها باید موجوداتی قوی باشند؟ "قوی" و "ضعیف" چیست؟ "قوی" یعنی انسانی که قدرت بدنی بالاتری دارد و ضعیف انسانی که قدرت بدنی کمتری دارد؟ یا قوی انسانی ست که توان مبارزه با مشکلاتش بیشتر است و ضعیف آنکه توان مبارزه اش کمتر؟ شکننده بودن یعنی ضعیف بودن؟ قوی بودن یعنی شکننده نبودن؟ راستش ذهنم آنقدر آشفته و پر از کلمات است که شاید مرتب کردنش ماهها وقت بگیرد ولی چند بند را به خلاصه می گویم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 – مقدس بودن "زن" به چند دلیل است : زن ها دردی را در به دنیا آوردن یک انسان می کشند و دردی را تا آخر عمر به دوش می کشند به نام درد مادری. این درد مادری برای من که یک پدرم حسادت برانگیز و زیباست، مردها هیچ وقت این موهبت را تجربه نمی کنند : پدربودن فرسنگ ها با مادربودن فاصله دارد، می خواهید باور کنید به چشمان مادرتان کمی خیره شوید. آنوقت قداست را شاید کمی درک کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 – مقدس بودن "زن" آن حس نگرانی درونی ست که پیرامونش را کشف وجود می کند : زن ها مقدس اند چون محیط اطرافشان برایشان پررنگ است، حوادثی که برای اطرافیانشان می افتد برایشان پررنگ است، شاید مردها بیشتر اتفاقات روزمره را سرسری رد می کنند ولی زنها این گونه اتفاقات برایشان پررنگ تر است. اتفاقاتی که برای همسر، فرزند، مادر، پدر، خواهر و برادر و دوستان نزدیک می افتد برای "زن" ها پررنگ تر است تا مردان. همین هاست که در ذهن من زن را مقدس تر می کند! حالا کلمه "مقدس" شما را یاد نمازجمعه می اندازد؟ می گویم "والا" ! هر چه می خواهید اسمش را بگذارید : بگذارید زیبا! ذات کلمه مهم نیست، درونش ارزشمند است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 – مردها قوی تر هستند یا زن ها؟ تا به حال مردی را دیده اید که بتواند یک روز کامل را کار کند (هر کاری! چه کار مهندسی ، چه کار خانه ، چه نگهداری از کودک ، چه تحصیل ) و آخر شب مثل جنازه ها ناله نکند؟ زن ها تحمل پذیری شان قوی تر از مردهاست! ولی مردها در برابر مشکلات قوی ترند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 – خانم انار، انجمن های دفاع از حقوق زنان برای چه چیز تشکیل شده است؟ برای دفاع از حقوق چه کسی؟ معمولا چه کسانی نیاز به دفاع از حقوقشان دارند؟ اصولا انسانهای قوی که نیازی به وکیل و وصی ندارند، دارند؟ پس باز هم رسیدیم به سر مطلب : قدرت و ضعف ، نه حسادت برانگیز است نه تحقیر کننده! همه این معیارها، معیارهایی محدود به لغات و کلمات است : زن عمله می شناسید؟ یا مثلا زن آهنگر؟ یا زن نجار، یا زن باربر، یا زن تعویض روغنی! (نمونه های خاص مدنظر نیست، به طور عام) حالا بر می گردیم به عکس قضیه : بیش از 90 درصد دوزندگان لباس زیر زنانه هم مرد هستند، بیش از 90 درصد آشپزهای رستوران ها مرد هستند. اینها آمارهایی برای تحقیر زن یا مرد نیست، یک نتیجه دارد : زن ها شغل های سخت را انتخاب نمی کنند، به طور عام به طرف شغل های راحت تر می روند ، حتی شغل هایی با در آمد کمتر ولی راحتتر برایشان مطلوب تر است، ولی مردها شغل هایی با درصد کمی حقوق بالاتر ولی سختی های بیشتر را ، راحت تر می پذیرند. حالا دوست دارید با واژهای ضعیف و قوی بازی نکنیم : من لغت "شکننده" را بکار بردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 – شکننده بودن هیچ توهین و تحقیری به جنس زن نیست که بالعکس درک هویت جنسیت زن است. زن ها احساسات روانتری دارند یا مردها؟ زن ها موضع پذیری شان احساسی تر است یا مردها؟ لازم است وارد بحث آناتومی هم بشوم؟ که اندام کدام طرف ظریف تر است یا خیر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 – نمی دانم چرا موضع گیری ها با نوشته پیشین اینچنین بود : من نه هواخواه و داعیه دار زنان مظلوم جهانم، نه موسس انجمن های دفاع از حقوق و غیره. نوشته پیشین دردی بود که ذهنم را سالیان سال اشغال می کرد : تجارتی نابرابر. من فاحشه ها را به کسانی که در راه فروش کالای دیگران لوندی می کنند ارزش می نهم. زنی که فاحشگی می کند تکلیفش روشن است : تن فروشی می کند و پول تن فروشی اش را می گیرد. مبدا و مقصد کالا مشخص است، ورودی و خروجی منابع مالی هم مشخص است. همه چیز مدون و صحیح است، کسی خریدار است و کسی فروشنده. ولی زنی که کالای دیگری را به همراه مقداری از سلاح زیبایی اش می فروشد پولی که عایدش می شود گاها بسیار نازل تر از مردی ست که شاید در پست همسان وی بدون لوندی جنس بفروشد. به این می گویند "نابرابری". می دانید فروشنده های زن در خوشبینانه ترین حالت نیمی از حقوق مردان در همان رده را دریافت می کنند؟ (به همراه مقادیری از زیبایی، لوندی و عشوه گری) . این تجارت، تجارت کثیفی ست و اگر اسم مدرنیته را بر روی آن می گذارید من با آغوش باز به دنیای تحجر می پیوندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7 – "فقر" . واژه نامانوسی نیست برایم. اگر "فقر"ای جهان به این فکر کنند که چه گزینه هایی برای ثروتمند شدن در دنیای پیرامونشان هست دنیا خالی از فقیر و پر از دزد، قاتل، فاحشه، قاچاقچی و آدم ربا خواهد بود! این توجیح که اگر پول کم داشتی هر کاری که از دستت بر می آید انجام بدهی یکی از آن فلسفه های بقاست که بیشتر کاربردش در جنگل است تا دنیای متمدن امروزی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8 – انسان ها را "خرد"شان برتر می کند نه جنسیت شان. من زنانی را پیرامونم می شناسم که چونان پیامبران سخن می گویند، چونان خردمندان اندیشه دارند و مانند فرشتگان مهربانند. برابری بزرگترین خیانت به جنس زن و مرد است. برابری ناقض احکام وجود بشر است. بشر برابر یعنی خیانت به روح والای بشر. انسان هامتفاوتند. تفاوتشان هم نه از جنسیت شان که از روح و اندیشه شان نشات گرفته می شود. انسانی برتر است که اندیشه والاتری دارد و انسانی پائین تر و سخیف تر است که اندیشه ای خرد و بی بها. دسته بندی کردن آدمها بر اساس جنسیت شان برای برابر نشان دادنشان خود ناقض حقوق بشر است.. جنسیت یک حکم غیر قابل تعویض است، جنس زن چه بخواهید و چه نخواهید شکننده و حساس است و جنس مرد چه بخواهید و چه نخواهید خشک و انعطاف ناپذیر است. حالا اگر می خواهید با نمونه و مثال واژه ها را عوض کنید، گام عبثی برداشته اید : بعضی چیزها یک اصل کلی ست و استثناء خدشه ای به ذات آن وارد نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-1483659722673769371?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/1483659722673769371/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=1483659722673769371&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1483659722673769371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/1483659722673769371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/08/blog-post_25.html' title='پاسخ به کامنتهای پست قبل'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8793544880842754974</id><published>2007-08-15T22:24:00.000+03:30</published><updated>2007-12-21T09:42:22.987+03:30</updated><title type='text'>اگر حقوقت با مردها برابر است پس چرا نابرابری می کنی؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;آقا تست عطر بدم خدمتتون؟ ایموشن دارم، عطر سال اروپا…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترک به جرئت 20 سالگی را رد کرده بود، برای مردها لوندی می کرد، مهم هم نبود برایش که این مردها مجردند یا متاهل! لوندی اش را می کرد! غمزه می آمد و سر و چشم نشان می داد! عطری زیر بینی ام گرفته بود و به زور خواهش می کرد که یک شیشه عطر بخرم، در دلم تحقیرش می کردم، که برای 5000 هزار تومان شیشه عطر اینجوری خودش را به آب و آتش می زند. دخترهای فروشنده در شهر زیاد شده اند! از همه نوعی از فروشنده لباس های شب زنانه تا فروشنده تی شرت ها و پیراهن های مردانه ، از صندوق دارهای فروشگاه های زنجیره ای تا کارمندان بانک ها، فرقی ندارد! زیاد شده اند و در این میان "لوند"ها انتخاب اول صاحب کاران است! طنازی و عشوه گری شرط استخدام "زن" شده است! چند ماه پیش بانک کارآفرین یکی از کارمندانش با عشوه به مشتری بانک اصرار می کرد که حسابتان را نبندید! مردک هم جوابی تند کف دست دخترک گذاشت و رفت. زن نیستم و نمی دانم که زن ها از دیدن این صحنه ها عذاب می کشند یا نه! یا این را بخشی از فطرت شان می دانند، ولی معذب می شوم، از اینکه زیبایی یک انسان سلاحی برای کسب درآمد فردی دیگر باشد، عذاب می کشم! احساس می کنم که این نوعی خیانت درتجارت است، اسلحه ای کثیف است برای کسب درآمد : من سرمایه می گذارم و تو تا جوانی و خوب عشوه گری می کنی برایم کار می کنی! و این شایع ترین دغدغه صاحبان مشاغل است، استخدام دختر خانم های خوشگل! 6 سال پیش یکی از دوستان می گفت که دخترخاله اش را از یک فروشگاه لباس اخراج کرده اند، با اینکه بسیار دختر فعالی بوده ولی حاضر نشده که به جای مقنعه از روسری استفاده کند و حاضر نشده که ناخن هایش را لاک بزند میزان عشوه اش رضایت صاحب کار را فراهم نکرده است! یک سالی بعد جویای کارش شدم، گفت که بیکار است و دیگر نمی خواهد کار کند! بلالی های قدیم هم جمع شده اند و به جایش دخترهای جوان ذرت مکزیکی می فروشند! عطرفروش ها هم از خانم ها برای فروش عطر برای مردان استفاده می کنند ، حتی مغازه ای می شناسم که فروشنده لباس های زیرمردانه اش هم یک خانم است! نمی دانم، حس "زنانه" را نمی فهمم، ولی مشمئز کننده است! "زن" موجود مقدسی ست و مثل کریستال ظریف و شکننده است! نمی دانم چه احساسی در درونش است و نمی دانم چه احساسی در درون زنان دیگری ست که این ها را می بینند، ولی "من" نوعی احساس خوبی ندارم! احساس حقارت می کنم، احساس می کنم که واژگان گم کرده ام. کمی درهم برهم شده است. می دانم که خیلی از این کارها از غم نان است، ولی چرا اینگونه؟ چرا به این روش؟ مگر تن فروشی با این تفاوت زیادی دارد؟ این هم نوعی تن فروشی ست! "خوشگلم و از خوشگلی ام برای فروش بالای مغازه و رضایت صاحب کارم استفاده می کنم" ، ولی اگر پا به سن گذاشتی و دیگر آن موجود طناز 20 ساله نبودی، آن موقع چه می کنی؟ سرخورده نمی شوی؟ غم این از دست دادن سرمایه زیبایی دیوانه ات نمی کند؟ پس بقیه عمرت چه می شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم…. شاید من اشتباه می کنم، ولی حس خوبی ندارم…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8793544880842754974?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8793544880842754974/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8793544880842754974&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8793544880842754974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8793544880842754974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/08/blog-post_15.html' title='اگر حقوقت با مردها برابر است پس چرا نابرابری می کنی؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7497041219554419441</id><published>2007-08-06T23:46:00.000+03:30</published><updated>2007-08-06T23:49:54.664+03:30</updated><title type='text'>هاواریوت چطوره هانی؟ کانفیدنتی یا پرابلمت هنوز سالو نشده؟</title><content type='html'>آره جونم، ما رفته بودیم سنتر، تو سنتر یک بگ ه خوشگل دیدم وووه! پرایس فوق العاده بالا بود ولی چون لدر بود و یه جورایی هم رنگش ردبار بود، همون رنگ فراری... خلاصه عزیزم تریپمون آخر فان بود، روز درینک، شب درینک، تو این فست فود می چرخیدیم شب می رفتیم پاب،  عصر ها هم تو مال ها ، یه بیر ی ، رامی چیزی می زدیم! خلاصه یه شب هم رفتیم آکوالند، (آکوالند رو شب هم می رن؟) وووف! واندرفول! خیلی حال داد خلاصه، فرداش هم رفتیم یه مال ه خیلی خوشگل دیگه و کلی تویز و پرفوم و یه سری هم رفتیم بولگاری و خلاصه پولی خرج کردیم! از بیچ برات نگفتم، تو بیچ یه مک رویال دوبل چیز برگر گرفتیم (احتمالا کل لیست رو با هم سفارش داده!) و چه گارلیک سس ه بی نظیری داشت، اسپایسی وینگز هم خوردیم، با آیریش و یه کم رام و بعدش شب رفتیم پاب، استارتر و دسر و بار و خلاصه فان و دنس و آخر شب هم کیس کیس ! خلاصه جونم تراول یعنی این، آدم فان داشته باشه، ایتینگ خوب، درینکینگ عالی، هتل فایو استار آل اینکلوسیو با فول بار منیو و اسنک بار واندرفول و خلاصه تمام پرابلم های این چند وقته ذهنم سالو شد! کلی چلنج برام تو ایرون پیش اومده بود، از چلنج مهد فی فی ناز گرفته تا این خرید ها و دکور آخر پنت هاوسمون! خلاصه جونی، تو هم حتما اگه وقت کردی یه تریپ برو اونور، صد در صد ریبیلد می شی! الهی دورت بگردم سوییتی، می می و نی نی و فی فا رو ببوس!&lt;br /&gt;باااااااااااای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جیگرت حال اومد؟ می خندی؟ فکر می کنی خودت بعضی وقت ها تنت نمی خاره و اینجوری حرف نمی زنی؟ فاجعه است! زبان به این قشنگی ، گویش به این شیرینی فارسی چه مرگشه که مخلوطش می کنی با یک زبون هچل هفت بی ربط؟ یعنی فکر می کنی تو این دوره زمونه زبان انگلیسی دونستن خیلی هنره؟ خودت رو جمع و جور کن! دور و برت رو نگاه کن، ببین آدمهایی هستن که شاید نیمی از عمرشون رو در خارج زندگی می کردن و الان شاید توی هزار جمله شون به زور یک کلمه انگلیسی پیدا می کنی، واقعا جای تاسف داره که ایرانی هستیم و هرجای دنیا از ایرانی بودن فرار می کنیم، سعی می کنیم هزار تا جمله و کلمه انگلیسی توی حرفهامون بپرونیم که مردم بفهمن انگلیسی بلدیم! بلدی بابا! ما قبولت داریم، اعتماد به نفس داشته باش! زبان انگلیسی دانستن نشانگر هیچ چیزی نیست! نه فهم، نه کمالات و نه حتی دانش! شاید مبتدی ترین دانش امروز، دانش زبانه! سعی کن نقطه دیگه ای از توانایی هات رو بروز بدی، اون رو شاخص کن تا حداقل قابل افتخار کردن باشه! خیالت جمع باشه، دیگه دوره ای که مردم سه چهار تا کلمه فرانسه و انگلیسی توی حرفهاشون می پروندن و بقیه دهن هاشون کف می کرد از تعجب به سر اومده، دیگه اینها مد نیست، خودت باش ، ایرانی با گویش فارسی! خیلی قشنگتره، اینجور نیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7497041219554419441?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7497041219554419441/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7497041219554419441&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7497041219554419441'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7497041219554419441'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='هاواریوت چطوره هانی؟ کانفیدنتی یا پرابلمت هنوز سالو نشده؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-5006497700600652890</id><published>2007-07-22T18:01:00.001+03:30</published><updated>2007-07-22T18:22:04.913+03:30</updated><title type='text'>ادامه پست قبل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعضی وقت ها بحث هایی پیش می آید که آدم قلقلکش می شود که ادامه دهد. یکی هم همین بحث ایجاد ان جی اوهایی برای حمایت از بعضی کارهاست، از یک طرف هم دوستی راست می گفت: مردم ممکن است دلشان بخواهد پول و وقتشان را برای سوراخ سوراخ کردن گاوها خرج کنند! خب، دلشان می خواهد دیگر... حالا این را به آن ربط ندهید، ما فقط یک مثال زدیم و بس! (نگوئید انسان گاو نیست و از این حرفها، منظورم چیز دیگری است! مجبورم اینجوری بگویم، مجبورم، می فهمی؟)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*&lt;br /&gt;خیلی ها آتشی شدند، مدافعان سرسخت حقوق بشر دور و بر ما زیادند! البته ما هم مدافع حقوق بشریم، البته جنس این دو بشر در ذهن ما دو گروه فرق دارد! مثلا این مدافعان حقوق بشر، وقتی سالانه هزاران کودک سرچهارراه های تهران تحت استثمار یک سری مافیای دزد قرار می گیرند، با لبخند آدامس و گل می خرند، ولی وقتی مثلا یک دختر 19 ساله ای توسط شوهرش کتک خورد، جیغ می زنند! جنس این مدافعان فرق دارد! شاید اگر روزی قوانین ما آنقدر کامل شود که ما نه کودک خیابانی ، نه کودک دزد، نه کودک بزهکار نه کودک بی سرپرست نه کودک بی سواد و نه کودکی مورد آزار و تجاوز قرار می گیرد نداشته باشیم و یا حداقل روالی منطقی پیدا کند که خاطرمان جمع باشد که این عدد آنقدر نیست که شب ها آرام نخوابیم و نگرانی این همه کودک بیگناه دیوانه مان نکند، دور هم جمع می شویم و فکر می کنیم که حالا که اینقدر دنیا سبز است بیائیم یک پله بالاتر و مشکلات دیگر را سر پرچم کنیم و جیغ و داد و هوار بزنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بزرگ شده یکی از خلاف ترین منطقه های تهران هستم : خیابان 17 شهریور! بین میدان خراسان و میدان ژاله و میدان امام حسین، اصولا در قدیم سه محله سوپرلات در تهران بود : خراسون، نظامیه، جوادیه ! من چیزی حدود 18 سال از عمرم را میان همین محله ها بزرگ شدم. با همین بچه ها درس خواندم و با همین بچه ها رفیق بودم، ما تا یادمان است هیچ کدام در جیبمان چاقو نبود! مدرسه مان هم دولتی بود! 100 درصد دولتی. چیزی هم حدود 1600 دانش آموز در مدرسه ما درس می خواندند (در مقطع راهنمایی و دبیرستان) ولی یک بار ، یک بار هم نشنیدیم که کسی در کل این 1600 دانش آموز چاقوکشی کرده باشد! اگر هم کرده بود، آنقدر درز پیدا نکرده بود که خبرش به ما برسد و یا بزرگ شود. خودم هم یاد ندارم که در اطرافم کسی چاقوی ضامن دار توی جیبش بوده باشد! نشان به آن نشانی که نبش کوچه منشی باشی یک چاقو فروش بود که چاقوهای ضامن دار هوس انگیزی می فروخت، ولی بچه های ما هیچ کس از نزدیکی آن دکان هم رد نمی شد! می فهمیدیم که خطرناک است، می فهمیدیم که این به کلاس ما نمی خورد، بچه بالاشهر نبودیم، ولی آنقدر از چاقو می ترسیدیم که هیچوقت طرفش نمی رفتیم، دعوا تا دلتان بخواهد در آن منطقه می شد! چه دعواهای جانانه ای... بزن بزن های گروهی با سنگ و شیشه و هر چیزی که فکرش را بکنی، ولی همیشه ما در می رفتیم! جثه ام همیشه آنقدر بزرگتر از بقیه بود که همیشه مجبور بودم ته کلاس بنشینم تا بقیه بتوانند تخته را ببینند! ولی از دعوا می ترسیدم، می ترسیدم که به کسی آسیب بزنم (راستش را بخواهید، بابایم خیلی می ترسید! زورم از هم سن هایم خیلی بیشتر بود، رزمی هم کار می کردم! خودم خیلی می ترسیدم که یک بلایی چیزی سر کسی بیاورم و نتوانم توی صورت پدر مادرم نگاه کنم، برای همین تا دعوا می شد فرار می کردم! بعضی ها کلی با من دعوا داشتند که تو سر دعواها هوای همشاگردی هایت را نداری، ولی هیچ وقت نمی خواستم کسی خونی از بینی اش جاری شود.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذریم... اینها حدیث و حرف دل بود و بس. بحث من بحث یک جوان 16 ساله نیست. بحث این است که جار و جنجال راه انداختن های اینگونه ویژگی ما ایرانی هاست! ما مردمی هستیم که سر هیچ و پوچ دنیا را سر پرچم می کنیم و سر چیزهای بزرگ عین موش توی لانه هایمان می خزیم. مثل همان قضیه بنزین! مطلب کوچکی بود که آدمها خیلی بزرگش کردند، ولی وقتی ملک از متری 600 هزار تومان طی 6 سال به متری 4 میلیون تومان رسید، کسی حتی انتقاد هم نکرد، همه مثل موش توی لانه هایشان خزیدند! ما مردمی اینگونه ایم : هیچ چیزمان به آدمیزاد نمی رود! همه چیزمان با آدمهای نرمال و معمولی دنیا فرق دارد، ما وقتی یکی در جایی قرار است اعدام شود، هزاران ان جی او راه می اندازیم (چه درست چه غلط) ولی خیلی اتفاقات بزرگ دیگر در مملکت مان رخ می دهد هیچ غلطی نمی خوریم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما مردم دهن بینی هستیم ، کارهای دهن بین را بیشتر دوست داریم : ما معمولا جلسات خیریه مان برای جذب پول را به صورت مهمانی شام برپا می کنیم ، معمولا از تجار و پیمانکارها و بزرگهای اصناف دعوت می کنیم تا کمک کنند، ما الان در حال ساختن یک پلی کلینیک خیریه در جنوب شهرهستیم و تا حد اسکلت ساختمان هم پیش رفتیم، یک بار یک آقایی به من گفت که من 50 میلیون تومان کمک می کنم به شرطی که 10 سال تابلوی شرکت من سردر خیریه شما باشد! ما مردم اینجوری هستیم، دهن بینیم، دوست داریم توی بوق و کرنا بکنیم کارهایمان را، دوست نداریم انسان دوستی مان فقط برای انسان دوستی باشد! می گوئیم حالا که دارم پول می دهم بگذار همه عالم و آدم بفهمند! بگذار وقتی توی خیابان من را نگاه می کنند بگویند فلانی آدم خیری ست، فلان جا تابلویش را زده اند! بعضی ها هم اینجوری نیستند، ما گاهی اوقات در صندوق های صدقاتمان تراول های 500 هزارتومانی بر می داریم (کم هم نیست! شاید سالی حداقل 10-15 بار این اتفاق می افتد) آدمهایی که می خواهند شب با وجدان راحت بخوابند! در خیابان های جنوب شهر که راه می روم ، غصه می خورم! غمگینم... آدمهایی زندگی می کنند که غمگینم می کنند، بچه هایی که ضجر نفهمی پدرهای دیوث شان را می کشند! پدرهایی که مثل ماشین جوجه کشی 10-12 تا بچه پس انداخته اند و بعد گورشان را گم کرده اند! زن هایی که پیش نهادهای کثیفی از مردهای پولدار می گیرند تا نان بچه هایشان را در بیاورند! این جاهاست که غمگینم می کند... من خوب می دانم که با 10 میلیون تومان می شود شکم چند خانواده تحت پوشش ما را در سال سیر کرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بالا هم گفتم، این ها همه درد و دل است، ممکن است دلت بخواهد پولت را صرف مسابقه گاوبازی کنی و یک گاو را سوراخ سوراخ کنی، به من چه مربوط است! ها؟&lt;br /&gt;خانم شیوا، درست است ، من ساختمان می سازم! افتخار هم می کنم که برای مردم سقفی ایمن می سازم. حقوق هم نمی دانم، شما اگر فکر می کنید که اگر یک جوان 16 ساله را (که ممکن بود خدای ناکرده، یکی از عزیزانتان را کشته باشد)، بچه می پندارید و بعد با خیال راحت می توانید خودتان هم به آن جوان کمک کنید که آزاد شود : این کار را حتما بکنید! درنگ نکنید.&lt;br /&gt;یک لحظه چشم هایتان را ببندید و عزیزترین کس تان را در نظر بگیرید بعد فکر کنید که این اتفاق برای او افتاده است! من یکبار هم در پست قبلی گفتم : آدمهایی که اینقدر راحت حرف می زنند مثال همان زمین سفت است که گفتم! آدمی که از خون عزیزش بگذرد پیامبر است! باید امامزاده اش کرد و نذورات به پایش ریخت. خیلی سخت است، من می دانم که خانواده یک قاتل هم حال بدتری دارند، ولی همیشه یک سویه قاضی نرویم! من تقاص خون با خون را همیشه قبول ندارم، ولی جار و جنجال های پیش آمده را هم دوست ندارم! پست بعضی وبلاگ ها حاکی از آن دارد که خانواده مقتول یک سری آدم دیو سیرتند! (تیترهای وبلاگ ها را دیده اید؟ جلوی خون را با پول بگیرید! خانواده مقتول پول پرست! و ...) نه، اگر اهل حقوق بشرید، آن هم بشر است! حالش را درک کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان بعضی ها معتقند که آدمهای قاتل را باید درمان کرد، من راستش روانشناس نیستم، ولی کتاب های رواشناسی زیاد خوانده ام، "قتل" عمد چیزی فراتر از بیماری ست! به مرحله ای رسیده ای که می توانی کسی را بکشی! این مرحله ، شاید خروج یک انسان از مرز انسانیت باشد! شاید 30 سال دیگر مرکزهای پژوهشی ما آنقدر غنی شده باشند که بتوانند برای بیماری "قاتل" بودن هم درمانی پیدا کنند! ولی حالا چه؟ کسی شنیده که یک "قاتل" درمان شده باشد؟ و اینکه آیا دیده اید آدمی که ممکن است کسی دیگر را بکشید، با این حرف که : اگر بکشیش! می برمت تیمارستان! از "قتل" صرفنظر کند؟ یعنی تهدید کسانی که در جامعه راست راست راه می روند و چاره ای جز کشتن فرد دیگر ندارند ، این باشد که : "فوقش اگر کشتیم! یک دوره درمانی برامون می زارن! خیالی نیست داداش!" به نظر شما، آدمها آنوقت واقعا متنبه می شوند؟ دزدها و قاچاقچی ها از حبس ابد نمی ترسند! آنوقت قاتل ها را با چه چیز می شود ترساند؟ شما که جنجال راه می اندازید جواب بدهید : یک قاتل را با چه چیز می شود از قتل ترساند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مطلب دیگر هم اینکه بعضی از دوستان کامنت زده بودند که اگر خودت جای پدر آن قاتل بودی چه! (یکی هم کامنت زده بود که : نگو چنین چیزی ممکن نیست!) من در هیچ جا نمی گویم چنین چیزی ممکن نیست! با این حرف هم نمی شود من را ترساند! من اگر به واهمه این که اگر روزی پسرم قاتل شود چه کنم، روزگارم آشفته است. صاحب فرزند نشدن راحت ترین کار دنیاست! هیچ هم اراده نمی خواهد، صورت مساله را کلا پاک می کنی! می گویی من چون می هراسم که ممکن است روزی فرزندم اینچنین شود، کلا بچه دار نمی شوم! ممکن است فرزند هر کسی به طریقی از راه درست خارج شود! این می تواند "هر کسی" باشد! می تواند بهترین شرایط تربیت، رشد، محبت و خیلی چیزهای دیگر، فرزند یک انسان را قاچاقچی مواد مخدر کند، یا دزد یا خیلی چیزهای دیگر! یک خطای کوچک در رشد و حرکت فرزند (که گاها بسیار ظریف هم می باشد) ممکن است فرزند یک انسان را تبدیل به یک دیو کند! با تمام پوست و گوشتم سعی می کنم که این خطا را دچار نشوم! اگر هم دچار شوم، به پایش تا آخرین روز زندگی ام حسرت خواهم خورد. تربیت فرزند ، مقوله ای ست بسیار متفاوت تر از تولید فرزند! تولید فرزند کار بسیار راحتی ست، تربیتش است که سالها وقت و انرژی و ذهنت را مشغول می کند! اگر در راه تربیتش خطا کردی، باید به پایش بسوزی! باید مرد باشی و بپذیری که خطا کردی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم می گویم : مثالم این فرد نیست، ممکن است در روند این پرونده بزرگترین خطاهای بشری رخ داده باشد! ممکن است این قتل دفاع از جان باشد! یا خیلی چیزهای دیگر... من و حتی شما از جزئیات دقیق این پرونده آگاهی کامل نداریم، بحث من این جوان نیست، بحث کلیات جار و جنجال هایی ست که این سالها بازار داغ وبلاگستان را داغ تر کرده است! من نه حقوق دان این پرونده هستم نه وکیل دم. تمام حرفهایم فقط از این رو بود که اگر فعالیت هایتان بر محور انسانیت است، زیربنایی فعالیت کنید تا روزی که چشم هایتان را آهسته می بندید و از این دنیا می روید ، تغییری بس اندک را پیرامونتان دیده باشید! نه اینکه باتلاقی را هم زده باشید محض تفنن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی جان، من تقریبا 9 سال است که در دو خیریه بزرگ تهران عضوم! برای خودم تبلیغ نمی کنم، دوستان نزدیک من هم تا به حال این را نمی دانستند! الان هم نامی از این دو خیریه نمی برم، پشت پرده خیلی از خیریه های بزرگ تهران را هم دیده ام، همین محک شما مسائلی دامنگیرش شده است، که واقعا یک روزی باید به محکمه اش برد! یا همین کمیته امداد خودمان. گاهی برجشان بیش از خرجشان است! خیریه های با کلاس ، بیش از خیرات به فکر چیزهای حاشیه ای و سیاسی اند! خیریه های حاشیه نشین فعالیت مفیدشان خیلی بیشتر از همین خیریه های با کلاس و با تیریپ است! یکبار برای یکی از همین خیریه چی های بالاشهر حساب کردم که خرج دکور و برج ضیافت هایش بیش از کمک های مردم است! من این راه را به صورت عملی سالهاست که در کنار یک سری آدمها می روم! اگر کسی واقعا قصد کمک کردن به ارگان های خیریه را داشته باشد، آنور دنیا هم باشد پیدایش می کند! من در همان ایالت محترم امریکا دوستانی دارم که هر سال نذوراتشان را بدون هو و جنجال برای ما می فرستند! این آدمها مقدسند، این آدمها بدون تابلو زدن و ژست انسان دوستی کمک می کنند، کمک این آدمها بوده که تا به حال خیلی از این خانه های کمک به مستمندان پا برجا بوده است! آمار سال پیش اوقاف نشان داد که انجمن های خیریه کوچک 4 برابر 5 موسسه بزرگ خیریه ایران کمک دریافت کرده اند. خیریه یک بنگاه تبلیغاتی یا کلوب شبانه نیست! آدمهایی که اهلش باشند، خودشان راهش را پیدا می کنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;من کوچکترین عضو جامعه انسانی هستم، کوچکترین شما!&lt;br /&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-5006497700600652890?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/5006497700600652890/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=5006497700600652890&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5006497700600652890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5006497700600652890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/07/blog-post_22.html' title='ادامه پست قبل'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7323399257552532761</id><published>2007-07-19T07:38:00.000+03:30</published><updated>2007-07-19T08:21:55.609+03:30</updated><title type='text'>برای دفاع از حقوقش ، حقوق هم می گیری؟</title><content type='html'>صبح ها یک طوطی ، از همین طوطی خال مخالی ها می آید پشت نرده های ما جیغ ویغ می کند! قیافه اش خیلی با مزه و احمق است، گاهی اوقات هم می رود روی این درخت روبرویی و شروع می کند به خودنمایی کردن، چقدر حرکات این حیوان ما را یاد بعضی ها می اندازد!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;این قضیه اعدام های اخیر را شنیده اید؟ یک پسر 16 سال که یک مرد سی و اندی ساله را با چاقو کشته است و حالا یک عالمه وبلاگ ضجه موره راه انداخته اند برایش! نمی فهمم... وقتی خون یک انسان ریخته می شود، نمی فهمم این همه ان جی او به راه انداختن ها معنی اش چیست! قتل است دیگر! چرا یک آدمی نمی آید ان جی او راه بیاندازد برای خانواده های مقتول! دفاع از قاتل ، دفاع از حقوق بشر نیست! اصولا آدمی که در سن 16 سالگی به فکر کشتن کسی بیافتد، در سن 30 سالگی ممکن است سریال کیلر شود! شر و ور هم نبافید که 16 ساله بچه است! 16 ساله های امروزی قد فیل می فهمند! اصلا هم بچه نیستند، حداقل آنقدر بچه نیست که بتواند چاقو را هفت بار در شکم آن مادرمرده فرو کند و نفهمد که وقتی چاقو فرو می کند طرف می میرد! حالا هزار جور مرا متهم به قساوت قلب کنید، خانواده مقتول اگر از قتل فرزندشان بگذرند، خیلی بزرگی کرده اند خواه پولی بگیرند، خواه نگیرند! در مردانگی شان هیچ شکی  نیست! حالا وبلاگ میزنی و در وبلاگت قتل انسانیت به خاطر پول را تابلو می کنی؟ این ها حرف مفت است! شنیده اید قدیم تر ها مثالی می زدند می گفتند طرف روی زمین سفت نشاشیده است؟ مثال خوبی ست! آدمهای اینجوری شبها در حالی که شوپن و آلبینی گوش می دهند و زار می زنند روی ننو تاب می خورند، یک ثانیه هم خودشان را جای هیچ کسی نمی گذارند ، قتل اتفاق فجیعی ست! شوخی نیست، قتل عمد واقعا اتفاق فجیعی ست! با هیچ قانون و فلسفه ای هم نمی شود توجیه اش کرد! خواهشا باز نگوئید که قوانین بین المللی چه می گوید و فلان! همین که خانواده مقتول حاضر به گذشت شده است، خیلی بزرگند! به نظرم آدمی که بتواند از مرگ عزیزش بگذرد، یک پیامبر است برای خودش! کوه صبر است! باید امامزاده اش کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا این همه ضجه موره واسه این بچه های بدبخت خیابانی یا یتیم های آواره ایران راه نمی اندازید؟ چرا در هیچ وبلاگی این فریادها را برای احداث یک یتیم خانه دیگر نمی شنویم؟ می دانید خرج یک یتیم خانه با 200 یتیم چیزی حدود 400 میلیون تومان در سال است؟ چرا ان جی او برای اینجور چیزها نیست و نچ نچ و پیف پیف ها فقط برای کشتن و قتل و سنگسار است؟ البته من میدانم که تو آنقدر فهمیده هستی که در صورتی که آن یتیم مذکور کسی را در سن 15 سالگی کشت، برایش یک ان جی او بزنی و سعی کنی نجاتش بدهی ولی وقتی کودک است و دارد توی گه بزرگ می شود بگویی کاری از دستم بر نمی آید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی فهمم! این همه تضاد در این بنیادهای کیلویی و زپرتی آزارم می دهد! آقای الف خودش عضو هیات مدیره یک دارالایتام است! میزان کمک های مردم را به یتیم خانه ها می داند! مردم ترجیح می دهند سالی 1 میلیون تومان برای این ان جی او های کیلویی پول بدهند ولی خرج یک ماه یک یتیم را ندهند! چون کلاس ندارد، پول که خرج می کنی باید با کلاس باشد، باید دیسیپلین داشته باشد، عمه فیفی که ازت می پرسد فوفو جان چه کار می کنی؟ بگوئی یک ان جی او دارم، به اسم دفاع از بانوان 34 ساله! او هم به به و چه چه کند!&lt;br /&gt;هزارجور بنیاد دفاع از حقوق زن و پیرزن و پیردختر و پسرهای قاتل و پسرهای زنجیری و دخترهای باکره و بی کره و کرکره و غیره داریم! ولی چندتا یتیم خانه در همین تهران کوفتی داریم؟ آمارش را دارید؟ چندبار در عمرتان از جلوی یکی از آینها گذشته اید؟ به جز شیرخوارگاه آمنه ، چندجای دیگر را بلدید؟  به جای این قرتی بازی ها و سوسول بازی های عصر قل قل میرزا، کمی به فکر این بچه های بی سرپرست باش! که پس فردا مجبور نشوی برای تک تک شان ان جی او مجزا تاسیس کنی!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;یک چیز دیگر را هم بگویم : تاریخ ثابت کرده است که بلبشو راه انداختن سر هر قضیه ای به ضرر آن قضیه است! اگر هو و جنجال راه بیاندازید سر همین قضیه یا مشابه اش، به ضرر خودتان است و بس! این همه ضجه موره و فحش فضیحت بی ربط یعنی چه؟  تو نه جای قاتلی نه مقتول! جای خودت هستی با خیال و آسایشی وصف نشدنی!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آقای الف&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7323399257552532761?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7323399257552532761/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7323399257552532761&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7323399257552532761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7323399257552532761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/07/blog-post_19.html' title='برای دفاع از حقوقش ، حقوق هم می گیری؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-5117799007390006121</id><published>2007-07-11T07:56:00.000+03:30</published><updated>2007-07-11T07:58:58.676+03:30</updated><title type='text'>بارا بارا بارابارابارابارا بارااااااااااااااااااا بارا بارا</title><content type='html'>اصولا به ما زنگ نمی زنی، پس به کی زنگ می زنی؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;ما چند روزی ست در به در دنبال یک کلیپ قدیمی و محبوبمان می گردیم، کمکمان کنید! دو شخصیت کارتونی با نمک که آوازشان هم دوئتی بود در این حدود : بارا بارا بارا باراااااااااا بارارا... یک چنین چیزی بود! ما مدتهای مدید هر روز که خانه می آمدیم در خفا به صورت مخفیانه کمی از کلیپ اینها را می دیدیم و کلی کیفور می شدیم! حالا گمشان کردیم و اسمشان را هم فراموش!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بنزین می فروشی؟ می روی به عیالت می گویی کارت سوختمان گم شده، آنوقت در بطری 1.5 لیتری آب معدنی می بری چهار راه مولوی می فروشی؟ آنوقت می گوئی چرا تورم شده است 500 درصد! خب نفروش... حالا این 2 زار پول بنزین را نخور، می میری؟&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;آدم این گداهای جدید سر چهارراه ها را که می بیند هم دلش می سوزد هم حرصش می گیرد! ما یکبار با عیالمان هوس کباب ترکی کردیم، دم پاندا ایستادیم، در همین حین پارک کردن بودیم که دیدیم یک پرشیای مشکی رنگ کنارمان توقف کرد، سه چهار تا از همین اسفند دود کن ها و گل فروش ها پریدند پائین و طرف هم که یک مرد سبیلوی نسبتا شیک پوش بود داد زد : 12 میام دنبالتون! مافیایی شده اند لامذهب ها! عجیب یاد الیورتوئیست افتادیم و آن ژروم پا شکسته چلاق!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;به مدد یک سری انسان نجیب روس، سریال بی نظیر مرشد و مارگاریتا را دانلود کردیم! له له می زنیم برای دیدنش، آنقدر کتاب مرشد و مارگاریتا را دوست داریم، که انتهای کتاب خسیسی مان می آمد کتاب را 50 برگ، 50 برگ تمام کنیم، 10 برگ در روز بیشتر دلمان نمی آمد بخوانیم، که این جذابیت جادوی سیاه کتاب ما را تشنه تر کند! سر فیلمش هم همینطور بودیم، نزدیک به 7 روز دانلودش طول کشید! ولی می چسبد دیدن این مجموعه بی نظیر!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در کامنت دونی مردم فحش می دهی و در می روی؟ از خریتت است! ما اگر به کسی فحش هم بدهیم، در نمی رویم، یک نشانی، آدرسی چیزی می گذاریم تا طرف پیدایمان کند، بفهمد فحشش داده ایم! و الا فحش الابختکی که به دیوار خورده است! اگر دوست داری فحش بدهی، حتما نشانی ات را بگذار تا جوابش را بگیری! حرف گوش کن کوچولوی دوست داشتنی!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;*&lt;br /&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-5117799007390006121?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/5117799007390006121/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=5117799007390006121&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5117799007390006121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5117799007390006121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/07/blog-post_11.html' title='بارا بارا بارابارابارابارا بارااااااااااااااااااا بارا بارا'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-5546209627424224602</id><published>2007-07-04T17:15:00.000+03:30</published><updated>2007-07-04T17:22:35.417+03:30</updated><title type='text'>مفنگی جان روز جهانی مبارزه ات مبارک باد</title><content type='html'>آخر چه مرگت است؟ ها؟ این چه کار احمقانه ایست که می کنی؟ در این سن و سال جوانی و خوشی و شادابی ات این کوفت و زهرمار چیست که می روی پی اش و فکر می کنی که داری حال می کنی و آویزان می شوی به چیزی که خودش به هیچ بند است! ما هم جوان بودیم، مثل اسب نجیب بودیم! حالا اسب هم نه، ولی خب مثل خیلی از انسانهای دیگر نجابت داشتیم! مثل آدم تفریح می کردیم، پنج شنبه جمعه درکه می رفتیم، عدسی می زدیم توی رگ! خیلی هم می خواستیم خلاف کنیم می رفتیم کافه صفا، قلیانی می کشیدیم و هوا وریه و دنیا را آلوده می کردیم! ها؟ می گویی درکت نمی کنند؟ خب نباید هم درکت کنند! مثل جوانوران راه می روی! مثل دایناسورها فکر می کنی! مثل غولها حرف می زنی! مثل هیولاها قر می دهی و مناظر خوب تهران را آلوده می کنی! بعد می خواهی کسی درکت کند؟ جدا می خواهی کسی تو را درک کند؟ خب! مسلم است که همان دایناسورهای مثل خودت درکت می کنند! اکس می خوری که فاز بگیری؟ مگر برق است که فاز بگیری! کراک می کشی که بروی هپروت و دنیایت شیرین شود؟ دنیای کراکی دنیای شیرینی ست؟ موجودی که وابستگی اش به موجودی اسیرتر از خودش است؟ مادرت کتکت می زند؟ باید بکشدت! کتک که برایت کم است! ها؟ خیلی خری حسن! آدامس زیرزبانی می زنی بالا ، بعد قات می زنی و مثل جن زده ها ، با 180 کیلومتر سرعت می زنی توی بلوک سیمانی بعد می گویی درکت نمی کنند؟ خودت چی؟ کسی را درک می کنی؟ ها؟ -ای بی ادب! حرف زدنت هم که هیچ ربطی به ادعایت ندارد، فحاشی می کنی! در خانه با کون برهنه راه می روی، می گویی آزادی می خواهم! شبها تا خرخره می خوری ، بعد بالا می آوری، می گویی می خورم که درد نکشم! بعد که می پرسند چرا روزی یک پاکت دود می کنی، می گویی غم و مشکلات! کسی من را درک نمی کند!&lt;br /&gt;تا به حال شده که با خودت فکر کنی، که اگر روزی صاحب فرزند شوی و بچه ات جلوی چشمت اینجوری پرپر شه، چه حالی بهت دست می ده؟ ها؟ بچه دار نمی شی؟ می ری وازکتومی؟ خاک برسر! این چه ربطی به اون داره! من سئوالم از جنبه فلسفی بود! چی؟ ..دی به فلسفه ام؟ بی ادب! ...... (ها؟ اینجا زن و بچه مردم وبلاگ می خوانند! ادب داشته باش!) &lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;دلمان می گیرد این جوانهای امروزی را می بینیم! نه همه شان را، برخی شان را، از همین هایی که حرفهایی مثل حرفهای بالای ما را جواب می دادند! با خیلی هاشان دمخور بودیم، با خیلی هاشان گپ زدیم! با خیلی هاشان بحث کردیم و به قولشان کلی کل کل داشتیم! دلمان می گیرد که این همه زیبایی های دنیا را نمی بینند! از کوری شان دلمان می گیرد! مزخرف می گویند! باور کنید که آرمان هایشان هوایی ست، ذهن شان مغشوش است! ما خودمان کلی جوانی کردیم و از همه قشری رفیق داشتیم! ولی اینها را درک نمی کنیم! نمی توانیم ارتباط برقرار کنیم با این جانوران نسل امروز! نه اینکه ما نسل دیروزی باشیم، نه! شکاف عجیبی بین ماست، شکافی که بین جاهل ها و مدرن های عصر پیش هم نبود! آن ها هم می توانستند با هم ارتباط برقرار کنند! ولی ما با این جاهلهای امروزی نمی توانیم دو کلام بحث کنیم، تا بحث کنی، متهمت می کنند! به هزار چیز! به نفهمی، به عقب ماندگی، به اینکه درکشان نمی کنی! (چی را باید درک کنیم؟ از این آدمهای مو سیخ سیخی که همیشه تلو تلو می خورند و اکس می زنند خواننده این وبلاگ نیست که ما را راهنمایی کند؟) متهمت می کنند که با آنها فرق داری! خب زمان ما هم همه با هم فرق داشتند! ولی نوجوانی قداست داشت! پاکی افتخار بود! آدمهای خوب، به خوب بودن می بالیدند! آدمهای بد ترد می شدند! کسی به کسی نمی گفت عقب مانده! حتی خوب ها و بدها هم با هم خوب بودند! من در منطقه ای درس خواندم که فقط چند ایستگاه تا میدان خراسان و نظامیه فاصله داشت! لاتهای نظامیه و گرگان هم خوب بودند! لاتهای عارف و خراسان هم معرفت داشتند! جانشان می رفت برای هم محلی هایشان، خواه بچه خرخون بود، خواه لات و هم مسلک شان! فرقی نداشتند، معرفت بود میان آن جماعت ، حتی با همه کج فهمی و جاهلی شان ، یک دنیا صفا داشتند! حالا چی؟ حالا لات ها هم دیگر لات نیستند! جاهلهای بنز سوار و لات های پرادو سوار در شهر جولان می دهند، قرص بالا می اندازند، نوامیس مردم را له می کنند! فحاشی می کنند، خودشان را می درند و در جامعه تا نفس دارند دریدگی می کنند! بهانه گیری نکنیم، مردم خوبی نیستیم! جلوی شان نایستادیم، شکاف افتاد میان ما و آن جماعت دیوانه مسلک! حتی بنگی های قدیم هم سروری می کردند به شاه نشینان اکس نشین لندکروز سوار! یک جو معرفت در رگ و ریشه شان باقی مانده بود! اینها همان یک جو معرفت را هم با کراک طاق زده اند! من در حوالی میدان ژاله بزرگ شدم، در حوالی مناطقی که لوتی های قدیم و جاهل های سیروس و خراسون و عارف جولان می دادند! خوب نبودند، ولی ما دوستشان داشتیم! حداقل می دانستیم که اگر دعوا کنند، وقتی بچه ای یا زنی یا پیری رد می شود، به احترامش سکوت می کنند! غیرت داشتند، الان غیرت دموده شده است! غیرت مال بچه امل هاست! بی غیرتی باب شده است، کون برهنه گشتن مد است! دوست دخترهایشان را سر یک دست ورق به هم می بازند! دخترها هم خوشحالند از این معامله! از کثیف بودن لذت می برند، آدمها از خوب بودن فاصله گرفته اند! نمی دانم چرا... ایکاش می توانستم به تنهایی این شکاف را با همه وجودم پر کنم، یک پل بشوم برای رد شدن این جماعت به آن طرف خیابان! تا با هم آشتی کنند، تا ببینند که روزگار به این بدی که فکر می کنند نیست، همه آدمها خوب ند! کسی نمی خواهد کسی را درک نکند! توهم زده اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره جانم، توهم زده ای! توهم... زیاد انداخته ای بالا، و توهم برت داشته که همه بدند، هیچ کس درکت نمی کند! این حرفها نیست، تو بقیه را درک نمی کنی، نه آنها تو را!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن1: پست قبلی نمونه بارزی از برتری حاشیه به متن بود، کامنت ها آنقدر پربار و غنی شده بودند که هر روز ولع خواندنشان را داشتم! اینجاست که گاهی متن، فقط یک محرک است و حاشیه است که کلی فکر را کار می اندازد، حرف می پیچد، بحث می شود و متن خام پخته می شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن2 : شاید این پست به بهانه روز جهانی مبارزه با مواد مخدر باشد، ولی جرقه اش از یک خبر بود، سازمان جهانی مبارزه با مواد مخدر اعلام کرد که در سال 2006 بیش از 400 میلیون جوان در جهان اعتیاد دارند! (می فهمی یعنی چه؟ یا هنوز هم داری با جوش های صورتت ور می روی؟)&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-5546209627424224602?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/5546209627424224602/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=5546209627424224602&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5546209627424224602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/5546209627424224602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='مفنگی جان روز جهانی مبارزه ات مبارک باد'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-6904844287872935112</id><published>2007-06-29T12:40:00.000+03:30</published><updated>2007-06-29T12:46:51.592+03:30</updated><title type='text'>آنقدر خودت را بزن تا جانت از همان محل کذایی بیرون بزند</title><content type='html'>می خواستم ادامه بحث کپی رایت را بنویسم ، دلم نیامد هیجانم را از درک هر چه بیشتر این مردم غیور شریف شهید پرور به رشته تحریر در نیاورم، باور بفرمائید هزار سال هم اگر روانشناس و جامعه شناس و جلبک شناس و جانورشناس بیاوریم تا این مردم ایران را آنالیز کنند باز هم کم است، قریحه طنز و بانمکی این مردم غیرقابل وصف است ، ما الان اطمینان داریم که بیش از نیمی از مردم ایران باید به جای قرص نارنجی ، قرص های آبی شان را بخورند تا حداقل کمی از این هیجانات ناشی از مصرف روانگردان ها از سرشان بیرون بزند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مردم ایران در راستای سهمیه بندی بنزین ، اولین کاری که کردند بچه هایشان را زدند، بعد یادشان افتاد که زنشان را کتک بزنند، رفتند دم در به سرایدارشان فحش دادند، بعد سوار ماشین شدند و از عصبانیت با سرعت 50 کیلومتر کوبیدند به ستون پارکینگشان ، بعد ازآن که دیدند هنوز عصبانیتشان فروکش نکرده سی دی های ماشینشان را شکستند، بعد دیدند هنوز هم عصبانی هستند، لاستیک ماشین دومشان را پنچر کردند، بعد دیدند هنوز قاطیه قاطی هستند رفتند بقال سرکوچه شان را یک کتک سیر زدند ، بعد رفتند سوپر محله شان را ترکاندند، بعدش با 100 کیلومتر سرعت زدند به تیرچراغ برق و بعدش شست چپشان را گاز گرفتند و آخرش هم پمپ بنزینی را که هر روز دم خانه شان در آن بنزین می زدند آتش زدند که دیگر در آن بنزین نزنند و 10 کیلومتر آن ور تر بنزین بزنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; حالا شما بگوئید این مردم سالمند و دولت ما مشکل دارد! به پیر، به پیغمبر به تمام مقدسات که مردم ایران یک پارچه خل اند! (دور از جان شما!) آخر یکی نیست بگوید : مردک گاو! بنزین سهمیه بندی شده است، چرا پمپ بنزین را آتش می زنی؟ می خواهی دیگر کلا بنزین نزنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هر پمپ بنزینی که آتش بگیرد ، به ازای هر روز خواباندن آن پمپ بنزین و علاف شدن شما در پمپ دیگر، پول یارانه حذفی بنزین پمپ مذکور برای دولت بیش از هزینه تعمیر آن پمپ می شود! پمپ بنزینی که روزانه 40 میلیون تومان یارانه بنزین می ریزد توی باک ماشینت را برای صدمه 5 میلیون تومانی به دولت آتش می زنی؟ آنوقت می گویی سالمم و مرا بستری نکنید! با زنجیر به تیر چراغ برق باید آویزانت کنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در راستای این همه عصبانیت 6 میلیارد جنس از شهروند ربوده شد! مردم تهران که فکر می کنند شهروند متعلق به استکبار جهانی ست و هیچ ربطی به عوارض شهرداری، پول تراکم، عوارض نوسازی و غیره ندارد و کلا بودجه اش از ماه می آید برای نشان دادن حرصشان دو شعبه از شهروند را هم غارت کردند تا مشت دیگری به دهان خودشان بزنند! آخرش هم رفتند چند بانک را که خودشان در آن حساب داشتند آتش زدند که بیشتر کونشان بسوزد! بعدش چند تا تلفن عمومی را که وقتی نیاز داشتند زنگ بزنند به این و آن هم ترکاندند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بعد که حسابی حالشان جا آمد رفتند تمرگیدند خانه شان و فردا سر کار نرفتند تا حقوقشان کم شود و شهر خلوت شود و حال دولت اساسی گرفته شود! احتمالا در راستای این حرکت خودجوش بسیار عاقلانه هفته دیگر ، مخالفان طرح سهمیه بندی بنزین می روند وازکتومی می کنند تا دیگر بچه دار نشوند و شاید هم بروند خودشان را وسط میدان هفت تیر آتش بزنند تا دولت از غصه از دست دادنشان دق مرگ شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تا جمعه خیلی به دولت بدبین بودم ولی از شنبه آنقدر به این مردم بدبین تر شدم که به نظرم دولت احمدی نژاد واقعا چیزی بیشتر از حد و شعور و کمال و فهم این مردم است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی در مملکت ما اتفاقات بسیار مهمی می افتد (مثل قطعنامه شورای امنیت، طرح تجاوز به حریم خصوصی، کاهش سود بانکی ، تورم 24 درصدی ، افزایش تعرفه واردات ، حذف ال سی در تجارت های یونیک ، طرح سهام عدالت در اقساط 200 ماهه و ...) مردم هندوانه می خرند، تخمه می خرند و کمی هم بادام هندی و یک کیلو چنجه و زنگ می زنند باجناقشان بیاید خانه شان و می شینند تا بوق سگ به دولت فحش می دهند! آنوقت طرحی که ممکن است باعث شود حداقل کمی ولگردی در خیابان حذف شود و کمی ماشین به ضرورت های اولیه تبدیل شود و سوخت مفت دود نشود می ریزند در خیابان و تا جان در بدن دارند به خودشان لطمه می زنند و خودزنی می کنند! واقعا شما احتمال نمی دهید ممکن است صبح از خواب بیدار شوید و در این حین که خواب بودید یک انقلاب صورتی یا سبز فسفری در ایران اتفاق بیفتد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-6904844287872935112?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/6904844287872935112/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=6904844287872935112&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6904844287872935112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/6904844287872935112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post_29.html' title='آنقدر خودت را بزن تا جانت از همان محل کذایی بیرون بزند'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-418531286022548954</id><published>2007-06-26T18:36:00.000+03:30</published><updated>2007-06-26T19:12:39.438+03:30</updated><title type='text'>اگر با وبلاگ ما حال می کنی یک لپ لپ بخر</title><content type='html'>راستش این بحث حق کپی رایت خانم شین سر گلوی ما هم گیر کرده است (ببینم پیداست که ما چند شب است داریم درباره این قضیه گپ می زنیم؟ و ییهو هر دوی مان آمدیم در این باره نوشتیم؟!)&lt;br /&gt;راستش این قضیه کپی رایت برای ما ایرانی ها کمی تا قسمتی عجیب و غریب است، ما ایرانی ها کتاب هایی می خوانیم که گاها روی صفحه اول شان نویسنده اصلی نوشته است که از نظر روحی و اخلاقی کسانی که حق و حقوق این کتاب را پرداخت نکرده اند حق خواندنش را ندارند، آنوقت ما ترجمه دست دو و سه آن را بدون پرداخت هیچ گونه حق و حقوقی می خریم و گاها دست به دست هم به رفقا می دهیم و حالش را می بریم، یا مثلا همین آرشیوهای کذایی ام پی 3 که در منزل ها به وفور یافت می شود و دست به دست بین دوستان و آشنایان می چرخد و هیچ کسی هم وسط راه نمی گوید : فلانی! برای اینکه عذاب وجدان نگیری، برو حق و حقوقش را بده! اصولا همه مان حواله می دهیم به قسمت چپ و می گوئیم : بیخیال بابا! ما که نسخه اصلشو نگرفتیم و ...! خب، حالا با این روحیه و با این حال و هوا بزرگ شده ایم، تلویزیون مان فیلم های خارجی را کش می رود، دوبله می کند و بعد دوبله اش را در بازار می فروشد و رویش می نویسد : کلیه حقوق پخش و توزیع این فیلم متعلق به موسسه سروش سیما می باشد! در صورتی که هیچ کجایش نمی نویسد که طبق کدام قرارداد و کدام اعتبارنامه این فیلم را از وارنربراس یا مثلا فاکس یا فلان کمپانی توزیع خریده است و اصولا حق و حقوق مال دزدی را مخصوص خودش می داند! حالا با این بلبشویی که درش زندگی می کنیم و خدائیش همگی از بلبشو بودنش لذت می بریم و ما مثلا خودمان ندیده ایم که آقای هرمس مارانای کبیرمان ناراحت باشد که فیلم های 29-30 دلاری را 1000 تومان می خرد و صفایش را می برد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا می ریم سر قضیه محسن نامجو، ما اولش بگوئیم ما نه دشمن نامجو هستیم نه فن نامجو! ما و خانم شین دو آهنگ از محسن نامجو گوش کردیم و به طور غیر معمولی هر دویمان از این جوان خوش صدا ، خوشمان نیامد که نیامد! بعد فکر کردیم که چرا خوشمان نیامد، به این نتیجه رسیدیم که شاید ما خیلی عوامیم و بقیه خیلی مدرن، بعد خیلی فکرش را نکردیم و رفتیم سراغ همان جک وجوانک های خز و خیل ایرانی خودمان و بعضا موسیقی های کلاسیک ایام شباب! ولی بحث ما سر این مسئله دونات ی ست که هرمس مارانا برای محسن نامجو پخته است : راستش تا آنجا که یادم است محسن نامجو خودش آهنگ هایش را برای بار اول در نت پخش کرده است، اصولا هم موسیقی چیزی نیست که از کشوی میزت بدزدند و بعد به ام پی 3 تبدیل شود و در نت پخش شود، معمولا خواننده های آماتور برای شهرت چند تایی از آهنگ هایشان را در اینترنت می گذارند تا صدایشان مشهورتر شود، پس وقتی اصولا یک خواننده ای آثارش را در اینترنت به رایگان قرار می دهد، درخواست هزینه برای گوش دادنش (حتی اگر این هزینه دلبخواه باشد و بخواهیم مردم را در عذر اخلاقی قرار دهیم) کار درستی نیست، مثل این است که همسایه خانه شما بیاید و بگوید من 8 سال است در خانه شما قیمه نذری می دهم، بی زحمت پرسی 1200 در 8 سال پولش را بدهید نیاز دارم! این قضیه هم هیچ فرقی با آن قیمه نذری ندارد، مثل این است که آقای الف بگوید خوانندگان وبلاگ آقای الف در سال 84 ، اگر از وبلاگ آقای الف خوشتان آمد بیائید پولش را بریزید به حساب ما! اگر هم لینک دادید به وبلاگ ما به ازای هر هیتی که اینجا آمد یک پول دیگری هم به ما بدهید! محسن نامجو اگر یک وب سایت رسمی بزند، و در وب سایت رسمی اش اعلام کند که اگر کسی قصد دانلود کردن این موسیقی را دارد ، و از این موسیقی لذت می برد این شماره حساب من بیاید هر چقدر دوست داشتید به این حساب واریز کنید! (می شود همان دونات) ولی اینکه اگر هر چقدر کپی کرده اید و هر چقدر دوست داشته اید و هر چند تا آهنگ که دارید، به نظرم چیز عجیب و غریبی ست! مثلا کامنت بار من متعلق به وب سایت هالو اسکن است! این وب سایت کاملا رایگان است، ولی در صفحه اش نوشته که اگر با این کامنت دونی حال کرده اید، این دکمه پی پال ماست ، بیائید به حساب ما واریز کند! تو را هم در هیچ صفحه در چهارچوب اخلاق و تقوی و نماز شب نمی گذارد که اگر به عرش رفتی و فلان و بهمان از نظر اخلاقی مکلفی که فلان قدر به حساب ما بریزی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن، یکی از رفقای کاملا غیر معتبر ما که چند وقت پیش بحث این محسن نامجو شد، این جوانک ادعا می کرد که نت های چند آهنگ محسن نامجو برای خودش نیست و برای فلان فرد است (من نه آن فلان فرد را می شناسم نه محسن نامجو را! اصولا 2 آهنگ از محسن نامجو هم بیشتر گوش نکرده ام) ولی شما که دلتان می خواهد این رفیق شفیق تان میلیاردر شود و یکه تاز عالم موسیقی شود، جایی ، دکانی ، دکه ای جایی بروید آثارش را ثبت رسمی کنید! چون از نظر وجدانی و اخلاقی واقعا از کجا می شود ثابت کرد که آقای نامجو بابت : نوشتن نت ، نواختن موسیقی ، ضبط صدا ، تدوین ، شعر و ... حق و حقوقی پرداخت کرده است یا خیر؟ و اصلا بقیه کارهای آلبوم وی ، کار چه فردی ست؟ مثلا نوازنده کارهایش کیست؟ یا چه کسی تدوین کرده است؟ یا مثلا از کجا معلوم که محسن نامجو ، تنظیم کننده کارهایش مثلا یک صفدرقلی خان ی بوده است که محسن نامجو از او خوشش نیامده و کارهای صفدرقلی را به اسم خودش پخش کرده است و اصولا چون اون صفدر مادرمرده صدایش جایی در بک گراند نیست که بگوید : اررنجمنت بای صفدر! خب نمی تواند ثابت کند که پسرم! ها؟ پس اخلاقیات را چه کنیم؟ چطور شب ها با شکم راحت بخوابیم؟ (ما یادمان رفته که مردم با دل راحت می خوابیدند یا شکم راحت! )&lt;br /&gt;حالا مثلا اگر بگوئید همه اش را خودش کرده است، این قابل اثبات است؟ خب، آقای الف هم می تواند بگوید برج میلاد مال بابابزرگش است! و گراهام بل جدمادری اش بوده است و پرنسس دیانا هم نوه عمه خاله خانباجی اش بوده است!&lt;br /&gt;دنیا، دنیای سرتیفیکیشن است! همه چیز با مدرک اعتبار دارد، درست نمی گوئیم برادر مارانا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما اصلا بحث مان بر سر تائید یا تکذیب محسن نامجو نیست، بر سر این است که اگر یک روزی خواستیم یک اثر هنری خلق کنیم و خواستیم بابتش پول از خلایق بگیریم، هیچ وقت در معذوریت اخلاقی نمی گذاریمشان! اگر خیلی دلمان خواست از آن قضیه پول در بیاوریم می رویم یک وامی چیزی می گیریم و یک جای دنیا با یک سرمایه گذار قرار داد می بندیم و رسمی اش می کنیم! یا حداقل اینکه ثبت اش می کنیم! اگر فردا یک وبلاگی مثلا به نام اصغر قلی زاده ای آمد و ادعا کرد که این صدا هم صدای محسن نامجو نیست و ما صدایمان عین همین باباست و این آهنگ ها کارهای ماست، از کجا می شود ثابت کرد که کدام یک راست می گویند؟! مگر ما صدای مشابه کم داریم؟ حداقل 4-5 خواننده تیپ سازی کارهای قمیشی، ابی، داریوش، منصور و ... را می کنند! اگر یک آدم زرنگی صدایش تیپ صدای نامجو باشد و کمی پول داشته باشد می تواند مثل آب خوردن کارهای نامجو را به نام خودش تصاحب کند! در دنیای دیجیتال امروز هم با وجود میلیون ها افکت صوتی و میکروفون های عجیب و غریب ، کسی کمی صدایش شبیه این بابا باشد، می تواند خودش را به جای وی جا بزند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دونات چیز بدی نیست، ولی وقتی معنی می دهد که بشود ثابت کرد که واقعا صاحب اثر دونات می گیرد، کار واقعا متعلق به این نام است، چه کسانی زحمت این کار را کشیده اند (مثلا چه کسی گفته که تنظیم کننده کارش سخت تر از کار خواننده نیست؟ یا مثلا نوازنده ، یا صدا بردار؟) قاعدتا همه اینها کار آقای نامجو که نیست، هست؟ و اینکه در این کار کلیه حقوق مادی و معنوی افراد زیر مجموعه (اگر وجود دارند) پرداخت شده است.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-418531286022548954?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/418531286022548954/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=418531286022548954&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/418531286022548954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/418531286022548954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post_26.html' title='اگر با وبلاگ ما حال می کنی یک لپ لپ بخر'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7441215221213552902</id><published>2007-06-24T07:42:00.000+03:30</published><updated>2007-06-24T07:55:47.717+03:30</updated><title type='text'>اگر انرژی مثبت نمی دهی آدم باش</title><content type='html'>بعضی آدم ها اینجوری هستند، چشمشان که به تو می افتد شروع می کنند به منفی بافی! بعضی ها هم فقط مثبت اندیشی می کنند، روحشان در تلاطم این است که به قول این جوانک های امروزی فاز مثبت بدهند! حالا بعضی ها این وسط قیافه بخت النصرشان فاز منفی ست، بعضی ها وقتی غمگینی می گویند : بیخیال، دنیا رو سخت نگیر، ببین چقدر هوا خوبه (عین سگ دروغ می گه، هوا از جهنم دو درجه خنک تره، ولی باز انرژی مثبت بده) حالا طرف مقابل یکی دیگه میاد میگه : ای بابا... تازه حاله تو خوبه، ما که خودمون خرابه خرابیم داداش! آدم ها با آدم ها فرق می کنن، آدم هایی که انرژی مثبت دارن همیشه تو رو به سمت زیبایی ها سوق می دن و آدم هایی که انرژی منفی دارن همیشه به تباهی، حالا اصل حرفم این بود که توی تثوری و حرف زدن های این سبکی همه مون موافقیم که انرژی مثبت ها خوبن و انرژی منفی ها اخ! ولی در عمل این نیست، آدم ها عاشق انرژی منفی گرفتنند، مخصوصا وقتی حالشون گرفته است، مثلا خانم ها وقتی غمگینن اگر کسی دورشون باشه که باهاشون یک اشک دل سیری بریزه، بیشتر باهاش موافقن تا کسی که امیدوارشون کنه و از اون مود درشون بیاره و آقایون هم وقتی مثلا خیانت میشه بهشون دلشون یه همدم می خواد که تا خرخره بخورن و تا خرخره زار بزنن و تا خرخره فحش و فضیحت بارش کنن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا اینقدر بخش "منفی" و غم انگیز زندگی گاهی لذت بخش تر از بخش مثبتش میشه؟ مثلا چرا گاهی اینقدر زار زدن به آدم ها حس خوبی میده که یک دل سیر خندین جای اونو نمی گیره؟ (الان که یک نگاهی به بالا انداختم عین پیام های رادیو شد!) آقای الف توی وبلاگش سعی می کنه به همه شماها انرژی مثبت بده، اگه 10 بار می خنده 9 بارش برای دوستاش و اطرافیانش باشه و 1 بارش برای خودش، شماها هم سعی کنید انرژی های مثبت اطرافتون رو زیاد کنین، انرژی منفی نیازی به زور زدن نداره، خود به خود جاری میشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیزی رو هم اضافه کنم، یکی از نادر آدم هایی که در دنیای وبلاگستان پر از انرژِی مثبت دیدم، همین وبلاگ خانم نازی کاویانیه! توی کامنت هایی که برای دوستان میزاره وقتی توجه کنید می بینید که نوشته ها هم چقدر می تونن مثبت اندیش و منفی باف باشن!( همیشه سر این قضیه یاد اون جغده بیفتین که می گفت من میدونم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: مرسی عیال جان! ما هنوز مستیم به حضور ارغوانی تو، پتوی چهارخانه ما کجاست؟ که زنبوره سرد زمستان را از تن بزدائیم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7441215221213552902?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7441215221213552902/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7441215221213552902&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7441215221213552902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7441215221213552902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post_24.html' title='اگر انرژی مثبت نمی دهی آدم باش'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-7978943782089075827</id><published>2007-06-21T07:33:00.000+03:30</published><updated>2007-06-21T23:39:06.477+03:30</updated><title type='text'>اگر بو می دهی وارد این سایت نشو</title><content type='html'>قضیه فیلم اخیر خاتمی را حتما شنیده اید، فیلمی که در آن خاتمی با یک زن دست می دهد. راستش ما فیلمش را نگاه کردیم، آنقدر کیفیتش پائین است که اصولا نمی شود با خیال جمع درباره صحتش حرف زد، می شود خیلی راحت یکی از همین فیلم ها را طی چهار یا پنج روز ساخت! هر ثانیه فیلم 25 فریم است و 10 ثانیه طول این تصویر 250 فریم، در ضمن اگر از مجیک بلو استفاده شود و یک نرم افزار درست و حسابی مثل کانوپس ، شاید 2 روزه هم بشود جمعش کرد! پس اصولا استناد به این فیلم خیلی موجه نیست، ولی اینکه خرازی و دفتر خاتمی جواب های سربالا و بی ربط داده اند، و رسما این قضیه را تکذیب جدی ندانسته اند کمی تعجب برانگیز است، آن هم حال که 2 سال دیگر ممکن است بخت یاری کند و ما دیگر چشممان به جمال این یکی نیفتد و خاتمی رئیس جمهور بعدی بشود!&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;وبلاگ بریم بازی خانم شین ایده جالبی بود، اینکه افراد بیایند و این مقوله پیچیده "بازی" را کمی بیشتر بشکافند! اینکه ما با این قد و هیکلمان هنوز هم گاهی به بهانه سینا یک بازی ماشین سواری در رگ می زنیم و تا مغز استخوانمان از این جنون سرعت تیر می کشد! اینکه چرا اینقدر از بازی کردن با این کوچولوی مان لذت می بریم و و و همه اینها یک رگ و ریشه ای در یک جای گذشته مان دارد. (شاید هم که ماجرای همان خاطرات دوست 47 ای مان باشد!) اگر هم در خانه تان بچه ای وجود ندارد و یا احیانا اجاق تان کور است، می توانید یک سری بازی اختراع کنید و در ذهن تان پرورش دهید ، به همان ترکیب نامرتب و به هم ریخته دراین وبلاگ بنویسید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این علیرضا رفیق فیلم باز ما ، ما را هم آلوده فرندز کرد، راستش ما قصد دیدن این سریال را نداشتیم ولی به اصرارهای خانم شین فرندز گیر (مثل نمک گیر) شدیم! کار خوبی ست پر از ایده های نو، دست این منوچهر خان گلمان هم درد نکند که ما را تامین مواد می کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرای این نانسی عجرم هم ماجرای بامزه ای شده است، یک سری وبلاگ ها داد و فغان راه انداخته اند که این حرامزاده را باید فلان کرد و بهمان کرد، راستش ما کمی منصفانه که فکر می کنیم، می بینیم که به ما چه مربوط است که این آوازه خان مادربه خطا (این را گفتیم که آن آتشی ها شش شان حال بیاید!) ورود ایرانیان را به وبلاگش ممنوع کرده و یک سری دری وری سردرش نوشته است، البته ما که وارد شدیم خوش آمد هم گفت، فحش و حرف رکیک هم نزد! ولی انصافا از وقتی که بچه بودیم اصولا هر بار که اسم و واژه عرب را شنیدیم مگر نگفتیم عرب ملخ خور، امل، عقب مانده و ...؟ مگر هر وقت می خواستیم یک آدم مفت خور و احمق را مثال بزنیم ، اول اصلیتش را "عرب" می کردیم و بعد جمله مان را ادا می کردیم؟ مگر غیر از این بود؟ ها؟ پس اصولا او هم می تواند به ما فحش بدهد! دنیای آزاد است، اینکه یک سری وبلاگ به خاطر جملات بی ربط یک خواننده عرب ، کلی شلوغ بازی در آورده اند به نظرمان بیشتر مشهور کردن اوست! همان قضیه پاپاراتزی هاست، که بعضی ها به پاپاراتزی ها پول می دهند تا ازشان کون لخت عکس بگیرند و بعد از حفره انزوا در بیایند و حداقل با ماتحت شان دوباره کمی مشهور شوند! نانسی عجرم که کسی نیست، رایس و بوش روزی 100 بار امثال این جمله ها را به نحو مختلف می گویند ولی ما اصولا وسواس داریم که اون "دختر خوشگله" غلط می کنه این حرفو بزنه! بیخیال رفقا، طرفداران نانسی بروید کمی هلن و سوزان روشن گوش کنید تا شش تان باز حال بیاید!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-7978943782089075827?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/7978943782089075827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=7978943782089075827&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7978943782089075827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/7978943782089075827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post_21.html' title='اگر بو می دهی وارد این سایت نشو'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-2677888703039378531</id><published>2007-06-09T06:23:00.000+03:30</published><updated>2007-06-09T06:26:20.229+03:30</updated><title type='text'>چرا؟! آقا! خره؟!</title><content type='html'>آقای الف از وقتی سینا شش ماهش شده بود تقریبا هر شب برایش قصه می گفت، از هر دری هم که به ذهنمان می رسید آسمان رسیمان می بافتیم و این کوچولوی ما همیشه لذت می برد، سعی می کردیم داستانهایمان ساختاری ساده داشته باشد، چه از روی کتاب ، چه فی البداهه. بگذریم این را گفتم که پیش زمینه این عرضمان باشد که ما در این مدت هر کتاب قصه ای که به دستمان رسید شخصیت های حیوانی اش اصولا یا آقا بودند یا خانم! حالا این وسط حیوانات شریفی مثل گربه، بلبل، جوجو، سنجاب، طوطی، اردک، غاز و غیره خانم بودند و هر موجود دهشتناک و ابلهی مثل خر، الاغ، قاطر، سگ، گرگ، روباه ، آقا بودند. ما نفهمیدیم آن فلان فلان شده ای که برای بار اول این داستانها را نقل کرد چه عنادی با این آقایان بدبخت داشته است که گل سر سبد کتاب های کودکان آقا خره و آقا گرگه است و گل سر سبد آن طرفش خانم پیشیه و خانم اردکه بوده است! این دسته بندی حیوانات ما را به فکر انداخت که احتمالا مخترع اولین داستان های کودک یا یک زن ذلیل حرفه ای بوده است یا هم اصولا زن بوده است! ما هم برای مقابله با این قضیه کاملا ضدمردانه گفتیم برویم یک سوژه پیدا کنیم که کاراکتر اولش خانم خره باشد و کاراکتر دومش آقا طوطیه! بعد به این فکر افتادیم که یک جنبش راه خواهد افتاد و احتمالا در جلسه بعدی کلاسهای دکتر سلطانی، دکتر سلطانی که احتمالا شب قبلش تهدید به مرگ شده است خواهد گفت که کتاب ماجراهای خانم خر ناقلا و آقا طوطیه زحمت کش آثار سوء بر کودکان گذاشته و دچار خودپریشانی درجه 4 خواهند شد که اگر شما کتاب بعدی همین نویسنده گمنام زن ستیز را بخوانید که نامش "خانم گرگه همیشه، می خوره آقا پیشی رو تو بیشه" حتما کودکتان در آینده به جز اختلالات خودپریشانی ، ممکن است یک قاتل زنجیره ای هم بشود! چون نسبت به خانم ها تاثیر منفی می گیرد و احتمالا آن یارو که در مشهد خانم های معصوم را می کشته است، در بچگی پدرش برایش قصه های خانم گرگه ناقلا را می خوانده است! بعد گفتیم چگونه این اعتراض و جنبش ضدمردانه را دنبال کنیم، به این فکر افتادیم که یک کتاب چاپ کنیم که همه آقاهای داخل این کتاب ناز و ملوس باشند! (عین خودمان) بعد دیدیم که این کار هم ممکن است باز دکتر سلطانی پشت سر ما صفحه بگذارد که این کتاب باعث رواج همجنس گرایی می شود و چون آقایان به قبرشان خندیده اند که ناز و ملوسند، ممکن است توهم برشان دارد که واقعا ناز و ملوسند! خلاصه ما گفتیم بشینیم به درد این آقا خره و الاغه و دیگر آقایان موجود مظلوم در کتب کودکان بسوزیم و بسازیم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-2677888703039378531?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/2677888703039378531/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=2677888703039378531&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2677888703039378531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/2677888703039378531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post_09.html' title='چرا؟! آقا! خره؟!'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4645117614965248964</id><published>2007-06-07T08:25:00.000+03:30</published><updated>2007-06-07T08:32:52.683+03:30</updated><title type='text'>خالی ست</title><content type='html'>خانه بی تو خالیست... آنقدر خالی که صدای هو هوی جیرجیرک ها هم نیمه شب مرا از خواب بیدار می کند... خانه بی صدای تو و آن فرشته کوچک خالیست، از تنهایی بیزارم، بیزار... تحمل خانه بی تو، مثل تحمل آبستنی ست بی فرجام! خسته ام کرده است، برگرد بانو، دلم برایم تنگ شده است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4645117614965248964?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4645117614965248964/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4645117614965248964&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4645117614965248964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4645117614965248964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post_07.html' title='خالی ست'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-4410819547241520818</id><published>2007-06-01T00:08:00.000+03:30</published><updated>2007-06-02T00:43:36.494+03:30</updated><title type='text'>ماجرای تله پاتی ما و آن اپیزودی که جویی بدل آل پاچینو شد</title><content type='html'>آقای الف با خانم شین می خواهند کتاب بنویسند، آقای الف هر چقدر فکر می کند که درباره چه چیزی کتاب بنویسد که به چاپ چهلم برسد و اسمش بر سر زبان ها بیافتد چیزی به ذهنش نمی رسد بعد خانم شین می گوید که بیا تجربیاتمان را درباره کودک چاپ کنیم، من و تو هر دو خیلی تحقیق کردیم و کتاب خواندیم و ...، آقای الف ولی می داند که تجربیاتش به چاپ چهلم نمی رسد، تصمیم می گیرد یک داستان بنویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موضوع داستان یک دختری ست که خیلی زیباست و یک پسر معتاد آویزونی عاشق این دختر زیبا شده است، بعد دختر زیبا که اصولا دویست سیصد تا خواستگار دارد هر روز با سر به زیری و متانت بدون توجه به اطرافش به دانشگاه می رود و آن پسر معتاد مفنگی عاشقش شده است، بعد یک روز پسر معتاد بی ریخت مفنگی جلوی دختر زیبا می ایستد و به او پیشنهاد ازدواج می دهد، دختر زیبا هم که آن پسر معتاد بی ریخت مفنگی زاقارت را دیده است و خیلی از او بدش آمده با کیف (ترجیحا از این کلاسورهای پاپکو) می کوبد توی سر پسر مذکور، پسر مذکور که القابش به علت طولانی شدن بیش از حد ذکر نمی شود خلاصه دنبال دختر می افتد و دختر به او می گوید تو باید بروی جبهه تا من حاظر شوم زن تو بشوم، پسر مادرمرده که اصولا قدم از قدم نمی تواند بر دارد هم تصمیم می گیرد برود جبهه، می رود مسجد محل و به بسیج ملحق می شود، روز دوم می رود بسیج و می گوید من را عازم جبهه کنید تا زن بگیرم، مسئول بسیج هم می گوید : مرتیکه خر! 18 سال است که جنگ تمام شده ، برو کشکتو بساب! اصولا جوان مذکور که خیلی هم حساس بوده (به علت مصرف بیش از حد کراک و اینکه از بدنش چهار پنج تا کرم گنده زده بوده بیرون) می رود خودش را به تخت می بندد تا ترک کند، دختر هم که از پسر مذکور بی خبر می ماند می رود ببیند پسر مذکور که کلی خر و احمق و بیشعور بوده است رفته برای جبهه ثبت نام کند یا هنوز کپه مرگش را گذاشته و نعشگی می کشد؟! وقتی به سر کوچه شان می رسد ییهو زلزله می آید و چون پسر مذکور خودش را به تخت بسته بوده نمی تواند تکان بخورد! دختر هم که (اینجا به شدت صحنه آهسته است، ما از زمان وقوع زلزله تا آزادی پسر معتاد آشغال انگل اجمتاع به 2 دقیقه وقت نیاز داریم- با عرض پوزش از انجمن زلزله شناسی ایران) دختر هم با عملیات ژانگولر به سمت خانه پسر مذکور می رود و چون قبلا دستش کج بوده و کلید خانه پسر مذکور پریده بوده تو جیبش وارد خانه می شود و خوشبختانه چون خانه ویلایی بوده و پله بالارفتن نداشته می بیند که ای دل غافل، پسر معتاد بدبخت انگل اجتماع به تخت بسته شود و زمین همین جور دارد می لرزد با دندان و پنجول پسر را آزاد می کند و با هم فرار می کنند، آخرش هم یک فکرهای اروتیک کردیم که کمی مهیج تر شود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا به نظر شما این کتاب ما به چاپ چهلم می رسد یا نه؟! به نظر شما میزان فحش به مردان در کتاب کافی بود یا بیشترش کنیم که خانم ها بخرند و حالش را ببرند؟! البته ممکن است اگر کتاب فوق را چاپ کنیم به جرم اهانت به سوژه مسعود ده نمکی زندانی شویم ولی ما از الان بگوئیم که پسر معتاد داستان ما در زمان صلح با دختر مذکور آشنا شده است و ما اصولا قصدمان اصول اولیه نجات دادن میت از زیر آوار است و اینکه بعد از نجات میت چطور عاشقش شوید و باهاش ازدواج کنید... فکر بد نکنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب! ما برویم دنبال یک ایده دیگر، چند تا ایده بشود مجموعه کتاب بزنیم تا یکجا مشهور شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-4410819547241520818?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/4410819547241520818/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=4410819547241520818&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4410819547241520818'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/4410819547241520818'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='ماجرای تله پاتی ما و آن اپیزودی که جویی بدل آل پاچینو شد'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-8951224564426640717</id><published>2007-05-22T18:48:00.000+03:30</published><updated>2007-05-22T18:49:14.702+03:30</updated><title type='text'>Don't you forget about me</title><content type='html'>می دانم، تو را با تک تک سلولهایم می دانم، چرا می گویم می دانم و نمی گویم می شناسم، چون شناخت سطحی ترین دانش هاست ولی تو را می دانم،اگر هر روز دستهایت را نمی بوسم چیزی از خوبیهایت در درونم کم نمی کند بانو، تو "خوبی" و همین همه دنیای درون من است، اگر گاهی تلخم، تلخی ام را ببخش بانو... اگر هر روز به یادت نمی آورم که چقدر از بودنت خوش ام، چقدر از نگاهت زلالم و چقدر آفتابی، مرا ببخش بانو... مرا ببخش بانو که گاهی زمزمه بی نهایت نگاه هایت را ندیده گرفتم، مرا ببخش که گاهی خنج درد روز را در چشمانت ندیدم، چشمانم شدی و قلبم و دستهایم را گرفتی تا سکو به سکو گز کنیم، ، مرا ببخش بانو ، تو خوبی و همه خوبی هایت را با قلم نمی شود ستود... مرا ببخش که گاهی خموده ام، تلخی روزگار تلخم می کند، مرا ببخش بانو... تو خورشید باش اگر شب صورتم را می پوشاند، تو بتاب بانو... بتاب تا با تو روشنایی را ببینم، عاجزم از درک هستی ات، از زلال چشمانت، از خستگی هایت ... مرا ببخش بانو... به این عشق شک نکن بانو، من "عشق" را با تمام وجود فریاد کردم و هیچگاه شرمنده نشدم، فراموش نکن بانو...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ایکاش روزی که می مردم، فرصتی اندک به من می دادند تا به تو بگویم : "فقط خدا می داند چقدر دوستت دارم"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-8951224564426640717?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/8951224564426640717/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=8951224564426640717&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8951224564426640717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/8951224564426640717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/05/dont-you-forget-about-me.html' title='Don&apos;t you forget about me'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-589789702320477495</id><published>2007-05-17T18:25:00.000+03:30</published><updated>2007-05-17T18:40:41.749+03:30</updated><title type='text'>مبارزه با بدحجابی یا روشی برای فراموش کردن حقایق پشت پرده؟</title><content type='html'>استاد داشت اسکیس های بچه ها را نگاه می کرد، قرار بود یک آشپزخانه بکشیم به صورت پرسپکتیو دو نقطه ای، صدای مشاجره ضعیفی از راهرو می آمد و یک آن در باز شد و منشی موسسه با ترس گفت که از وزارت ارشاد اومدن کلاس ها رو ببینن! کلاس ما شامل 12 نفره، 9 نفر از این 12 نفر متاهلند و 3 نفر دیگه اشون هم 2 تاشون هم سن و سال دایناسورند. بچه های کلاس چپ و راست به هم نگاه کردند که چه چیزی در وجودشونه که اینقدر این خانم منشی رو ترسونده، استاد گفت چیزی نیست آقایون و خانمها یک میز بینشون فاصله باشه. آقایون دو تایی سر یک میز نشستند تا ردیف وسط خالی شد. آقایونی هم که آستین کوتاه داشتند فرستادند ته کلاس. مامور ارشاد اومد توی کلاس گشتی زد و با غرغر رفت. وقتی رفت منشی موسسه در کلاس رو باز کرد و گفت از کلاس شما راضی نبود، خانمها به جای مقنعه روسری داشتند و بوی عطر توی کلاس میومد. استاد شلوار جین پاش بود (از این شلوار جین های سنگ شور شده) و اینکه روی میزها بیسکوئیت و چیپس بوده! بگذریم... دوران دانشجویی توی یکی از مزخرف ترین دانشگاه های ایران درس خوندم، از ترس اینکه نزدیک محوطه خانمها دیده نشیم همیشه از در پشتی میومدیم که بیشترین فاصله رو با قسمت خانمها داشت. ولی این که در یک کالج خصوصی معماری و هنر، چون بوی عطر در داخل کلاس میاد مشکل سازه، چیز عجیبی برام نبود. سخت گیری های اخیر که مجددا شروع شده (از جمع آوری ماهواره در کل شمیران و غرب تهران بگیرید تا برخورد با بدحجابی و اراذل اوباش _ این دو تا همیشه و همه جا توی اخبار کنار هم اومده ، توجه کردید؟ _) چیز جدیدی برای نسل ما نیست، ولی بعد از دوران 8 ساله خاتمی و نرمش هایی که توی جامعه اومد کمی جامعه رو شوک زده کرده، اینکه مردم چه واکنشی به این قضیه نشون می دن خودش جای تعجب داره، چون این مردم همون هایی هستند که سال 66 توی خیابون ها شاهد کتک زدن خانمها توسط امثال همین آقای ده نمکی و اکیپ بچه های شلمچه و صبح و انصار بودند. شاید بهترین راه حل فقط و فقط صبره! چون زمان خیلی مسائل رو توی جامعه پیچیده ایرانی حل می کنه، اینکه مبارزه با بدحجابی به صورت یک تابو در بیاد و معضلی مثل مفاسد اقتصادی توی جامعه هنوز پشت یک هزارتوی بی محتوا پنهان بشه، نشونه بارز دلیل این برخوردهای سطحیه. این که این قضیه رو سطحی نام می برم دلیلش فقط و فقط یک چیزه، هیچ وقت این قضایا عمر بلندی نداشته ، فشارهای روانی رو زیادتر کرده و تبعاتش گریبان خود دولت رو گرفته، یادمه جایی خوندم که سال 1998 در نروژ قانونی تصویب شد که اگر 5 نفر رو توی خونه در حال مصرف کراک و یا اکس بگیرن، کلی جریمه نقدی سنگین داره، در صورتی که همون سال دولت نروژ اجازه تاسیس 10 اکس کلاب رو توی نروژ داد. دلیل این کار هم خیلی واضح بود، دولت ها همیشه از "فساد" پنهان بیشتر باید بترسن تا "فساد"آشکار. چون "فساد" پنهان توی هیچ آماری وجود نداره و اصولا از نظر جامعه شناسی قابل آمار گیری نیست، بلایی که این 27 سال سر ایران اومده و به گفته معاون امار ستاد امر بمعروف که سن کف اعتیاد در ایران به 11 سال و سن کف فحشا در ایران به 14 سال رسیده، این همون چیزیه که تو این 27 سال ازش غافل بودن. "فساد" پنهانه، چیزی که هیچ وقت نمی تونن ازش آمار دقیق و قابل استنادی تهیه کنن، همیشه فرضیه و همیشه بر حسب حدس و گمان نقل میشه. ولی دولت های پیشرفته ترجیح میدن "فساد" رو به صورت آشکار جلوی چشمشون داشته باشن، تا اینکه ندونن تو کدوم خونه و زیرزمینی مجلس تخدیر و اکسیژنه! چیزی که دولت ایران همیشه ازش هراس داشته الان داره سراغش میاد و با این بگیر و ببندهای ظاهری متاسفانه هیچ گره ای رو نمی تونه وا کنه، "فساد پنهان" روز به روز رشد می کنه و پنهان تر میشه، کلوب های مخفیانه و شبانه گسترش پیدا می کنه و دولت تا چشم به هم بزنه توی هر کوچه ای شعبه ای از اون 10 اکس کلاب نروژ افتتاح میشه. اینکه دولت دلش رو به پاکسازی عمومی جامعه خوش کنه، منو یاد اون کارتون خرسه می اندازه که نظافت شهر رو بهش داده بودن و همه آشغالا رو جارو می کرد زیر فرش تا کسی نبینه... ولی واقعا آشغال های جامعه با 100 تا شرور و 20 تا باند جوجه مخدرچی تمیز میشه؟ بیخودی دارن هلش میدن زیر قالیچه! این چیزیه که سالهاست فراموشش کردن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آقای الف&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: راستی یادم اومد چند وقت پیش رئیس کنفدراسیون مبارزه با مواد مخدر اروپا گفته بود، 50 درصد مخدر مصرفی اروپا از مرز ایران رد میشه، اگر این آمار غلط باشه و ما یک پنجمش رو هم تائید کنیم، پس اصولا به چه امیدی و با چه جراتی بچه هامون رو توی خیابون های این شهر رها می کنیم؟ هیچ وقت یک فاحشه نمی تونه سلامت بچه منو تهدید کنه، چون دور کردن از اون روشهایی داره، ولی کانتینرهای حمل مواد مخدر از مرز ایران خواب شب منو ناآروم میکنه... چیزی نیست که بتونم ادعا کنم با این حجم درگیر توی جامعه، با این جوونهای تزریقی و خمار توی خیابون، می تونم بچه ام رو ازشون دور کنم... مبارزه با بدحجابی ماسکیه که دولت به صورتش زده، تو فجایع باندهای توزیع مواد مخدر رو فراموش کنه، چیزهایی که دیگه کنترلش از دستشون خارج شده ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3848514-589789702320477495?l=poh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://poh.blogspot.com/feeds/589789702320477495/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3848514&amp;postID=589789702320477495&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/589789702320477495'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3848514/posts/default/589789702320477495'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://poh.blogspot.com/2007/05/blog-post_17.html' title='مبارزه با بدحجابی یا روشی برای فراموش کردن حقایق پشت پرده؟'/><author><name>Mr Alef</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02447366808320439443</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3848514.post-3262443444402529211</id><published>2007-05-10T18:40:00.000+03:30</published><updated>2007-05-10T18:50:29.326+03:30</updated><title type='text'>هاپوها یک پا دارند</title><content type='html'>اینکه به عنوان یک "پدر" درباره سینا نمی نویسم کمی برمی گردد به زاویه نگاهم به کودک، به این موجود مقدس افسانه ای که جایگاهش درذهنم فراتر از چیزی ست که بخواهم قلمی اش کنم، خانم شین آنقدر خوب و موجز می نویسد که آقای الف احساس می کند شاید با نوشتن از این موجود ورائی ، خراب کردن ماهیتش است. آقای الف عصرها که به خانه می آید ، در تمام طول مسیر فکر و ذهنش طرح های جدیدی ست که برای این کودک کوچکش دارد، طرح هایی که کودک درونش همیشه از نبودش رنج برده و اضطراب نبودنش تا این جای کار همراهش بوده است. درباره سینا نوشتن سخت است، درباره موجودیت یک "کودک" نوشتن بسیار سخت است و از زاویه نگاهش صحبت کردن کاری بس دشوارتر. خود را لایق این قضیه نمی دانم که از زبانش حرف بزنم، از زبانش خاطره بگویم و یا از دیدگاه سوم شخص درباره اش بنویسم. عرفانی که در این کودکی نهفته است آنقدر بلندمرتبه و دست نیافتنی ست که وقتی به خانه می رسم، ارتفاعم را کم می کنم ، زاویه نگاهم را تا 80 سانتی زمین می رسانم و سعی می کنم مثل او جهان پیرامونم را ببینم، دستهایم را می گیرد و من را به گوشه گوشه خانه می برد، چیزهایی که آن روز کشف کرده به من نشان می دهد. با او هیچ وقت بازی نخواهم کرد، می گذارم او با من بازی کند! من آنقدر ضعیفم از درک این موجود خالص و پاک که جسارت است اگر به او دستور بازی بدهم، او از من می خواهد که همبازی اش شوم! جناب سینا خان همیشه برای بازی که قرار است بکنیم تعیین تکلیف می کند، خسته که می شود خودش بازی را عوض می کند، درباره بازی های بعدی اش تصمیم می گیرد، اسباب بازی هایش را دورم می چیند و یکی یکی بازی شروع می شود تا وقتی که خمیازه من و سینا هر دو در می آید! این روال هر روزه من و سیناست، سینا بیش از اینکه به من به دید یک "پدر" نگاه کند، در آخرین اولویت من را "پدر" می داند! بیشتر من، همبازی خردسال سینا هستم! کسی که هر روز ساعت 6 و 7 بعدازظهر به خانه شان می آید و تا پاسی از شب، دربست در اختیارش است! رنگ ها را از من می پرسد، لگوهایش را برایم می آورد تا کمکم کند که یک "هاپو" درست کنیم! هیچ وقت یاد نمی گیرم که "هاپو" درست کنم، تا وقتی که سینا یاد بگیرد که "هاپو" درست کند! بعدش ماشین بازی می کنیم، بعدش توپ بازی می کنیم، بعدش دوباره بازی رنگ ها، بعد قایم موشک های مخصوص خودش، پشت من قایم می شود و نیم ساعتی باید دنبالش بگردم و هر بار هم او باید خودش را نشان بدهد، چون "من" کودک عاجزم که پیدایش کنم، او مرشد و من مرید اویم! نمی دانم، ضمیر ناخو
